


در مباحث هرمنوتيک که تتبع و فحصي در روند فهم متون و چگونگي فهم متون است، طبعاً اين مسأله پيش ميآيد که نقش زبان چيست. در اين بحث، به دو نکته پرداخته ميشود:
1. براي فهميدن هر متن، ابتدا بايد جمله را فهميد، و براي فهميدن جمله بايد لغات را فهميد که در عين حال، فهم لغات جديد، مستلزم درک آن در جمله است؛ بنابراين، در روند فهم، اين دو با هم تعامل دارند؛ يعني معاني نسبي کلمات، معاني نسبي جمله را شکل ميدهد و به تدريج در روند فهم، هر دو دقيقتر ميشوند. نظير همين رابطه بين جمله و کلام و سپس بين کلام و کل متن و آنگاه بين کل متن و آثار نويسنده و پس از آن، بين آثار نويسنده و نوع ادبي و ساير متون برقرار است و بدينترتيب، عمل فهم، مرز و حدي ندارد و مدام در حال توسع و تکامل است.
2. هر امري، نخست دروني، سپس ادراک ميشود. در حين عمل انطباق، کمکم هالة معنايي متن، قويتر و روشنتر، و مقاومت ذهن ضعيفتر ميشود و سرانجام، متن، ذهن را تسخير ميکند. پس از اين مرحله، اتساع معنايي (توجه به جزئيات گذشته و حال...) است. مثال مناسب در اين باره، توجه به نحوة ادراک مراثي است. تأثير شديد مراثي از آنجا است که سوژه را با مفهوم انسان کاملي که در ذهن داريم و جنبة «ارکي تايپ»17 دارد، منطبق ميکنيم؛ بدينسبب از مراثي مربوط به کساني که نميشناسيم، بيشتر لذت ميبريم و نيز مراثي بزرگان تأثير بيشتري بر ما دارد؛ زيرا کنش انطباق قويتر است. مثال ديگر دربارة شخصيتهاي داستاني است. در رمانهاي جديد، هر چند بيشتر با «فرد» مواجهيم، با انطباق آنها به افراد مختلف از جمله خود، آنها را به «تيپ» تبديل ميکنيم. با توجه به نظر فلسفه زبان، «جملات آتمي» نظير «حسن ميميرد» به «جملات مولکولي» همانند «هر کسي ميميرد»، تبديل ميشود.
تأکيد بر صورت و کارکردهاي ابزاري زبان، به خصلت زبان زنده و مشارکت ما در آن اشاره ميکند. دگرديسي کلمه به نشانه، در اساس علم تجربي نهفته است که کمال مطلوب آن، نامگذاري دقيق و مفاهيم بيابهام است. اين برداشت از کلمات يعني نشانه دانستن آنها، چنان مأنوس و بديهي ميشود که ظرافتي ذهني را باعث شده و به يادآورده ميشود که در بيرون از کمال مطلوب علم تجربي، يعني نامگذاري بيابهام، حيات زبان بيهيچ تأثيري به راه خود ادامه ميدهد. کلمه، ابزار تفکر ميشود و در برابر تفکر، کلمه صرفاً نشانه است؛ بدينترتيب ما با واسطة کلمات به ماهيت نشانه ميرسيم و روشن ميشود که «نشانه»، وجودش و يگانه خاصيت واقعياش، در کارکرد وجود، مدلول دارد. تفصيل اين امر در مبحث پيشين تحت عنوان «نگاهي به مقولة نشانهشناسي» ... مطرح شد.
علم هرمنوتيک از دو نقطة متفاوت آغاز ميشود: نخست فهم در زبان و ديگر فهم در گوينده يا نويسنده. به گفتة شلايرماخر، علم هرمنوتيک فن فهم گوينده است در آنچه گفته؛ اما زبان، پيش فرض و کليد کار آن است. همة آنچه که بايد پيشفرض علم هرمنوتيک قرار گيرد و همة چيزهايي که به ديگر پيشفرضهاي ذهني و عيني تعلق ميگيرد، از طريق زبان صورت مييابد18 [نيبور، 1969، ص 261]؛ زيرا متن نميتواند تجلي مستقيم عمل ذهني دروني انگاشته شود؛ بلکه چيزي بهشمار ميرود که تسليم مقتضيات تجربي زبان است؛ بدينسبب وظيفة علم هرمنوتيک سرانجام به وظيفة استعلا از زبان ميانجامد تا عمل دروني را کشف کند. در نظر شلاير ماخر، زبان مترادف تفکر انگاشته ميشود و طبق نوشتة گادامر، شلاير ماخر در اواخر 1813 به تأکيد گفته بود که «تفکر و بيان، ذاتاً و باطناً کاملاً يکي هستند».19 اين امر، هرمنوتيک را در جهت تازهاي هدايت کرد و آن حرکت به سوي علم شدن بود؛ سپس ديلتاي در جست و جويش براي دانش «بهطور عيني معتبر» و در فرضش مبني بر اين نکته که وظيفة علم هرمنوتيک کشف کردن قوانين و اصول فهم است، به اين راه ادامه داد... . حرکت به سوي علم هرمنوتيکي که مسألة فهم را نقطة آغاز خود فرض کند، مساهمت پرثمري در نظريه تأويل بود. سالها بايست ميگذشت تا اين ادعا مطرح ميشد که کليات موجود در فهم شلاير ماخر در اصطلاحات علمي، با توجه به ساختار باطناً تاريخي فهم، و به طور مشخصتر، اهميت پيش فهمدر هر فهم، بهتر ميتواند فن عام فهم را مقدم بر هر فن خاص تأويل به پيش ببرد و روشهايي با قاطعيت، برگرفته از اصول و فنون زبانشناسي بيابد.
در توضيح اين قضيه بايد گفت که زبان، پديدهاي اجتماعي و ناشي از تعامل آدمي به ارتباط با يکديگر و انتقال مقاصد و احساسات و افکار است. ميل به تفهيم و تفاهم، آدميان را به خلق زبان و ايجاد رابطه ميان الفاظ و معاني وا ميدارد. تفهيم و تفاهم زباني، تابع اصول و ضوابط مشترک و مقبول عقلايي و اجتماعي است؛ زيرا عنصر مواضعه و قرارداد، سهم بسزايي در مقوله تفهم و تفاهم زباني دارد.
فهم متن و فن تفسير، مقولهاي زباني است؛ از اينرو، مبتني بر شناخت قراردادها و مواضعههاي موجود در آن زبان از يک سو و آشنايي با اصول و قواعد کلي و عام عقلايي حاکم بر ارتباط زباني از سوي ديگر است. بدون آشنايي با لغات و قواعد دستوري زبان و پايبندي به اصول و مباني محاوره و تفهيم و تفاهم عقلايي مربوطه، چگونه ميتوان به فهم متن نائل آمد؟
خصلت غيرابزاري زبان، آن را از «نشانه» بودن محض خارج ميسازد؛ بلکه بايد گفت که کارکرد زبان، به خصلت زبان زنده و مشارکت ما در آن اشاره ميکند. دگرديسي کلمه به نشانه، در اساس علم تجربي نهفته است که کمال مطلوب آن نامگذاري دقيق و مفاهيم بيابهام است. اين برداشت از کلمات، يعني نشانه دانستن زبان، شکلگيري کلمات را محصول تدبر نميداند؛ بلکه محصول تجربه ميپندارد؛ در حالي که کلمه، هم بيان روح يا ذهن، و هم بيان موقعيت و هستي است. تفکري که طالب بيان است، خود را فقط به ذهن مربوط نميکند؛ بلکه به امر واقع و انضمامي هم مربوط ميسازد. به گفتة گادامر، وحدت دروني تفکر و گفتن که با راز آفرينندگي تطابق دارد، متضمن اين تصور است که کلمة دروني روح از راه عمل تدبر، شکل ميگيرد. کسي که خودش را بيان ميکند، در واقع، چيزي را بيان ميدارد که ميانديشد. کلمه به يقين از عمل فعاليت ذهن بيرون ميآيد؛ پس کلمة خود را خارجي کردن، عين تدبر نيست. زباني که در سخن زنده است، زباني که بر هر فهم و تأويل کننده متني محيط است، چنان با جريان تفکر و تأويل متصل ميشود که ما وقتي از آنچه داريم و ميخواهيم زبان را به صورت بينگاريم، ممکن است از حيث محتوا غفلت کنيم و ناآگاهي از زبان، امکان نحوة اصيل هستي براي زبان را از ميان ميبرد [گادامر، 1967، ص 453].
خصلت ديالکتيکي در جنبش و مواجهه با نفي کنندگي نهفته در هر سؤال حقيقي منعکس است. ساختار پرسشگري در هر تجربهاي پيش فرض قرار ميگيرد. اين تشخيص که موضوع، غير از آني است که ابتدا فکر شده بود، متضمن پيشفرض گذشتن از ميان پرسشگري است. متني را که با آن صورت نو به نو مواجهه ميشويم، نبايد «بيان زندگي» بنگاريم. متن، گذشته از هر ارتباطي که با گويندة آن دارد، محتواي معنادار مشخصي نيز ميتواند داشته باشد؛ زيرا قوه نطق در شخصي که سخن ميگويد، ساکن نيست؛ بلکه در آنچه گفته ميشود، ساکن است؛ پس متن با خواننده همچون شناسندهاي پويا در تعامل قرار ميگيرد و جاي شايستهتري از آنچه مورد ارادة گوينده در يک حالت ايستاد بوده، ممکن است بيابد. چنين بينشي از هرمنوتيک، مستلزم همسخني به نحوة ديالکتيکي است به اين معنا که متن مورد قرائت، ممکن است پرسشي براي خوانندة آن مطرح سازد که در مقام تأويل، تفسير کنندهاش را مورد خطاب اخص قرار ميدهد. در چنين ساختار هرمنوتيکي، پرسش و پاسخهاي متناسب مطرح ميشود و همسخني پويا گونهاي (ديالکتيک) حاصل ميآيد.
پرسيدن، اصالتاً به معناي قرار گرفتن در فضاي باز است. چون پاسخ هنوز معين نيست، در نتيجه، پاسخ خطايي، پرسش حقيقي را جوابگو نيست. چه بسا چيزي که در واقع دربارة آن سخن گفته شده، هرگز در ابتدا روشن نباشد؛ بنابراين ميتواند پرسشهاي تأمل برانگيزي
در پي داشته باشد که بهطور قطع مستلزم تأويلاتي خواهد بود؛ پس از آن، تأويلهاي مطرح شده نيز پرسشهاي تازهتري مطرح ميکند و همينطور ديالکتيک هماهنگي ميان زبان پرسش و سؤال با پاسخ تأويل و تفسير ايجاد ميشود. پرسشگري واقعي بر پيش فرض گشودگي مبتني است؛ يعني در اين مقام، پاسخ نامعلوم است، و در عين حال به ضرورت، حدود و ثغوري را مشخص ميسازد که حاق پرسش را از خطاآميزي جدا ميکند تا طالب دانش را پاسخي در خور حاصل آيد. براي يافتن پرسش درست، غور در موضوع مورد مطالعه الزامي است، و اين کاري است که با توسل به تأويل امکان مييابد. به اين ترتيب است که ديالوگ / همسخني ديالکتيکي پديد ميآيد؛ پس کاربرد زبان منطقي، لازمة هرمنوتيک ديالکتيکي است.
کشف قاعدههاي زباني، دستوري، نحوي، و بياني عبارتها که راهنماي لازم براي فهم متنها است، از نفوذ روشمند زبانشناسي در هرمنوتيک و هر نوع تأويل ديالکتيکي يا تفسير غيرديالکتيکي حکايت دارد. توضيح اين که افزون بر نگاه ديالکتيکي و غيرديالکتيکي ميان تأويل و تفسير، «تفسير» را کشف رمزگان ياکدها، يعني اموري قراردادي ميدانند؛ در حالي که «تأويل»، خوانش متن است که با فهم معناها يا ساختن معناها، سرانجام مييابد. طبق تحقيق رالف مانهايمManhein R, 9591, p. ] [210،20 شلاير ماخر در اينباره اظهار ميدارد:
تأويلگر از ظاهر متن، نکتههاي دستوري، نحوي، زباني، و نيز از مجازها و قاعدههاي معاني و بيان متنها ميتواند راههايي به سوي معناهاي ممکن آنها بيابد. اين تأويل، زبانشناسانه و دستوري است. گام بعدي، دقت و توجه به افق تاريخي متنها است. تأثيري که از ذهن مؤلف و نخستين شارحان گرفته، و از راه قياس آن با دانايي تاريخي دوران خودش، راههايي مييابد که معناهاي گوناگون را با هم بسنجد و احتمال دهد که کدام بهتر و دقيقتر است. اين امر را «تأويل فني» ميناميم. اين دو شيوة تأويل که مکمل يکديگرند، به ما امکان ميدهند تا حدود قابل ملاحظهاي به معناي درست متن نزديک شويم.
ديلتاي، همين نکته را به صورت معکوس بيان ميکند و ميگويد [ت. مليک، 1969، ص 87]:21
تأويلها همواره به افق تاريخي محدودند؛ اما باز هم چنان شناختي که امکان درک تأويلي از آنها را فراهم آورد، وجود دارد، و آن هم به ياري تجربههاي زبانشناسي انسان ممکن است.
اين نکته در زبان هايدگر بدين صورت مطرح ميشود:
تمام تأويلها بر يک پيش - نگرش مبتني است که همانا روشهاي قاعدهمند زبانشناسي و ادبي مرسوم است که به وسيلة آن، پس زمينه يا پيش نگرش قلمرو و گسترة فهم را ميتوان روشن کرد [هرش، 1967، ص 208].22
گادامر که در آغاز دهة 1920 شاگرد هايدگر در نخستين درسهاي او در دانشگاههاي «فرايبورگ» و «ماربورگ» بود، مطرح کنندة اثر مهم حقيقت و روش است که در اين کتاب مينويسد:
هرمنوتيک، نمايانگر نحوة به هم پيوستگي کل تجربههاي انساني در جهان است؛ زيرا هر تجربهاي ناگزير بايد فهميده شود. در اين فهم (کنش يا تجربة تأويلي) زبان انسان نقش اصلي را به عهده دارد. زبان در پس تجربهها پنهان نيست؛ بلکه ساخت بنيادين هر تجربه است. هيچ حکمت عملي (به قول ارسطو(phronesis يافت نميشود که از منش زبان گونه خلاص باشد... . اگر به منش زباني فهم توجه کنيم، نخست متوجه اهميت برداشت هايدگر ميشويم که فهم را همان تأويل ميدانست. تأويل زباني شکل هر گونه تأويلي است؛ حتي در موسيقي هم تاويلهاي فوري، بيميانجي، و غير معناشناسانه، استوار بر تجربههاي زباني پيشين ما هستند. بدون زبان، ما نه فقط تجربهاي را پيش نميبريم، بل امکان قراردادن تجربه در مدار ارتباطي را هم نخواهيم داشت. زبان، پس زمينة هر گونه کنش فهم است. زبان، وجه بنيادين هستي ما در جهان، و بيانگر تناهي انسان است. [لوهمان، 1960، ص 708]23.
گادامر، به اعتبار همان کتاب حقيقت و روش، زمينة اصلي تکامل مباحث هرمنوتيک را فراهم آورد؛ اما پيشبرد بحث، نيازمند ورود به قلمروهايي ديگر نيز بود که هر يک همچون سخني معتبر در علم و فلسفة سدة بيستم، بايد به رسميت شناخته ميشد. اين کار به عهدة شماري از نويسندگان ديگر گذاشته شد. چهرهاي که بيش از ديگران در اين زمينه فعاليت کرد، و به جدلهاي فکري با آيينها و روشهاي ديگران وارد شد، و در بيشتر موارد، مسير بحث را به نفع هرمنوتيک عوض کرد، نويسندة صاحب انديشة فرانسوي، پل ريکور است که قدرت فکري و منطقي او در گفتوگو و بحثهايي که با پژوهشگران مردمشناس مانند لوي - استراوس، محققان ساختارگرا، مثل آستين، سرل، و فيلسوفان تحليل گراي جديد و امثال روانشناسان و روان کاوان پيرو فرويد داشته است، آشکار ميشود. او، گادامر را چنين متهم کرد:
سنت را به پيش داوريها با پيش فهمهايي فرو کاسته و نقش اجتماعي آن را ناديده گرفته است. گادامر با پيروي از هايدگر، حتي بدفهمي را هم نوعي فهم بهشمار آورده و پشت کردن تأويلگر به متن را هم نوعي رويکرد به متن خوانده است؛ در نتيجه، هر کس هر چه بگويد درست است و جايي براي انتقاد از آن وجود ندارد؛ بنابراين در «هرمنوتيک مدرن» هيچ چيز قابل رد و ابطال نيست [ريکور، 1965 و ص 33]24.
گادامر در جدل فلسفي مشهوري با هابرماس به اين انتقادها پاسخ گفت. او بيشتر تأکيد را بر مفهوم سنت و گفتوگو با آن، و نيز بر زبان همچون واقعيتي که به سنت نيز تعلق دارد، نهاد... . تأويلها در جريان کار و کوشش اجتماعي معنا مييابد.
برخي از نويسندگان فلسفة تحليلي به مدافعان هرمنوتيک ايراد گرفتهاند که در پيروي از شک نسبينگرانه چندان پيش رفتهاند که سرانجام هيچ ملاکي را براي فهم واقعيت و حقيقت باقي نگذاشتهاند [سونتاگ، 1966، ص 34].25
نويسندگان مکتب «شالوده شکني» (deconsrructionalism) از ديگر منتقدان جدي هرمنوتيکدانان هستند و ميگويند:
خود هرمنوتيستها مدعياند که اين معناهايند که رد و بدل ميشوند. اين معناها اموري ثابت نيستند...؛ اما بايد پرسيد: بر اساس اين امور متغير و بيبنياد چگونه ميتوان بنيادي براي گفتوگو متصور شد؟... بسا ساختارگرايان نيز همانطور که به ساختارگرايان انتقاد داشتند، به هرمنوتيکدانان نيز ايراد ميگيرند و ميگويند که اينها هم در نهايت، ابر روايتي را جعل کرده و خود را پاسخگوي نهايي به هر مسألهاي معرفي کردهاند!... در اين ميان، شماري از نشانهشناسان که در زبانشناسي کمي و قابل اندازهگيري دستي قوي دارند، همة اين رويکردهاي فلسفي نما را تخطئه کردهاند که نمونة مناسب چنين بحث دلکشي را ميتوان در اثر نويسنده بسيار پرکار و پرفايدهاي که در اين امر، پژوهشهاي بسيار پردامنهاي انجام داده، ملاحظه کرد [اکو، 1975،
05:54:53
07:26:15
12:20:00
17:12:25
17:33:24