


ديرينه شناسي نيز تحليل شرايط امکان تشکيل ايده و تحقق ايده به شمار مي رود. فوکو ايده شناسي و بحث بر سر تاريخ عقايدرا کنار ميگذارد. از نظر او، خود ايده ها واجد اهميت نيستند بلکه نقد اجتماعي آنها مهم است. فوکو نشان داد حتي علومي مانند پزشکي نيز عميقاَ در بند ساختار هاي اجتماعي اند . نقد، از ايده ها و تئوريها فراتر رفتن است. فوکو از بالاي سر (از بيرون) به علوم اجتماعي مينگريست و در پي بررسي محدوديتهاي تفکر و عمل بود. وي در اين مقطع، در واقع پروژهي انتقادي را پيش ميکشد که کانت آن را تحقيق کردن در رابطه با شکل گرفتن چيزها ميدانست. در اين پروژه، بررسي شرايط تحقق و شکلگيري چيزها و چگونگي به بيانرا مدنظر دارد. اما رهيافت فوکو رهيافتي تجويزي نبوده است و در نتيجه در پي راه حل و ارزشگذاري نيست. هابرماس نيز در اين زمينه معتقد است فوکو پروژه ي عقلانيت انتقادي کانت را ادامه ميدهد با اين تفاوت که فرمها يا هنجارهايي را که کانت براي عقلانيت قائل بود، قبول ندارد.
فوکو به طور مثال براي ديرينه شناسي موضوع حبس نشان مي دهد که پس از انقلاب (1789) که در جريان ان ساختارهاي بزرگ حبس متزلزل شدند چگونه مي بايست کنترل ها را بازسازي کرد تا شکل حبس نداشته باشد اما در عين حال کارامدتر وموثرتر باشد روان پزشکي بيدرنگ خود را به منزله يک کارکرد دائمي از نوع اجتماعي در نظر گرفت و از تيمارستان ها فقط به دو منظور استفاده کرد بحث درمان حادترين وازار دهنده ترين بيماران و در همان حال يک پشتوانه و حمايت ودادن چهره علمي به خود ان هم با دادن ظاهر بيمارستان به مکان حبس . مکان حبس که بيمارستان نام گرفته بود حمايتي بود گواه بر اين که عمل روان پزشکي کاملاً عمل پزشکي است.
فوکودر مورد مسئله جنسيت توضيح مي دهد که مسئله سرکوب جنسي بخشي از استراتژي به مراتب پيچيده تر سياسي در مورد جنسيت است . مسئله صرفاً اين نيست که سرکوب وجود داشته است در قلمروه جنسي شما ر زيادي از مقررات ناقص وجود دارد که در انها اثرات منفي ممنوعيت با اثرهاي مثبت تحريک متعادل مي شود شيوه سرکوب جنسيت در سده نوزدهم و هم چنين تکنيکهايي هم چون روانشناسي و روان پزشکي در روشن گري تاکيد وتحليل جنسيت به خوبي نشان مي دهد که مسئله صرفاً سرکوب نبوده است بلکه بيشتر تغييري در اقتصاد و ساختارهاي جنسي جامعه بوده است.
فوکو در اين زمينه مي گويد:«انچه من(فوکو)ميخواهم انجام دهم کاربردي از فلسفه است که امکان تعيين حدود عرصه هاي دانستن را بدهد».
آراي فوکو، در دوره ي ديرينه شناسي نکته ي انتقادي مهم در انديشه هاي فوکو ارائه ي تاريخي انتقادي از ايده مي باشد که ادامه ي پروژهي عقلانيت انتقادي کانت است. رهآورد بزرگ دوره ي تبارشناسي نيز ارائه ي يک تاريخ انتقادي است که گسست ميان گذشته و حال را نمايان ميکند. وجوه انتقادي موجود در آثار اين دوره در دو نکته ي اساسي خرده فيزيک قدرت و محاصره ي سياسي بدن قابل توجه است. تلقي جديد فوکو از قدرت از يک سو و تاکيد بي نظير وي بر بدن، به عنوان مکاني که در آن ظريفترين و جزيي ترين کردارهاي اجتماعي با سازمان گسترده ي قدرت پيوند مييابد، دستاورد اين دوره است که مبناي پروژه هاي انتقادي در آثار متفکراني همچون ژيل دلوز قرار گرفته است.
اما از آنجا که انديشه ي انتقادي ناگزير از پذيرش درجه اي از سوژگي است، واپسين چرخش انتقادي فوکو نيز معطوف به همين امر است. آثار متاخر فوکو، تاکيدي محکمتر برسوژه را در بر دارد و با اين کار سه نوع اصلي مسائل تفکر انتقادي (مسئله حقيقت، مسئله قدرت و مسئله ي رفتار فردي) به طور مشخص در کنار هم مطرح مي شود.
ميشل فوکو مي گويد در هرجامعه اي روابط چند گانه اي از قدرت وجود دارد که در پيکره جامعه رسوخ مي کند و ان را مشخص مي سازد و تشکيل مي دهند و خود اين روابط قدرت را بدون توليد . انباشته کردن . به کار انداختن و عملي کردن گفتار(حقيقت) نمي توان مستقر کرد استحکام بخشيد وبه اجرا دراورد هيچ اعمال ممکن قدرت بدون نوعي اقتصاد گفتارهاي خقيقت که از طريق و بر اساس اين همبستگي به وجود امده باشند وجود نتواند داشت جوامع تابع توليد حقيقت از طريق قدرت هستند و نمي تواند جزئي از طريق توليد حقيقت اعمال قدرت کنند فوکو معتقد است پيشرفتهاي معرفتهاي معرفتي با پيشرفت وتوسعه کاربست قدرت در ارتباط است
معرفت بي علاقه وغير انتفاعي وجود ندارد . معرفت و قدرت به صورت دو طرفه وتفکيک نالپذيري به يکديگر وابسته اند هر جا که قدرت به کار بسته شود جايي براي توسعه معرفت نيز خواهد بود .
05:54:53
07:26:15
12:20:00
17:12:25
17:33:24