


چنانکه پيشتر ذکر شد، اين بحث اساس خود را در انديشة هوسرل يافته است و بسط آن، به گونهاي ويژه به دو کتاب مهم رومن اينگاردن متکي است. بنيان نظر هوسرل اين است که کنشها معناي خود را در اجراي واقعي و عملي مييابند. بررسي پديدارشناسانة اين کنشها، به گونهاي ضرور، اين معناها را در بر دارند؛ معناهايي که در موضوعهاي ديگري نيز ميتوانند درست باشند. ميان اين کنش، محتواي روانشناسانه، و آنچه همچون حضور نيت گونش وجود دارد، يعني معناي آن، تفاوت هست. اگر معناي مورد نظر به دست آيد، معناي کنش خواهد بود، و به ادراک و شناخت چيزي در دنياي راستين يا به بيان گفتاري يا به شناخت معناي بيان شدة گفتاري خواهد انجاميد.
هوسرل، دو اصطلاحniesis وnoemata را براي ايجاد تمايز ميان کنش و معناي نيت گونش به کار برد. اين دو به يکديگر وابستهاند؛ اما به هر رو از هم جدايند. در يک گزاره بايد ميان معناي بيان شده و ابژه (شيء) که گزاره بدان دلالت ميکند، تفاوت گذاشت. بيان از راه معنايش همواره به ابژة خود (همچون مدلول) دلالت ميکند. اين ابژه لزوماً چيزي موجود در جهان نيست؛ چيزي موجود در زبان است؛ به همين دليل، معنا راه تأويل (هرمنوتيک) را ميگشايد؛ اما کنش معنادادن به چيزي، در حکم معناي آن چيز نيست؛ هر چند بيشتر، اين دو را به اشتباه يکي ميپندارند.14 خواندن متن به اين اعتبار معناي متن نيست. هوسرل به صراحت نوشته است که کنش نيتمند بخشيدن معنا در ذهن، به گونهاي نادرست با معنا يکي پنداشته ميشود، و اين، سرچشمة بسياري از بدفهميها است.15
در روال خواندن، شماري از دلالتها را در مييابيم؛ يعني تجربة مستقيم و راستين خويش را از واقعيت با واژگان کتاب مقايسه ميکنيم، و اسير واژگان و زبان ميشويم. زبان، واقعيت را براي ما دروني ميسازد. دنياي داستانها که از واژگان ساخته شدهاند، از دنياي مادي بيروني انعطافپذيرتر است. همه چيز به ياري زبان وارد دنياي ذهني ما ميشود. به بياني ديگر، «دروني» ميشود. در جهان کتاب، مورد بيروني بيمعنا است، آنچه هست، نسبت ما با موارد ذهني و دروني است. بزرگترين امتياز ادبيات اين است که فاصله را به گونهاي کامل از ميان بر ميدارد؛ دنياي جسماني و محسوس بيرون را حذف ميکند و همه چيز را در رابطة نزديک با آگاهي ما قرار ميدهد. پرسشهاي اصلي از اينجا آغاز ميشود: ما از راه کتاب (زبان، نظام واژگاني که بيانگر عقايد و انديشههاي کسي ديگر است) عقايد و انديشههاي ديگران را دروني و متعلق به خويشتن ميکنيم؛ پس آگاهي به يکديگر نزديک ميشوند و ديگر هيچ عقيده و انديشهاي به يک فرد تعلق ندارد. آيا آنچه «من» ميانديشم، متعلق به من است و در همان حال انديشة کسي ديگر است؟... در واقع، خواندن، کنش جدا کنندة من از اين من ديگر است. اينجا نکتة بنيادين حس کردن است نه فهميدن. در زمان خواندن، من ديگري سر برميآورد که به جاي من ميبيند، حس ميکند و ميانديشد. ... آنچه تا اينجا مطرح شد، اصول انديشة پوله دربارة «پديدارشناسي خواندن» است. او در مقالهاي با همين عنوان، چکيدة اين اصول را آورده است: کتابها فقط به دليل خواننده وجود دارند. خواننده هر دم بيشتر در جريان خواندن، عقايد نويسنده را به گزارههايي تبديل ميکند که فاعل و سوژة آنها خود خواننده است. اين «يکي شدن» خواننده با متن، دنياي خواننده و جهان متن را به هم نزديک ميکند: «تمام چيزهايي که من ميانديشم، در جهان ذهني من ريشه دارند. اکنون عقايدي را تکامل ميدهم که از جهان ذهني ديگري آمدهاند»، و اين تناقض را چنين حل ميکنم که فاعل تمام انديشهها من هستم. «هر بار که ميخوانم، منِ خاصي را در ذهن بيان ميکنم؛ «مني» که به راستي خودم نيستم. ... من به عقايد، هستي نميدهم؛ اما آگاهي از هستي آنها را به خويشتن ميبخشم؛16 پس در لحظة خواندن متن، دو گرايش متفاوت در ما وجود دارد: متن را از يک سو، به خويشتن مرتبط ميدانيم و از سوي ديگر نميدانيم. پوله اين آگاهي را «آگاهي نقادانه» نام نهاده است. بر اساس اين نيروي متضاد که در متن و در فرايند خواندن هست ميتوان گرايشهاي متفاوتي را در «آگاهي نقادانه» از يکديگر جدا کرد. بررسي اين گرايشها، روشنگر هدف و کارکرد اصلي زبانشناسي در هرمنوتيک است.
05:54:53
07:26:15
12:20:00
17:12:25
17:33:24