


تاريخ نگاران سنّت زبان شناسي اسلامي در بررسي آراي زبان شناسان مسلمان عمدتاً به مسأله ي معني توجّه نشان داده اند. مقاله ي ريچارد اِم. فرانک با عنوان « معاني به شيوه هاي بسياري بيان مي شوند: دستوريان نخستين عرب »، در قالب 10 فصل به چاپ رسيده است. فرانک در بخش دهم، انواع اصلي معاني که دستوريان در متونِ مورد بررسي بيان کرده اند را در قالب سه عنوان دسته بندي مي کند:
1. قصد و غرض گوينده از سخن گفتن: اين نوع معاني، به مثابه نقش يک جمله به عنوان کنش گفتار، معاني الکلام شناخته مي شوند. متکلّمان به اين معاني، أقسام الکلام مي گويند.
2. معادل نشانه شناختي: اساس اين معنا عبارت است از معناي ذاتي کلمه؛ يعني ارجاع کلمه به خودش به عنوان يک ذات در عالم موجودات نشانه اي.
3. محتوا يا مدلول تصوّريِ يک کلمه، گروه يا جمله: معنا در اينجا وجودي انتزاعي و ايده آل است که يک يا چند صورت لفظيِ معادل، بالوضع، بر آن دلالت مي کنند.
وي معتقد است ظاهراً معنا چيزي است که کلمه يا پاره گفتار به آن دلالت مي کند ( مدلولٌ عليه ). او اين سه نوع معنا را در سه گونه ي اصلي طبقه بندي مي کند و آنها را در سه حوزه قابل دستيابي مي داند: در ذهن [ في القلب، في الضمير ] به عنوان کنشهاي ذهني يا رواني؛ در کلمات به عنوان موجودات زباني يا نشانه شناختي؛ و در عالم خارج به عنوان مصاديق.
جاناتان اووِنز در فصل نهم کتاب مباني دستورزبان: درآمدي بر نظريه ي دستوري عربيِ قرون وسطي » ( 1988م. )، تعامل نحو و معني شناسي را در اين سنّت بررسي مي کند. او اين پيش فرض را ارائه مي کند که روش شناسي دستور زبان عربي، صورتگراست و هيچ گاه انگاره اي بر پايه ي يک تحليل معني شناسي صوري از زبان ارائه نداده است، ولي اين امر، دستوريان را از طرح ديدگاههاي متنوّع درباره ي معني شناسي باز نداشته است. وي اين ديدگاهها را به دو دسته تقسيم مي کند:
1. ديدگاههاي مبتني بر روابط معناييِ نسبتاً محض؛
2. ديدگاههايي که به فصل مشترک بين نحو و معني شناسي مربوط است.
او در بيان ديدگاههاي معني شناختي به دو مورد اشاره مي کند:
الف- مقبوليت انواع جمله؛
ب- عناصر واژگاني.
به نظر او تأثير برخي محدوديتهاي معنايي بر خوش ساختيِ جملات از نخستين دوره ي نظريه ي دستوري عربي قابل تشخيص بود. وي براي اين ادّعا دو شاهد ارائه مي کند: نخست تقسيم جملات به چهار گونه ي « حسن »، « قبيح »، « محال » و « کاذب » از سوي سيبويه و دوم، تقسيم جملات به هشت گونه ي « صحيح سالم »، « قبيح النظم قريب من الفهم »، « خطاء »، « کاذب با علم به منشأ کذب »، « کاذب بدون علم به منشأ کذب »، « مختل »، « ملغي » و « مقلوب » از سوي فارسي.
او از بحث دستوريان اسلامي درباره ي ويژگيهاي عناصر واژگاني نيز پنج نمونه ذکر مي کند:
نخست: تقسيم سه گانه ي رابطه ي بين صورت و معني توسّط سيبويه؛
دوم: توضيح تفاوت بين معناي حقيقي و مجازي توسط جرجاني؛
سوم: ترسيم سلسله مراتب معرفگيِ ذاتي اسمهاي عام توسّط مبرّد؛
چهارم: طبقه بندي اسمها در چهار بخش « فارق »، « مفارق »، « مشتق »، « مضاف » و « مقتضا » توسّط ابن فارس؛
پنجم: طبقه بندي اسمها بر مبناي ترکيبي از معيارهاي معنايي و دستوري توسّط برخي دستوريان به ويژه زمخشري.
به نظر او موارد مذکور دغدغه ي اصلي دستوريان عربي نبود، بلکه از مهم ترين ديدگاههاي آنان درباره ي معني شناسي هنگام ملاحظه ي رابطه اش با نحو محسوب مي شود.
اوونز به اين پرسش که آيا دستوريان عرب به سطح معنايي جداگانه اي داراي ساخت دروني ويژه براي تبيين تعميمهاي غير نحوي قائل شده اند ؟ پاسخ روشني نمي دهد؛ چرا که از يک سو در اواخر قرن دوازدهم ميلادي، به ويژه توسّط سکّاکي، رويکردي حوزه اي به مطالعه ي زبان شکل گرفت و اين به معناي اعتقاد آنان به توصيف زبان در سطوحي فراتر از نحو يا صرف بود. از سوي ديگر، هر يک از زيرشاخه هاي علوم زباني، قلمرو خاصّ خود را داشت و بحث قابلي درباره ي تعامل آنها صورت نگرفته بود. براي مثال، تشخيص اينکه ويژگيهاي نحوي و دستوري فاعل همواره مطابق هم نيستند، دستوريان را واداشت تا دو سطح براي فاعل در نظر بگيرند: فاعل دستوري و فاعل معنايي. اين در حالي است که از طرفي، تقسيم فاعل به دو قسم دستوري و معنايي، صرفاً تلويحي بود؛ بي آنکه به آن تصريح شود و از ديگر سو، نظريه ي معنايي اين دستوريان، بسيار با مقوله ي نحوي و صرفي گره خورده است. لذا طرح يک نظريه ي معنايي جداگانه ضروري به نظر نمي رسد.
ورستيخ در بخش چهارم کتاب پيدايش معني شناسي در چهار سنّت زبان شناسي به بررسي سنّت معني شناسي زبان عربي پرداخته است. وي در بخش نخست، پس از اشاره به تعداد تقريبي 4000 نفري دانشمندان زبان عربي در فاصله ي زماني سالهاي 750 تا 1500 ميلادي و وجود بيش از صدها رساله از آنان و نيز پراکندگي جغرافيايي آنها از اسپانياي اسلامي تا سغد و مرکزيت اين مطالعات در عراق تا سال 1259 ميلادي و سپس انتقال اين کانون به مناطق ديگر، ادّعا مي کند که سنّت زبان شناسي عربي هيچ گاه متوقّف نشده است؛ اگرچه در قرن بيست ميلادي تأثير زبان شناسي غربي، رويکرد سنّتي را در اکثر گروههاي زبان شناسي کشورهاي عربي تغيير داده است.
وي « معنا » را مفهوم محوري در نظريه ي معنايي عربي برشمرده و معادل دانستن آن با " meaning " را موجب يک خلط اصطلاح شناختي مي داند، ولي در عين حال توجّه به مشتقات « د ل ل » و نيز تقابل معنا- لفظ را هم در اين ارتباط مهم مي داند. او به اين منظور به بحث درباره ي اصطلاح « معنا » و جنبه هاي مختلف آن مي پردازد، و پس از برشمردن 16 جنبه ي اين مفهوم، مي گويد: « در اين بحث ما خود را به علم دستور زبان، به معناي اخصّ آن، محدود نخواهيم کرد؛ [ زيرا ] ديگر رشته هايي چون منطق، بلاغت و اصول فقه، کمکهاي شاياني به تحليل جنبه ي معنايي کلام نموده اند و حتّي مي توان ادّعا کرد که بدون اين کمکها، سنّت زبان شناسي عربي در خصوص معنا يا معني شناسي، افق روشني نمي داشت ».
او سهم واژگان نگاري عربي را در گسترش يک نظريه ي معنايي، اندک ارزيابي کرده و علّت آن را استقلال واژگان شناسي [ علم اللغه ] از دستور زبان مي داند. ورستيخ براي سنّت معني شناسي عربي، پنج مرحله را در نظر مي گيرد:
1. سنّت تفسيري؛
2. سنّت دستوري؛
3. سنّت منطقي؛
4. سنّت ادبي؛
5. سنّت نشانه شناختي.
او مشخّصه ي سنّت تفسيري از مطالعات زبان شناختي را تمرکز روي ملاحظات معني شناختي هرمنوتيکي ( تأويلي ) مي داند. در اين دوره، معناي متن با قصد گوينده بازشناخته مي شود و وظيفه ي مفسّر آن است که از اين قصد پرده برداري کند. در اين کار، نيازي به تحليل زبان شناختي متن نيست.
تفکّر زيربنايي جاري در آثار تفسيري اين دوره، ناهمساني ظاهر گفتار با قصد گوينده و به عبارت ديگر عدم مطابقت يک به يک صورت و معنا است. ابوعبيده ( 210ه ق. / 825م. )، شاگرد خليل بن احمد، در کتاب مجاز القران، تفاوت صورت و معنا در متن قرآن را موضوع بررسي خود قرار داده و آن را « مجاز » خوانده است؛ يعني عدول از کاربرد اصلي يک کلمه يا مقوله و ايجاد يک معناي جديد. به نظر مي رسد « معنا » و « مجاز » در اصطلاح وي، کم و بيش مترادف اند.
در تبيين مشخّصه ي سنّت دستوري بايد گفت که از زمان ظهور کتاب سيبويه در بصره در اواخر قرن دوم هجري، زبان شناسان توجّه خود را به جنبه ي صوري- نحوي زبان معطوف ساختند و ديگر جنبه ها، همچون معناي واژگاني کلمات را به کناري نهادند، ولي با اين حال، معناي پاره گفتارها ( غرض از آنها در گفتمان ) همچنان به عنوان ابزار مهمّي براي تميز بين ساختهاي نحوي مختلف باقي ماند؛ اگرچه علاقه ي اصلي دستوريان، تحليل ساختاري زبان بود.
تمرکز روي جنبه صوري- نحوي زبان در هنگام مقايسه ي استدلال زبان شناختي مکاتب بصره و کوفه نيز بروز مي کند. به عنوان مثال، سيبويه در تبيين پديده هاي زباني، فقط استدلالهاي نحوي را دخالت مي دهد، حال آنکه فرّاء ( 144-207ه ق. ) در استدلالهاي زبان شناختي خود، اغلب به محدوديتهاي معنايي استناد مي کند. سيبويه، تنها در يکي از فصلهاي ابتدايي کتاب به معناي واژگاني کلمات اشاره مي کند و درباره ي دو پديده ي هم نامي هم آوايي و هم معنايي سخن مي گويد و در بقيه ي کتاب، ديگر به رابطه ي کلمات و معناي واژگانيشان نمي پردازد.
در قسمت چهارم، بحث نقش معنا و مؤلّفه ي معنايي در نظريه ي دستور صورت گرايانه بصري تحليل مي شود و در اين راستا، دو گرايش عمومي در کاربرد معنا در نظريه ي زباني و نيز دو کاربرد خاصّ معنا مورد بررسي قرار مي گيرد. يکي از دو گرايش، « ساخت زيرين » و ديگري « نقش يک مقوله دستوري » است. آن دو کاربرد خاصّ نيز « وجه جمله » و ديگري « مفهوم انتزاعي » مي باشد. چنين تحليلي بر سير مطالعات دستوري در چهار قرن نخست هجري اعمال مي شود.
او در ادامه به تقسيم بندي معنا توسّط بوهاس و گيوم مي پردازد و در تبيين استنباط خود مي گويد که معناي « معنا » بسيار نزديک به همان « نقش ( نحوي )» يا « ساخت » است که گاه در دستور زبان عربي « موضع » خوانده مي شود.
وي در بيان دو کاربرد اصطلاح « معنا » ابتدا به استعمال « معنا » در عبارت « معني الکلام » مي پردازد و مي گويد: « ... از آنجا که معني الکلام با طريقه ي بيان پيام توسّط گوينده ارتباط دارد ( تقريباً همان مفهوم امروزي کنش گفتار يا نوع/ وجه جمله )، با کاربرد عام « معنا » به عنوان قصد گوينده يا محتواي پيام نيز مربوط مي شود ».
سپس به کاربرد آن در ترکيب « اسم معني » در مقابل « اسم عين » اشاره مي کند و آن را نشانگر يک مفهوم انتزاعي مي داند و احتمال مي دهد که چنين کاربردي از دستور ( رواقي ) يونان نشأت گرفته باشد.
در تشريح مشخّصه ي سنّت منطقي بايد گفت که ورستيخ با اشاره به آغاز آشنايي جهان اسلام با علوم يوناني در قرن سوم و چهارم، دستوريان را نيز مانند ديگر دانشمندان مجذوب اين قالب جديد علمي دانسته است؛ چرا که تعدادي، آن مفاهيم و تعاريف نوين را در نوشته هاي دستوريشان وارد کردند.
معنا نزد منطقيان چيزي است که به قوانين کلّي تفکّر مربوط است، حال آنکه دستوريان چنين ادّعايي را بي اعتبار دانسته، معنا را هميشه در ارتباط نزديک با لفظ مي دانند و لذا بر اين باورند که « دستور همان منطق است »؛ يعني دستوريان بايد پيوسته با معاني سروکار داشته باشند.
ورستيخ معتقد است که از « معاني » به عنوان مفاهيم کلّي در نظريات منطقيان تا « معاني » به عنوان معقولات انتزاعي موجود بنفسه تنها يک گام فاصله بود و اين گام در نظام اخوان الصفا برداشته شد.
ما در اين نظام با انواعي از « معاني » مواجهيم که وجودي مستقلّ از قصد ما يا ساخت زباني دارند: اين « معاني » مجرّد تنها در عوالم بالا قابل درک هستند. او اين انديشه را بر گردان اسلامي نسخه ي نوافلاطوني مي داند.
در تبيين مشخّصه ي سنّت ادبي بايد گفت که ورستيخ در بخشي راجع به « رابطه ي بين دستور و بلاغت »، عبدالقاهر جرجاني را بارزترين نماينده اين رويکرد جديد معرّفي مي کند. مفهوم محوري در نظريه ي جرجاني درباره ي زبان اين است که تفاوت در صورت پاره گفتار، هميشه بازتاب يک « معناي » متفاوت است، و ترتيب سازه در گفتار و رابطه ي نحوي شان با هم، نمايانگر ترتيب همان عناصر در انديشه است. به ديگر سخن، دغدغه ي هميشگي او اين بود که معناي کلمات را در يک بافت تحليل کند.
به نظر ورستيخ، سکّاکي ( د:626 ه ق. / 1228م. ) را مي توان به عنوان نقطه ي اوج اين رويکرد معرّفي نمود. او ضمن گزارش بخشهايي از کتاب مفتاح العلوم اعلام مي دارد که معاني مورد بررسي در علم المعاني با مفهوم « نمود » نزديک است.
ورستيخ در پايان اين قسمت به بررسي کتاب مغني اللبيب ابن هشام ( 761ه ق. / 1359م. ) مي پردازد و آن را به واقع، فراهم کننده ي فهرستي از تحليلهاي معنايي در دستور زبان عربي با تأکيد بر تفاوت جملات به ظاهر هم معنا، مي داند، و « معنا » را نزد او به هنگام بررسي معناي حروف، برخاسته از کاربرد نقش آن در دستور زبان عربي برمي شمارد.
در تشريح مشخّصه ي سنّت ادبي بايد گفت که بخش پاياني توصيف سنّت معني شناسي عربي، بررسي حرکت اين سنّت به سوي يک « نظريه ي دلالت » است. به عقيده ي ورستيخ در ميان مسائل زبان شناختي مورد علاقه فقها که به « دلالت ادّله ي لفظي » مربوط اند، اصطلاح « دلائل » اصطلاح رايج در برابر « لفظ » در آثار زبان شناختي نبوده، ولي « د ل ل » پيوسته در اصول الفقه به کار مي رفته تا رابطه ي بين نشانه و معناي پيام را نمايان سازد.
با ملاحظه ي مطالب مطرح شده مي توان به اين نتيجه رسيد که معني چه از نوع واژگاني و چه از نوع دستوري در سنّت مطالعات دستوريان مسلمان داراي نقش محوري بوده است.
05:54:53
07:26:15
12:20:00
17:12:25
17:33:24