


عبدالقاهر جرجانی نیز مانند روانشناسانی چون ویگوتسکی معنی کلمه را ـ بدین اعتبار که اندیشه در گفتار تجسّم مییابد ـ پدیدهای فکری، و ـ از این جهت که گفتار با اندیشه در ارتباط است و بدان صراحت و روشنی پیدا میکند ـ پدیدهای گفتاری میداند (برای تصریح ویگوتسکی بدین معنا، رک: ویگوتسکی، 163).
الف) سخن به مثابۀ ساختار
از دیدگاه عبدالقاهر جرجانی هر سخنی، خاصه سخنان ادبی از یک واحد سخت به هم بافته تشکیل میشود. روابط ساختاری درون این ساخت، دربرگیرندۀ یک صورتبندی یا شکل دستوری است که هر یک از اجزای آن همراه با دیگر عناصر عمل میکند، منفرد و به هم پیوسته است و جایگاه هر عنصر این صورت بندی در ساخت، براساس ماهیت روابطش با کل تعیین میشود. همچنین، هر عنصری جایگاه و قدرت بلاغی دیگر بخشهای این صورتبندی را تعیین میکند.
با این همه، سؤالهای متعدّدی ذهن عبدالقاهر جرجانی را به خود مشغول ساخته بود؛ این که چه چیزی باعث میشود گوینده، یک ساختار و صورتبندی خاص را برگزیند؛ آیا فقط گوینده در انتخاب این صورتبندی نقش دارد، یا شونده نیز در گزینش گوینده مؤثّر است؛ آیا هر ساختار و صورتبندی فقط یک معنا دارد، یا میتواند معناهای دیگری هر چند متفاوت را نیز نمایان سازد؛ چگونه میشود فقط با ابزار زبان به زوایای پنهان ذهن گوینده پی برد.... اینها همه و همه پرسشهایی هستند که با فرض پذیرش چارچوب فکری فوق، مطرح میشوند.
ب) عوامل شکل دهندۀ ساختار سخن
عبدالقاهر جرجانی خاصه در اثر مشهورش دلائل الاعجاز بهتفصیل به پژوهش در خصوص سؤالهای فوق میپردازد. او با تحلیل نمونههای متعدّدی از نظم و نثر تلاش میکند که وضعیت روحی و روانی گویندگان آنها را تبیین کند. به عقیدۀ او، تمام معانی کلام معناهایی است که فرد در ذهنش میسازد، با عقلش ملاحظه میکند، به آن میاندیشد و با قلبش زمزمه میکند و به واکنش هایش در قبال آنها میاندیشد (عبدالقاهر، دلائل، 393).
امّا این فرآیند نه فقط بر پایۀ حالت روانی فرد، بلکه با توجّه به رابطۀ بین گوینده و گیرنده تعیین میشود. آگاهی گوینده از شرایط گیرنده و مفروضاتی که در بارۀ واکنشهای ممکن گیرنده میپروراند، ساختار تجربۀ روانی و عاطفی گوینده را تغییر میدهد، یا حتّی تعیین میکند. افزون بر این، ساختار حالت درونی گوینده را عوامل مهمتر و گستردهتری تعیین میکند که با بافت موقعیتی تجربه و تعامل بین عناصر گوناگون آن وضعیت ارتباط مستقیم دارد.
از این رو، در الگوی نحوی «فعل + فاعل + مفعول»، روابطی مثل «زید عمرو را زد» نباید دارای یک ساختار مستحکم دستوری باشد که تعیین کنندۀ آن تنها این واقعیت باشد که عمل زدن را زید انجام داده، و عمرو مضروب شده است. عناصر پیچیدهتری نیز دخیل است؛ زیرا زید و عمرو مفروض، عناصری انتزاعی نیستند که هیچ ارتباطی با گوینده و شنونده نداشته باشند. آنها بخشی از تجربۀ گوینده و شنونده اند. بنابراین، تعامل زید و عمرو با گوینده و شنونده در شکلدهی به ساختار حالت درونی گوینده و همزمان ساختار کلام او نقش تعیین کننده دارد.
وی در تحلیل ساختار جملۀ «قَتَل الخارجیَّ زیدٌ» که بر خلاف ساختار عادّی جملههای فعلیّۀ عربی متشکل از «فعل + فاعل + مفعول»، به صورت «فعل + مفعول + فاعل» بیان شده است، میگوید گاهی غرض گوینده تنها فعلی است که در مورد انسانی به وقوع پیوسته، و کاری ندارد چه کسی آن را انجام داده است. مثلاً، فردی طغیان کرده، و فساد و نااَمنی ایجاد نموده است. مردم هم میخواهند که وجود او از میان برداشته شود؛ ولی کاری ندارند که این اقدام از جانب چه کسی صورت پذیرد. در این حالت، به هیچ وجه قاتل مورد توجّه آنها نیست. از همین رو، وقتی که کشته شد و خبر دهنده خواست خبر را اعلام کند، ذکر طغیانگر را مقدم میدارد و میگوید «قتل الخارجی زیدٌ» و نمیگوید «قتل زیدٌ الخارجیَّ». زیرا میداند برای مردم چندان تأثیر و فایدهای ندارد که بدانند قال شخص طغیانگر زید است یا دیگری، تا ذکر نام او برای آنها قابل توجّه و اهمّیت باشد و ارتباطی با خوشحالی آنها بیابد. خبر دهنده حال مردم را میداند که آنچه مورد انتظار آنهاست و راغب هستند بدانند، همین است که چه وقت میشود از شرّ آن طغیانگر آسوده شد و چه وقت قتل این مفسد اتفّاق میافتد تا از شرّ او ایمن شوند.
از نگاه عبدالقاهر، عکس مطلب فوق هم ممکن است. مثلا، فرض کنیم فردی هست سلیم النفس که آزارش به کسی نمیرسد و عموم تصوّر نمیکنند که وی مرتکب قتلی گردد. حال همین فرد، بهتصادف و اتفاق دیگری را بکشد. حال اگر خبردهندهای بخواهد این جریان را خبر دهد، فاعل را مقدّم میآورد و مثلاً میگوید «قَتَلَ زیدٌ رجلاً» (عبدالقاهر، دلائل، 97).
پذیرندگان این تحلیل در دوران معاصر، حتی برخی آزمایشها نیز برای تأیید و اثبات آن پی گرفتهاند. یکی از ایشان، ج. ب. کارورل گفته است نتایج آزمایشگاهی نشان میدهد گزینش این که چه عنصری در یک موقعیت فاعل جمله است تعیین کنندۀ مهمّی است؛ چه فعل به صیغۀ معلوم به کار رود، و چه مجهول. بهفرض، در گزارش یک بازی بیسبال اگر عمدتاً علاقهمند به عملکرد جونز باشیم، شاید بگوییم جونز با توپی سریع اسمیث را میزند، امّا اگر جزئیات آنچه را برای اسمیث اتفّاق افتاد و او به بیمارستان منتقل شد بازگو کنیم، احتمالاً میگوییم: اسمیت با توپی زده شد» (ابودیب، 47).
پ) نحوۀ دلالت ساختار بر معنا
نکتۀ جالبتر این که عبدالقاهر جرجانی معتقد است یک ساختار دستوریِ بهظاهر دارای یک صورت، ممکن است گاه دو معنای متفاوت و مختلف داشته باشد. او در توضیح نکتۀ فوق به تحلیل بیت زیر از ابوتمّام شاعر نامدار عرب میپردازد:
لُعابُ الأفاعی القاتلاتِ لُعابه و أرَی الجَنَی اشتارَتْه اَیدٍ عَواسلِ
یعنی جوهر قلم او همچون آب دهان مارهای کشنده، و در عین حال همچون عسل تازه است که دستهای گردآورندگان عسل آنرا از کندو برمیگیرد. عبدالقاهر میگوید: «اگر «لعاب الأفاعی» را مبتدا فرض کنید و «لعابه» را خبر آن بگیرید، چنانچه از ظاهر کلام نیز چنین برمیآید، بایستی بگویم که نسبت به کلام ابوتمام ظلم کردهاید و آن شکل و معنایی را که شاعر در نظر داشته است، از میان بردهاید. مقصود شاعر از بیت فوق این است که مُرکّب قلم ممدوح را به عسل تشبیه کند؛ بدین معنی که وقتی ممدوح در بارۀ عطایا و صلات چیزی مینویسد، همان دم که مینویسد نوشتهاش لذّت خیرات و احسانهای او را به طرف مقابل میرساند و گویی جوهر قلم او هم در آن هنگام، طعم شیرین عطایا و صلات او را میچشد و لذّت و خوشی را بر آن مردم ارزانی میدارد. به عبارتی، شاعر میخواهد بگوید که جوهر قلم ممدوح، در امر ناگوار چون زهر نیش مارهای کشنده است و در امر سودمند چون عسل تازه و گوارا ست. این معنی و مقصود شاعر وقتی حاصل میشود که کلمۀ «لعابه» مبتدای جلمه باشد و «لعاب الأفاعی» خبر آن. امّا اگر فرض کنید که کلمۀ «لعاب الأفاعی» مبتدا و «لعابه» خبر باشد، این مقصود از میان میرود و به معنایی تبدیل میگردد که صحیح نیست مقصود شاعری چون ابوتمام باشد؛ زیرا چنان خواهد بود که گویی شاعر میخواسته است زهر افعیها را به جوهر قلم تشبیه کند (عبدالقاهر، دلائل، 280).
ت) گستردۀ کاربرد تحلیل ساختاری
عبدالقاهر نه تنها در خصوص بررسی ساختارهای نحوی مانند مثال فوق از معیارهای روانشناختی بهره میبرد، بلکه در غالب مباحث نحوی به چنین معیارهایی توجّه مینماید. او با پشتوانۀ شناختی که از ساختارهای زبان عربی و ظرافتها و معیارهای روانشناختی آن دارد، به تحلیل نمونههای متعدّدی میپردازد. برای نمونه، در بحث از تحلیل زیباییشناسانۀ استعارۀ موجود در بیت ابن معتز:
و إنی علی إشفاق عینی من العِدا لتَــَجْمَحُ منّی نَظْرَةٌ ثم أطْرَقُ
(یعنی من با این که در مقابل دشمنان از دیدار محبوب چشمپوشی میکنم، ولی نگاهم سرکشی میکند و به معشوق نظر میافکند. سپس من خَجِل سربه زیر فرو میافکنم) میگوید که در نگاه اوّل، زیبایی و ظرافت را در این میبینی که شاعر سرکشی کردن را برای یک نگاه ناگهانی استعاره گرفته است؛ در حالی که زیبایی شعر به این سبب نیست. وی به تفصیل توضیح میدهد که زیبایی شعر از آن رو ست که در اول بیت «و إنی» آورده، و بر «تَجمُحُ» لام تأکید گذاشته، و سپس «منّی» گفته است. همچنین، به این خاطر که نظر را نکره آورده و معرفه نیاورده است. نیز، به خاطر «ثم». فراتر از همۀ اینها، نکتۀ ظریف دیگری هم هست که به این نکات ظریف و عالی کمک میکند؛ این که بین اسم انّ و خبرش عبارت «علی اشقاق عینی من العدا» را معترضه قرار داده است (همان، 91).
همانطور که عبدالقاهر گفته، همۀ عناصری که شاعر در این بیت به کار برده، در بیان عواطف و احساسات درونی و روانی او و زیبایی بیت مؤثّر است. این بیت در بارۀ عاشقی است که محبوب و معشوقش در مقابل او ایستاده، و او با این که بسیار به معشوق خود عشق میورزد و در تب دیدار او میسوزد، با تمام وجود خویش میکوشد که این اشتیاق و آتش درونی را خاموش کند؛ زیرا از بد حادثه دشمنان و رقیبان از هر طرف به او چشم دوختهاند و او را زیر نظر دارند. عاشق در تضاد قرار گرفته است؛ یک سو اشتیاق به دیدار محبوب و دیگر سو، سرکوب این اشتیاق به سبب ترس از دشمنان و عواقب آشکاری راز عشق خود. بنابراین میکوشد که دیدار محبوب را بر خود حرام کند؛ امّا با همه تلاشهایش نمیتواند بر این عشق سوزان سرکش لگام زند. دیدۀ سرکش افسار میگسلد و نگاهی به معشوق میافکند.
آن گاه عبدالقاهر توضیح میدهد که بیتردید جز با چنین ساختار و ترکیبی احساس شاعر به ما منتقل نمیشد. شاعر حرف تأکید «و إنی» را در اوّل جمله، و حرف لام تأکید را نیز بر سر فعل «تجمح» میآورد. وجود این دو تأکید بر طبق قواعد زبان عربی دلالت بر سرکشی دیده و حتمیت وقوع آن میکند. تقدیم «علی اشفاق عینی من العدا» همچون عبارتی اعتراضی میان اسم إنَّ و خبر آن هم نشان میدهد که عاشق از نظارۀ دشمنان آگاه است و میهراسد؛ امّا به رغم آن باز نگاهی از دست وی میرهد. روشن است که تقدیم «علی اشقاق عینی من العدا» که حاکی از اهمّیت آن در ذهن شاعر است، اثر خاصی بر نمایاندن میزان سرکشی نگاه عاشق و حالات درونی او دارد.
آوردن «نظرة» نیز به صورت نکره طبق قواعد زبان عربی حاکی از آن است که این نگاه فقط یکبار صورت گرفته، و آن هم غیر ارادی بوده است. جملۀ اخیر «ثم أطرق» نیز بسیار زیبا و دقیق شوق عاشق را به مخفیکردن عشق خویش از چشم دشمنان به سبب ترس از عواقب آن بیان میدارد. اگر چه نگاه وی سرکشی کرده، و به محبوب نظر افکنده است، عاشق از کار خود احساس خجالت میکند، چشم فرو میبندد و چون شرمندهای خجل از کار خود سر به زیر میافکند (عشماوی، 315).
05:54:53
07:26:15
12:20:00
17:12:25
17:33:24