مسئله ی اساسی هایدگر، که انگیزه ی او برای فلسفه ورزی به شمار می آید، بحران انسان معاصر است. هدف این اندیشمند آلمانی از تفکر خود نجات انسان دوران جدید از بحرانی است که دو جنبه دارد: بی خانمانی و نفی هستی (نیست انگاری). بی خانمانی لازمه ی اصالت دادن به تقابل سوژه ـ ابژه و بنابراین طرح دکارتی و رهیافت نظری دوران جدید است. بی خانمانی در ریشه ی درخت دکارتی نهفته و در علوم و تکنولوژی، که ثمره های آن درخت اند، به بار نشسته و شکوفا گشته است. بی خانمانی به حذف هستی و درنتیجه نیست انگاری منجر می شود. هدف هایدگر یافتن راه نجاتی از این بی خانمانی است و با این مقصود نشان داده است که انسان ذاتی جهانمند دارد.(1) انسانی که بی جهان است بی بنیاد و بی خانمان خواهد بود و بنابراین هرچند در تمدن ظاهری و تکنولوژی به پیشرفت های بسیاری دست یابد، ازآن رو که از داشتن جهان محروم شده، بی خانمان است و به این دلیل که هستی را گم کرده، بی ریشه است. بدیهی است که انسان دوران جدید باید دچار نیست انگاری شود؛ زیرا انسان به دلیل آنکه محروم از جهان ــ که به شکل جهانمندی ذاتی دازاین است ــ می باشد میان تهی است. نفی هستی بدین معناست که ما از یاد برده ایم درباره ی حقیقت هستی بپرسیم و فراموشی هستی بنیاد نیست انگاری است. نخستین فیلسوفان یونان چون پارمنیدس و هراکلیتوس، از این مفهوم کل نظام هستی، خود هستی را مطرح کردند، اما به جایی رسیدند که این کل به کل هستندگان تبدیل شد. از اینجا تاریخ فراموشی هستی آغاز گردید. فیلسوفان تمام هستندگان ازجمله خودشان را مطرح کردند، اما در این بررسی فلسفی فراموش نمودند که باید آن امری را که سبب شده و امکان داده است تا هستندگان باشند موضوع پژوهش فلسفی قرار دهند. (2)
هدف هایدگر و وظیفه ی او در تفکر، یافتن راهی برای حل این مشکل تاریخی دوران جدید است. برای دستیابی به این هدف و ادای آن رسالت، هایدگر طرحی دو مرحله ای را ارائه کرد:
1. کشف معنایی اصیل برای جهان از طریق تحلیل وجود انسان تا ثابت شود انسان بدون جهان نمی تواند باشد (رهایی از بی خانمانی)؛ 2. توصیف جهان براساس مضمون آن تا آشکار شود کدام جهان می تواند ما را نجات دهد (رهایی از نیست انگاری).


.png)



.png)







