


نظریه دوره حساس مونتسوري ( 1947 )
مونتسوري ( Montessori ) نیز به دیدگاه فطري نگر در رشد زبان معتقد بود. یکی از مؤلفه هاي مرکزي نظریه مونتسوري، مفهوم دوره هاي حساس ( sensitive periods ) اوست. دوره هاي حساس شبیه دوره هاي بحرانی و مهم است. این دوره ها زمانهاي برنامه ریزي شده ژنتیکی مشخصی هستند که در خلال آنها، کودک به ویژه مشتاق و آماده یادگیري و تسلط یافتن بر تکالیف معینی است.
قابل توجه ترین دوره حساس، دوره فراگیري زبان است. مثلاً براي یادگیري زبان یا آغاز استفاده از دست، دوره هاي حساسی وجود دارد. در خلال این دوره « اگر کودک در زمانیکه طبیعت براي او طرح ریزي کرده است، از لذت بردن از این تجربه ها منع شود، حساسیت خاصی که او را بدان سو می کشد، زایل می شود و این امر، اثر نامطلوبی بر رشد او بر جاي می گذارد » .
کودکان براي یادگیري زبان باید نه تنها واژهها و معانی آنها، بلکه دستور زبان را هم بیاموزند. قواعد دستور زبان آنقدر دیرفهم و مجرد هستند که علماي زبانشناسی هنوز هم تلاش می کنند تا درک آنها را به روشی منظم، امکانپذیر سازند. باوجوداین، کودکان بدون تفکر زیاد آن را یاد می گیرند. توانایی خارق العاده کودک در فراگیري زبان، وي را به این نتیجه می رساند که باید از نوعی سازوکار خاص براي یادگیري زبان برخوردار باشد. این سازوکار با دنیاي ذهنی بزرگسالان و حتی کودکان بزرگتر بسیار متفاوت است.
درحالیکه ما زبان دوم را با تأنی و تعمق یعنی تلاش خودآگاه براي حفظ قواعد، زمانها، پیشوندها و معرّفها یاد می گیریم، کودک آن را به طورناخودآگاه فرامی گیرد. با توجه به توضیحات مونتسوري، فرآیند یادگیري زبان در کودک شبیه نوعی نقشپذیري است. کودکان در دوره معین و مهمی از چندماهگی تا دو و نیم یا سه سالگی به گونه اي درون زاد براي در خود پذیرفتن صدا، واژه ها و دستور زبان از محیط، آمادگی دارند . « کودک این تأثیرات را نه فقط با ذهنش، بلکه با تمام زندگی خود به درون می کشد »
مونتسوري اظهار داشت : « ازآنجاکه اکتساب زبان، تحت هدایت نیروهاي درون زاد مبتنی بر رسش قرار دارد، رشد زبان در کودکان بدون توجه به اینکه در کجا بزرگ می شوند، در مراحل معینی صورت می گیرد. مثلاً، همه کودکان بعد از پشت سر گذاشتن مرحله غان و غون کردن، وارد مرحله اي می شوند که در آن کلمات را به کار می برند. سپس به مرحله اي می رسند که در آن از جمله هاي دوکلمه اي استفاده می کنند و سپس وارد مرحله اي می شوند که به نحو فزایندهاي به ساختارهاي پیچیده جمله ها تسلط می یابند » .
مونتسوري بر این نکته تأکید دارد که این مراحل به صورت حالتی مداوم و تدریجی پایدار نمی مانند، بلکه زمان هاي متعددي وجود دارد که به نظر می رسد کودک هیچ پیشرفتی ندارد و سپس به یکباره، پیشرفت هاي جدیدي در او ظاهر می شود. مثلاً، کودک ناگهان تعدادي واژه را تکرار می کند یا براي شکل دادن به بخشی از سخن خود، قواعد معینی را مورد استفاده قرار می دهد. بین 3 تا 6 سالگی، کودکان با وجود آنکه هنوز در دوره حساس زبان آموزي قرار دارند، اما لغات و دستور زبان را ناخودآگاه جذب نمی کنند. در خلال این دوره، آنها نسبت به یادگیري شکل هاي جدید دستور زبان، آگاه هستند و از به کار بردن این قواعد احساس شعف می کنند.
هنگامیکه کودک 6-5 ساله شد، آنگاه براي رفتن به مدرسه رسمی آمادگی دارد
نظریه های رویکرد زیستی روانشناسی زبان
یکی دیگر از رویکرد هایی که مراحل تحول زبان را ناشی از عوامل زیستی می داند رویکرد زیستی است . این رویکرد یک دوره ی خاص را برای اکتساب زبان مهم می داند که از هجده ماهگی تا بلوغ است . در طول مدت این دوره ، فراگیری زبان به طور طبیعی انجام خواهد گرفت و خارج از این دوره یاد گیری زبان مشکل خواهد بود ، دوره ی حساس رشد وقتی به وضوح نمایان می شود که، یادگیری واج های تازه و ترکیب آن ها مطرح است . کودکان قبل از رسیدن به یک سالگی قادرند واج های تمامی زبان ها را تشخیص دهند اما بعد از یک سالگی این توانایی را از دست می دهند . برای یاد گیری زبان دوم و یاد گیری نحو هم دوره های حساس وجود دارد ،
معنای تلویحی از نظریه برای والدین و دست اندرکاران تعلیم و تربیت این است که کودک در هر مرحله ی خاصی از رشد یک دوره ی حساس برای یادگیری یکی از ابعاد زبان ( واج ها ، صرف و نحو ، قواعد و .... ) وجود دارد. که در آن مرحله ی حساس،کودک با سرعت زبان را یاد خواهد گرفت و عدم تحریک و تقویت کودک در این مراحل ممکن است عوارض جبران نشدنی را به دنبال داشته باشد .
نظریه های رویکرد شناختی روانشناسی زبان
طرفداران این رویکرد، یادگیری زبان را ناشی از توانایی های شناختی کودک ، خلاقیت و علاقه ی او به درک و فهم معانی و بیان آن ها همراه با اطلاعاتی که از تعامل با دیگران کسب می کند ، است ، بنابراین تفکر و تجربه در این رویکرد اساس زبان آموزی کودک خواهد بود .
نظریه زبان شناختی جروم برونر
نظریه پردازان شناختی همچون جروم برونر نقش دانش ذاتی در فراگیری زبان را می پذیرند، اما بر این باور هستند که دانش ذاتی درکل به جای آنکه صرفاً زبانی باشد شناختی است. به باور آنها رشد زبان فقط یک توانایی وابسته به رشد شناختی است. طرفداران نظریه شناختی محیط را عنصر مهمی در فراگیری زبان کودکان می دانند و کودکان را گیرنده انفعالی ( یعنی لوح سفید ) نمی دانند. درعوض، آنها باور دارند بین ساختارهای ذاتی شناختی و محیط زبانی و غیرزبانی کودکان تعاملی ضروری وجود دارد . به نظر روانشناسانی مانند برونر و پیاژه استعداد ذهنی زبان اگرچه قطعاً واقعی است، به هیچ وجه بخش جداگانه یا مجزایی از وراثت زیستی ما نیست بلکه فقط بروز دیگری از توانایی های شناختی همه منظوره ماست .
به نظر برونر ، کودک برای یادگیری زبان دو نیرو لازم دارد : یکی از آن ها توانایی فراگیری زبان به صورت ذاتی است که از درون کودک را بر می انگیزد تا زبان را یاد بگیرد و دیگری نیرویی است که از ناحیه ی محیط وارد می شود و انگیزه ی لازم را به کودک برای یاد گیری زبان می دهد که همان تعامل فرد با دیگران است ،
برونر الگوی حمایتی فراگیری زبان را برای زبان آموزی ضروری می داند که مستلزم یادگیری برقراری تماس چشمی ، نحوه ی هدایت توجه بوسیله ی حرکات چشم و چگونگی تأکید و انتقال معانی از طریق حرکات صورت و بدن می باشد ، در این الگو دخالت بزرگسالان به رشد یادگیری زبان کمک خواهد کرد . به اعتقاد برونر ، در آموزش زبان باید به معانی کلمات هنگام تعامل کودک با افراد توجه شود . و در مرحله ی بعد کودک باید یاد بگیرد که کلمات را کی و کجا به کار برد و موقعیت های کاربردی کلمات را درک کند ،
نظریه سبک هاي رشد زبان نلسون ( 1973 )
نلسون ( Nelson ) باور داشت رشد زبان در کودکان بسته به کلماتی که تولید می کنند، به یکی از دو سبک بیانی ( expressive ) یا ارجاعی ( referential ) صورت می گیرد. کودکان در صورت داشتن سبک بیانی از کلمات کنشی و نام افراد استفاده می کنند و در صورت داشتن سبک ارجاعی از نام اشیاء سود می برند.
ما با اشتياق به کشف قواعد و همگاني ها ، اغلب تفاوتهاي فردي در رشد زبان را ناديده مي گيريم. در همان زماني که نلسون (1973) کشف مي کرد که اکثر واژگان اولية کودکان شامل بخش وسيعي از تک کلمه اي ها بويژه نام اشيا بود متوجه شد، که اقليتي از کودکان زبان را به گونه اي ديگر به کار مي برند. در مقابل اين «دوستداران اسم»، «ترک کنندگان اسم» قرار داشتند؛ اين دسته کودکاني بودند که در واژگان اوليه آنها تعداد کمتري اسم ولي تعداد بيشتري ضمير وجود داشت. علاوه بر اين، اين کودکان که تصوير مي شد همگي در مرحله گفتار تک کلمه اي باشند تعداد زيادي عبارات را که شبيه جملاتي نظير «جلواونوبگير»، «من اونو مي خوام» و «اون کار و نکن» بودند به کار بردند.
بين اين دو نوع گفتار اوليه تفاوتهاي کارکردي وجود دارد. وقتي اين دو نوع کودک تحت يک سري وظايف يادگيري آزمايشگاه مورد مشاهده قرار گرفتند، کودکان مرجع گرا «دوستداران اسم» احتمال بيشتري مي رفت که زبان را بدين منظور به کاربرند تا شيئي را بنامند يا به آن رجوع کنند، در حالي که کودکان وصف گرا «ترک کنندگان اسم» زبان را بدين منظور به کار بردند تا از توصيفات خود استفادهکنند يا به بافت اجتماعي توجه کنند.
اين کودکان به جاي اين که در دنياي خود با ناميدن اشيا سرو کار داشته باشند بيشتر سو گيري اجتماعي داشتند. آنان زبان را به کار بردند تا توجه ديگران را جلبکنند يا به خود رجوع کنند. اين نشان مي دهد که «در آغاز يادگيري زبان، صورت و نقش به شيوه هاي متقابلاً مؤثري با هم عمل مي کردند.»
هر چند بعضي از کودکان بسيار مرجع گرايند در حالي که ديگران بسيار وصف گرا، ظاهراً رشتة تسلسلي وجود دارد و بسياري از کودکان جنبه هاي دو سبک را با هم به کار مي گيرند.
دن آیزاک اسلوبین
اسلوبین ( Dan Slobin ) در تحقیقات سال های 1966 ، 1973 ، 1979 و 1985 خود کوشیده است چگونگی فراگیری زبان در کودکان را نشان دهد. او با قالب های دستوری و ساختاری برای فراگیری زبان مخالف و معقتد است « راهکارهای فطری » استقراء را برای کودکان ممکن می سازند. تحقیقات وی نشانگر آن است که در تمام زبان ها فراگیری معنی به رشد شناخت بستگی دارد و مراحل رشد یا بهتر است بگوییم تربیت یادگیری مفاهیم زبانی، به وسیله ی پیچیدگی های معنایی و نه پیچیدگی های نحوی تعیین می شوند.
قواعد دستوری که کودکان در این مدت کوتاه یادگیری زبان بکار می برند آنقدر زیاد است که احتمال یادگیری آنرا از اطرافیان به صفر می رساند
او در تحقیقات (1979) خود نشان داده است که فراگیری که یک تک واژه خاص (مانند نشانه ی جمع در زبان انگلیسی) پس از آن رخ می دهد که کودک مفهوم معنایی آن تک واژه را از نظر عقلی درک کند. به بیان دیگر، فراگیری نقش های زبان بر یادگیری نحو زبان مقدم است. ازنظر اسلوبین برای رشد زبان دو عامل پیشگام وجود دارد:
1- در سطح عملی، سرعت رشد بستگی به توانایی های تعقلی و ارتباطی دارد که در پیوند با طرح واره های فطری شناخت عمل می کنند.
2- در سطح صوری، سرعت رشد وابسته به رشد توانایی های ادراکی و فرآیندهای اطلاعاتی است که در پیوند با طرح واره های فطری دستور زبان عمل می کنند
اسلوبین می گوید: تقریبا همه چیزهایی را که ما راجع به جهان می آموزیم به همین شیوه فرامی گیریم. زبان به ما اجازه می دهد که جهان را از طریق تجربه های مستقیم دیگران بشناسیم. ما چنین می پنداریم که هر توصیفی پیامی یکسان در هر زبان ارائه می دهد. حال آنکه به اعتقاد مدافعان نظریه تاثیر زبان بر اندیشه، نحوه کاربرد زبان می تواند درک ما را از تاریخ و سیاست و رویدادهای روزمره تغییر دهد.
اسلوبین چنین استدلال کرد که ما همگی در یک دنیای عینی زیست می کنیم، اما زبانهای مختلف بر جنبه های متفاوت این واقعیت تمرکز می کنند. در زبانهایی مانند انگلیسی، هلندی، روسی، فنلاندی، و ماندارین افعال در توصیف شیوه وقوع کنشها بسیار با آب و تاب وپر طمطراق عمل می کنند. حال آنکه زبانهای دیگر نظیر اسپانیولی ، ترکی، فرانسه، ایتالیایی، و عبری برای بیان کنشها از افعال ساده تری بهره می گیرند. به عنوان مثال افراد دو زبانه گزارش می دهند که اخبار رویدادها را وقتی به زبان انگلیسی می شوند در نظرشان بسیار دینامیک تر و زنده تر جلوه می کند، حال آنکه در زبانهای گروه دوم همان اخبار کم رمق تر و عادی تر جلوه گر می شوند.
برای اسلوبین این پرسش مطرح شد که آیا افراد دوزبانه زمانی که به زبانی فکر می کنند که کنش ها را کم رمق تر جلوه می دهد، از افعال اضافه برای پر کردن خلا استفاده می کنند و یا افعال ساده را در زبان کم رمق تر با تصاویر ذهنی مربوط به کنش و عمل تکمیل می کنند یا نه. او برای یافتن پاسخ برای این پرسش به شماری از داوطلبان تک زبانه انگلیسی و اسپانیایی بندهایی از رمان دختر الیزابت آلنده را عرضه کرد. به انگلیسی زبانها ترجمه ای تحت اللفظی از این بندها عرضه شده بود و اسپانیولی زبانها مستقیما از متن اسپانیولی مطلب را قرائت می کردند.
او در پایان آزمایش متوجه شد که نتیجه به دست آمده کاملا خلاف تصور او بوده است. به این معنی که انگلیسی زبانها ترجمه تحت اللفظی را برای خود به شیوه ای پرطمطراق تفسیر کرده بودند، حال آنکه اسپانیولی زبانها کوچکترین کوششی برای تصویرسازی اضافه بر آنچه که از کلمات کم و بیش کم رمق به ذهن می رسید انجام نداده بودند. جالب آنکه همین امر در مورد انگلیسیهای دو زبانه که به اسپانیولی تسلط داشتند نیز تایید شد. این افراد زمانی که رمان آلنده را به زبان اصلی می خواندند با تلاش ذهنی کلمات را جاندار می کردند. اما زمانی که ترجمه رمان را به انگلیسی می خواندند گزارش می دادند که به وضوح از طریق کلمات به کار گرفته شده در ترجمه کنشها و حوادث را مشاهده می کردند بی آنکه به کوششی اضافی نیاز داشته باشند. به این ترتیب از این آزمایش چنین بر می آید که این اندیشه است که زبان را جان می بخشد و نه بالعکس.
این نتیجه برای اسلوبین و کسانی که معتقد به تاثیر زبان بر اندیشه هستند گیج کننده بوده است و آنان در تلاشند تا تفسیر مناسبی برای آن پیدا کنند. اما اگر زبان به واقع بر نحوه اندیشیدن ما تاثیر می گذارد آنگاه هر زبانی که منقرض شود دریچه ای ارزشمند و یگانه برای درک عالم بر روی بشریت بسته می شود.
بلوم
بلوم متذکر می شود که برای شرح چگونگی رشد زبان باید به شرح شالوده ی زبان پرداخت. آنچه کودکان در مورد زبان و انتقال پیام ها می آموزند،
تعیین کننده ی میزان اطلاعات آنها در مورد زبان است. در نتیجه برای دانستن این که کودکان با چه نوع اطلاعات یا مکانیسم هایی متولد می شوند ، یافتن قوانین نقش های زبان و ارتباط نحو زبان با آن نقش ها برای محققان ضروری به نظر می رسد. در سال های اخیر روشن شده است که ساختار تفکر شناختی و حافظه برای توضیح یادگیری نقش زبان کافی نیست.
لرا بورودیتسکی
خانم لرا بورودیتسکی ( Boroditsky ) برای بررسی این مساله از چند داوطلب چینی و انگلیسی دو زبانه خواست تا به ماهیهایی که روی صفحه مونیتور رایانه در حال شنا بودند توجه کنند. بعضی از ماهیها عمودی حرکت می کردند و بعضی افقی. بوردیتسکی آنگاه به زبان انگلیسی پرسشهایی نظیر این پرسش را مطرح کرد که "آیا ماه مارس زودتر می آید یا آوریل ؟.
استدلال او این بود که اگر زبان مادری این داوطلب ماندارین باشد او به زمان به صورت مفهومی عمودی نظر می کند در آن صورت ماهیهایی که به صورت عمودی بر روی صفحه مونیتور شنا می کنند می باید اندیشه او را در این مسیر تقویت کنند و شتاب بخشند. و اگر زبان مادری پرسش شونده انگلیسی باشد او در لحظه ای که پرسش برایش مطرح شده به زمان به صورت افقی فکر می کند و در آن صورت ماهیهای افقی اندیشه او را در این مسیر تقویت می کنند.
بورودیتسکی مدعی شد که این نتیجه ای است که عینا در آزمایش مشاهده کرده. اما گلیتمان در رد این رهیافت به این نکته اشاره می کند که ما می توانیم به راحتی و سهولت بیاموزیم که به زمان به شیوه های مختلف بیندیشیم و در واقع آزمایشهای خود بورودیتسکی این نکته را بخوبی نشان می دهند. یکی دیگر از شیوه هایی که مدافعان تاثیر زبان بر اندیشه برای دفاع از نظریه خود در پیش می گیرند تاکید بر این نکته است که تاثیر زبان را بر اندیشه در بهترین حالت می توان در تفسیرهایی مشاهده کرد که شخص برای اموری که خود شاهد آنها نبوده، اما از طریق راویانی آنها را شنیده، ارایه می دهد.
خانم لرا بورودیتسکی از تاثیرات بزرگ و عمیقی میگوید که زبان روی آدمها دارد. به گفتهی او در حال حاضر بیش از هفتهزار زبان مختلف در جهان وجود دارند که تفاوتهای عمدهای با یکدیگر دارند. و این تفاوتها روی افرادی که با استفاده از آنها حرف میزنند هم تاثیر میگذارند. به همین خاطر، نباید از تاثیر زبان بر طرز تفکر انسانها غافل شد.
خانم بورودیتسکی از زبان فارسی چیزی نگفت اما پنج تفاوت عمده میان زبانهای مختلف و تاثیر آنها را توضیح داد. من هم میخواهم از حرفهای او چند برداشت آزاد داشته باشم. این را هم بگویم که من زبانشناس نیستم؛ و فقط به عنوان یک استفادهکننده از زبان، نظرم را بیان میکنم.
۱- تاثیر زبان روی نظم ذهنی و برقرار ارتباط میان چیزهای مختلف
زبان فارسی از راست به چپ نوشته میشود. در نتیجه وقتی یک فارسیزبان و یک -مثلا- انگلیسیزبان میخواهند چیزی به جز کلمات را مرتب کنند، ذهنشان متفاوت عمل میکند.
در مثال خانم بورودیتسکی، اگر از یک فارسیزبان بخواهیم چند عکس از یک نفر را با توجه به توالی زمانی کنار هم بچیند، او این کار را از راست به چپ انجام خواهد داد؛ عکس کودکی (عکس اول) در سمت راست و عکس کهنسالی (عکس آخر) در سمت چپ. اما یک انگلیسیزبان، این کار را برعکس و از چپ به راست انجام میدهد.
۲- تاثیر زبان روی درک مشترک و همگانی و تاثیر آن در باقی علوم
فرض کنید در زبان شما عددی وجود ندارد. بعد میخواهید از برخورد امروزتان با چند نفر در راه خانه بگویید. تعداد را چهطور توصیف خواهید کرد؟ اصلا بدون داشتن عدد در زبان و درک مشترکی از مفهوم آن، چه بر سر سایر علوم مثل ریاضی میآید؟
به گفتهی خانم بورودیتسکی چنین زبانهایی واقعا وجود دارند و افرادی که از آنها استفاده میکنند، برای بیان کمیت مشکل دارند. یک لحظه فکر کنید اگر نتوانید بگویید پنج بستنی میخواهید چه اتفاقات بدی رخ میدهد! بعد، از داشتن اعداد در زبانتان خوشحال باشید.
نقش بازی در زبان آموزی
بنا بر نظریه ها دوره ی زبان آموزی برای کودک بین 2تا 12 سالگی است و اگر کودک در این دوره زبان را یاد نگیرد بعداً نخواهد توانست آنرا یاد بگیرد . بین رشد جسمانی و رشد زبانی کودک پیوند محکمی وجود دارد. هر مرحله از رشد جسمانی کودک هماهنگ مرحله ی خاصی از رشد زبان در کودک است .
بازی وسیله ای طبیعی برای بدست آوردن سلامت طبیعی و نقش طبیعی خود است و فعالیت های بازی همیشه از مرکز دستور دهنده ی مغز صادر می شود و بازی به عنوان زمینه و فرصتی جهت آشکار کردن قابلیتهای نهفته ی کودک که موجب برانگیختن حس کنجکاوی و قوه ی اختراع و ابداع او می شود تلقی می گردد.
بازی های زبانی به روند زبان آموزی جلوه ای طبیعی تر می دهد و سبب می شود که کودک دانش زبانی را به شیوه ای غیر مستقیم کشف کند.
بازی های گروهی باعث حس همکاری و تشریک مساعی گردیده و دانش آموزان از این طریق یاد می گیرند، قواعد و ضوابطی را که لازمه ی همزیستی است رعایت کنند و هنگام بازی بهتر بتوانند به جنبه های گوناگون نظام زبانی بپردازند. تلفظ صحیح کلمات را یاد می گیرند و اشکالهای تلفظی خود را برطرف می کنند. همچنین ساختمان کلمه را می شناسند . بازیهای گروهی عرصه ی بیشتری برای رشد و توسعه ی زبانی دانش آموزان فراهم می آورند،
05:54:53
07:26:15
12:20:00
17:12:25
17:33:24