


انسان ها با نیازهای فیزیولوژیکی نظیر گرسنگی، میل جنسی و ایمنی برانگیخته می شوند، اما هرگز نمی توانند با ارضا کردن این نیازهای حیوانی، تنگنای انسانی شان را حل کنند. فقط نیازهای انسانی خاصی می توانند افراد را به سمت پیند مجدد با دنیای طبیعی سوق دهند. این نیازهای وجودی در طول تکامل فرهنگ انسان نمایان شده اند و از تلاش های انسان ها برای یافتن پاسخی برای وجودشان و اجتناب کردن از دیوانه شدن به وجود آمده اند.
در واقع فروم معتقد بود یک تفاوت مهم بین افرادی که از لحاظ روان سالم هستند و افراد روان رنجور یا دیوانه این است که افراد سالم پاسخ هایی را برای وجودشان پیدا می کنند، پاسخ هایی که با کل نیازهای انسان مطابقت کامل دارند. به عبارت دیگر افرادسالم با حل کردن ثمربخش نیازهای انسانی ارتباط، تعالی، ریشه دار بودن، درک هوی و معیار جهت یابی بهتر می توانند راه هایی را برای پیوند مجدد با دنیا پیدا کنند.
فروم معتقد بود ارضا نشدن هر یک از این نیازها غیرقابل تحمل است و به دیوانگی منجر می شود. بنابراین افراد به شیوه های مختلف به صورت مثبت و منفی سعی می کنند آنها را ارضا کنند.
فروم معتقد بود، افراد باید در کودکی آموزش ببینند تا به شیوهای رفتار کنند که با نیازهای جامعه جور در بیاید. به عنوان مثال، افراد جامعههای سرمایهداری کالامحور، باید آنگونه شکل داده شوند تا مصرفکننده باشند.
او معتقد بود هر جامعهای که نیازهای اولیه مردم را برطرف نکند، بیمار است و باید عوض شود. وی درباره امکان شکل دادن جامعهای که به مردم اجازه برآوردن نیازهای آنها را خواهد داد، خوشبین است.
نیازهای اساسی یا نیازهای وجودی
اریک فروم قبل از روانشناسی به تحصیل در رشته جامعه شناسی پرداخت و به کارهای مارکس، بسیار علاقه مند بود. از این رو نظریه فروم تحت تأثیر مارکس و سپس فروید قرار گرفت. تأکید نظریه فروید بر ناهشیار، سایق های بیولوژیکی و برخی مفاهیم زیستی دیگر و تأکید مارکس بر تأثیر جامعه و سیستم های اقتصادی بر فرد، باعث شدند نظریه فروم، ترکیبی از این موارد به اضافه ی دو نیاز اساسی انسانها یعنی آزادی و تعلق باشد.
فروم انسان ها را ضمن اینکه مخلوقاتی منحصر به فرد می دانست ولی اعتقاد داشت که در مواردی انسان ها با یک دیگر یکسان می باشند و دارای ویژگی هایی مشابه هم نمی باشند. اریک فروم انسان دست یافته به آزادی را بلا استثنا نیازمند هشت نیاز اساسی می دانست. نیازهای اساسی که برای معنی دادن به زندگی انسان، هستی و وجود او و برای دست یابی به شکوفایی وی و پرهیز از هرگونه نابه هنجاری باید پاسخ داده شوند.
1- نیاز به تعلق
نیاز انسان به برقراری ارتباط عاطفی با دیگر انسانها را تعلق می گویند. انسان در تعلق دلسوزانه به فکر شکوفایی دیگر انسان ها در حین ارتباط با آن ها است.
در واقع میتوان گفت که تعلق از جنس عشق بالغ می باشد که وصل را ضمن حفظ فردیت برقرار می کند. اما راه دیگر برای ارضای این نیاز اتحاد سمبیوتیک می باشد اتحادی که در آن دو طرف برای رفع نیاز خود با هم، اتحاد می یابند.
مثال آن در طبیعت را میتوان به انگل های موجود بر بدن کروکودیل اشاره کرد. کروکودیل اجازه می دهد تا پرندگان بر روی بدن نشسته و انگل های روی پوست او را بخورند و در این اتحاد هم کروکودیل از انگل ها رهایی یافته و هم پرندگان به غذا رسیده اند.
این نوع ارتباط به صورتی انجام می شود که هر دو مخرب می باشند و خلاف آزادی می باشند. یکی اتحاد منفعلانه که رفتاری مازوخیسمی از فرد سر می زند و دیگر اتحاد فعالانه که فرد رفتاری سادیسمی انجام می دهد. دلایل مغایرت این دو اتحاد با آزادی و عدم پاسخ مناسب آن به نیاز تعلق در مطلب هنر عشق ورزیدن و مکانیزم های فرار آمده است.
2- نیاز به آزادی
از نظر فروم، آزادی هسته مرکزی ذات بشر است و انسانها سعی در فرار از آزادی دارند.
بدست آوردن آزادی پایان راه برای رشد و شکوفایی کامل استعدادهای بشر نیست بلکه ترس حاصله سبب می شود که بسیاری از انسان ها از آن فرار کرده و مرحله ای برای شکوفایی خود را طی نکنند. اریک فروم در کتاب گریز از آزادی دو نوع آزادی را معرفی می کند: « آزادی از » و « آزادی برای »
- آزادی از
« آزادی از » را میتوان در تمامی جنگ های بشر برای رهایی از یوغ ظلم و ستم دید. جنگ و مبارزه ای که به سبب آن قید و بند های ظالمان گسیخته می شود و مبارزان رهایی می یابند. « آزادی از » را می توان با مثال بزرگ شدن روز به روز کودک و مستقل شدن روز به روزش از خانواده نیز معرفی کرد.
- آزادی برای
اما این پایان راه و مسیر سعادت نیست بلکه پس از دستیابی به این مهم یعنی آزادی تازه مسیر نوع دوم آزادی شروع می شود. در واقع دو بال موفقیت انسان باید وجود داشته باشد تا انسان بتواند به بلندای وجودیت خود برسد. آن چیزی که در مطلب مکانیزم های فرار معرفی شد. این بود که اغلب مردم نوع اول آزادی یعنی « آزادی از » را انجام می دهند ولی ترس و اضطرابی که پس از این مرحله به وجود می آید باعث گریز آنان از آزادی می شود و هیچگاه مرحله ی شکوفایی طی نمی شود.
آزادی به ما این اجازه را می دهد که با استقلالی که بدست آورده ایم پای در مسیر شکوفایی خود و نظام اجتماعی نهاده و از این امکان برای کارهای سازنده تری استفاده کنیم. در واقع « آزادی برای » مراحل پس از کسب آزادی برای رساندن جامعه و فرد به آمال های خود می باشد.
سه روش فرار از آزادی بنیادین فروم
1- قدرت طلبی
آزادی واقعی در واقع به معنای عدم تعهد و وابسته نبودن به هیچ چیزو هیچ کس می باشد. عجیب نیست که انسانها برای آزاد نبودن و حس نکردن احساس جدایی از دیگران، سعی در ارتباط داشتن با بقیه افراد جامعه دارند. رایج ترین شکل این ارتباط، بخشی از سیستم قدرت طلب بودن است؛ حال یا با زیر مجموعه سیستم شدن و یا با تشکیل سیستم و در رأس قدرت قرار گرفتن. در هر کدام از این دو روش که قرار بگیریم در نهایت از آزادی فرار کرده ایم. قدرت طلبی لزوما به معنای دیکتاتوری یا روش های افراطی آن نیست بلکه انواع خفیف آن را نیز شامل می شود مانند رابطه استاد و دانش آموز. در نظریه فروم، سادیسم و مازوخیسم دو نوع افراطی قدرت طلبی هستند.
2- ویرانگری
بر خلاف قدرت طلبی که برای فرار از آزادی سعی دارد فرد را درگیر سیستم کند، ویرانگری سعی در تخریب جهان اطراف دارد. انواع جنایات، تخریب، تحقیر، ترور و غیره را می توان نام برد. از نظر فروم، این آسیب تنها متوجه محیط و افراد دیگر نمی شود بلکه آسیبی که افراد به خود وارد می کنند را نیز شامل می شود؛ مانند: اعتیاد به مواد و الکل و دیگر انواع آسیب به خود.
3- همرنگی بی اراده
فروم عقیده داشت پیروی رایج ترین ابزار برای فرار از آزادی است. در جوامع مدرن امروزی پیروی و همرنگ شدن با جامعه بسیار ارزشمند شده است. آنها دست از خود واقعی بودن کشیده و ماسکی بر چهره می زنند که جامعه و دیگران از آنها می خواهد. در نهایت متوجه می شوند که بین چیزی که واقعا هستند و ماسکی که بر چهره دارند تعارض و اختلاف وجود دارد. طبق نظر فروم چون آزادی بخش ذاتی انسان است، فرار از آن ما را از خود دور خواهد ساخت.
3- نیاز به تعالی ( Transcendence )
اریک فروم تاکید دارد که ما نیاز داریم که خلاق و ثمربخش باشیم. ما در جریان آفرینش، خواه آفرینش زندگی باشد یا اشیای مادی، هنر، یا عقاید، از حالت حیوانی فراتر رفته و به حالت آزادی و هدفمندی وارد می شویم. اگر از نیاز خلاق انسان جلوگیری شود، اخلالگر خواهد شد. اخلالگری و خلاقیت، گرایش های فطری هستند که نیاز به تعالی را ارضا می کنند اما خلاقیت گرایش غالب است.
تعالی همان نیازی است که انسان را از بعد حیوانی خود دور می کند و او را آینده نگر و در مسیر سازندگی قرار می دهد. قبلا مطالبی در مورد نظریات زیگموند فروید در مورد سوپرایگو و آیدی صحبت به میان آمد.
رهایی از غریزه (آیدی) و آینده نگری و حرکت رو به سازندگی (سوپرایگو) می تواند دلیلی خوبی برای ما باشد که تعالی را به عنوان نیازی از سوی بعد سفید خود بدانیم( البته در شرایط ایده آل).
تعالی یکی از نیازهای اساسی است که انسان را از دایره ی مخلوق بودن خارج می کند و او را وارد خالقیت می کند. او صرفا وجودی فعل پذیر نیست که بر اساس تحریک غرایز زندگی کند. او دست به سازندگی و خلق زده و به دنیا چیزی اضافه می کند. شاید بتوان عدم پاسخ به نیاز تعالی را در اختیار انسان دانست که همین امر سبب بروز اضطراب در فرد می شود.
انسان ها مانند سایر حیوانات، بدون رضایت یا اراده خودشان به دنیا آمده و باز بدون رضایت یا اراده خودشان از دنیا حذف می شوند. اما انسان ها برخلاف حیوانات به وسیله نیاز به تعالی رانده می شوند، که به صورت میل به فراتر رفتن از وجود منفعل و تصادفی و رسیدن به قلمرو هدفمندی و آزدی تعریف می شود. درست به همان صورتی که می توان ارتباط را از طریق روش های ثمربخش یا بی ثمر دنبال کرد، تعالی را نیز می توان از طریق روشهای مثبت یا منفی جستجو نمود.
افراد می توانند ماهیت منفعل خود را با آفریدن زندگی یا نابود کردن آن تعالی بخشند. گرچه سایر حیوانات می توانند از طریق تولید مثل زندگی بیافرینند، اما فقط انسان ها از خودشان به عنوان آفریننده، آگاه هستند. در ضمن انسان ها می توانند به صورت های دیگر هم آفریننده باشند. آنها می توانند آثار هنری، مذاهب، اندیشه ها، قوانین، محصولات مادی و عشق بیافرینند.
آفریدن یعنی فعال بودن و مراقبت کردن از آنچه آفریده شده است. اما انسان ها می توانند زندگی را با نابود کردن آن متعالی سازند و به این طریق از قربانیان به هلاکت رسیده خودشان فراتر روند. فروم در کتاب آناتومی ویرانگری انسان، اعلام کرد که انسان ها تنها گونه ای هستند که از پرخاشگری بیمارگون استفاده می کنند، یعنی کشتن به دلایلی غیر از بقا. گرچه پرخاشگری بیمارگون میل شدید مسلط و نیرمند در برخی افراد و فرهنگ هاست اما همه انسان ها در آن سهیم نیستند. این میل ظاهراً برای بسیاری از جوامع پیش از تاریخ به علاوه برخی از جوامع بدوی معاصر ناشناخته بوده است.
4- نیاز به ریشه داشتن یا ریشه دار بودن ( Rootedness )
نیاز به ریشه داشتن سومین نیاز بنیادی است. ریشه داشتن در معنای تعلق داشتن به خانواده یا گروه به کار می رود. ریشه داشتن یعنی احساس دائمی از مکان و روابط موجود در آن.
نیاز به ریشهدار بودن ناشی از این است که انسان احساس میکند که جزء جداییناپذیر از جهان است و به جایی تعلق دارد. در دوران کودکی، این نیاز با چسبیدن به مادر ارضاء میشود. پس از دوران کودکی، شخص میکوشد این نیاز را با ایجاد احساس دوستی با دیگر زنان و مردان برآورده سازد.
احساس خویشاوندی، ارضاکننده ترین نوع ریشه داری است. اریک فروم ملی گرایی را نوعی زنا با محارم می دانست، زیرا احساس همبستگی ما را به گروهی خاص محدود می کند، از این رو ما را در جهان منزوی می کند.
شاید بهترین روش برای توضیح این نیاز، مراجعه به آن دسته از شرایط اجتماعی باشد که اجازه نمی دهند تا نیاز به ریشه داشتن ارضا شود. مثلا، در جوامع مدرن، اکثر انسانها در زادگاه خود روزگار نمی گذرانند بلکه به مکانهای دیگر مهاجرت می کنند. آنها در مکانهای مختلف به دانشگاه می روند، در جاهای مختلف کارهای مختلف پیدا می کنند.
در جامعه ما، نیاز به ریشه داشتن، خوب برطرف نمی شود. ریشه داشتن یعنی اشتیاق شدید به حفظ پیوندهای طبیعی و جدا نیافتن. بدون ریشه داشتن، مجبوریم تنها، در انزوا و عاجز بمانیم و ندانیم که چه کسی هستیم و از کجا هستیم، اکثر انسان ها، با گذاشتن ریشه ی جدید به جای ریشه های قدیمی، در زندگی پیشرفت می کنند.
سومین نیاز وجودی نیاز به ریشه دار بودن یا احساس بار دیگر در زادگاه خود بودن است. زمانی که انسان ها به صورت گونه مجزایی تکامل یافتند، زادگاهشان را در دنیای طبیعی از دست دادند. در عین حال، توانایی شان در تفکر، آنها را قادر ساخت دریابند که بدون زادگاه بی ریشه هستند. احساس های بعدی انزوا و درماندگی غیرقابل تحمل شدند.
ریشه دار بودن را نیز می توان با راهبردهای ثمربخش یا بی ثمر جستجو کرد. افراد در رابطه با راهبرد ثمربخش، از مدار قدرت مادرشان خارج شده و موجود کاملی می شوند، فعالانه و به صورت خلاق با دنیا ارتباط برقرار می کنند یا یکپارچه می شوند. این پیوند تازه با دنیای طبیعی، امنیت را به آنها می بخشد و احساس تعلق پذیری و ریشه دار بودن را دوباره ایجاد می کند. با این حال ممکن است افراد از طریق راهبرد بی ثمر تثبیت هم ریشه دار بودن را جستجو کنند، یعنی بی میلی سرسختانه به فراتر رفتن از ایمنی ای که مادر تامین می کند. افرادی که از طریق تثبیت برای ریشه دار بودن تلاش می کنند، می ترسند گام بعدی تولد را بردارند و عادت شیر خوردن از پستان مادر را از سر بیرون کنند. آنها علاقه عمیقی دارند که توسط یک مظهر مادرانه، پرستاری و محافظت شوند؛ آنها افراد بسیار وابسته ای هستند که وقتی حفاظت مادرانه از آنها دریغ می شود، می ترسند و ا حساس ناامنی می کنند.
ریشه دار بودن را می توان به صورت نوع پیدایشی در تکامل گونه انسان نیز در نظر گرفت. فروم با فروید هم عقیده بود که امیال مربوط به زنای محارم همگانی هستند، اما با فروید موافق نبود که این امیال اصولا جنسی هستند. به عقیده فروم، احساسات زنا با محارم در اشتیاق عمیق به باقی ماندن در رحم محصور یا برگشتن به آن، یا به پستان های تغذیه کننده، ریشه دارد.
فروم تحت تاثیر عقاید یوهان ژاکوب باخوفن درباره جوامع اولیه مادرسالار قرار داشت. برخلاف فروید که معتقد بود جوامع اولیه پدرسالار بودند، باخوفن باور داشت که در این گروه های اجتماعی قدیمی، مادر شخصیت اصلی بود. این مادر بود که ریشه هایی را برای فرزنداش تامین میکرد و آنها را به پرورش دادن فردیت و عقل و منطق یا تثبیت شدن و ناتوان در رشد روان شناختی برمی انگیخت.
بنابراین فروم نظریه مادرمدار وضعیت ادیپی باخوفن را به نظریه پدرمدار فروید ترجیح داد و این ترجیح او در علاقه به زنان مسن از تر از خودش انعکاس یافته بود. اولین زن فروم، فریدا فروم – ریچمن بیش از 10 سال از او مسن تر بود و معشوقه او، کارن هورنای، 15 سال از او بزرگتر بود. برداشت فروم از عقده ادیپ به عنوان میل به برگشتن به رحم یا پستان مادر یا به شخصی که وطیفه مادری داشته باشد را می توان با توجه به کشش او به سمت زنان مسن تر در نظر گرفت.
5- نیاز به هویت یا درک هویت ( Identity )
یکی از نیازهای اساسی بشر نیاز به حس متفاوت و یونیک بودن ( نیاز به عنوان یک فرد یگانه ) است. خود بودن دقیقا همان پاسخ صحیح به نیاز به هویت می باشد.
نیاز به کسب هویت، تلاشی است برای اینکه یک فرد منحصر به فرد شناخته شود و احساس کند که هویت خاصی دارد. هویت از راه پیوستن و همکاری با فرد یا گروه دیگر حاصل میشود. فروم معتقد بود که «پیروی»، روشی ناسالم برای ارضا کردن نیاز به هویت است زیرا از آن پس هویت فرد به جای اینکه با توجه به ویژگی های خود او توصیف شود، فقط با ارجاع به ویژگی های گروه تعریف می شود.
در جامعه تا وقتی که فرزند به خانواده تعلق دارد از احترام و عزت خانواده اش در جامعه به عنوان هویتش استفاده می شود و همه به دید شخصیت خانوادگی وی به آن نگاه می کنند. به محض جدا شدن فرزند از خانواده و قرار گرفتن در محیطی جدید به عنوان مثال در دانشگاهی در شهری غریبه، فرد نیاز به هویت پیدا می کند، دیگر آن پسر و یا دختر دیگر پسر و یا دختر فلانی نیست بلکه خودش هست و آنچه می کند معرف هویتش است.
در اینجا اضطرابی که این آزادی و جدا شدن از خانواده پیش می آید امکان دارد فرد را سمت همشکل کردن هویت های مورد تایید جامعه ای که در آن زندگی بکند، بکشد؛ که این امر خود راهی برای گریز از آزادی است که پیش از این در مطلب دیگر تحت عنوان همشکلی ماشینی معرفی شده است.
چهارمین نیاز انسان، درک هویت یا توانایی انسان ها در آگاه بودن از خودشان به عنوان موجودی مجزا و متفاوت است. چون انسان ها از طبیعت دور شده اند، نیاز دارند برداشتی را از خودشان تشکیل دهند، تا بتوانند بگویند من، منم یا من فاعل اعمالم هستم.
فروم معتقد بود انسان های اولیه هویت شان را در ارتباط با قبایل خود تعیین می کردند و خودشان را به عنوان افرادی که مجزا از گروهشان وجود داشته باشند، در نظر نمی گرفتند. حتی در قرون وسطی مردم هویت خود را عمدتاً در ارتباط با نقش اجتماعی در طبقات فئودال تعیین می کردند. فروم با مارکس هم عقیده بود که پیدایی سرمایه داری، آزادی اقتصادی و سیاسی بیشتری به مردم بخشید. با این حال این آزادی فقط به تعداد قلیلی از افراد درک واقعی «من» داده است. هویت اغلب افراد هنوز هم در ید وابستگی آنها به دیگران یا نهادهای ملی، مذهبی، شغلی یا گروه اجتماعی است.
به جای هویت پیش فرد گرایانه قبیله ای؛ هویت توده ای جدیدی به وجود می آید که به موجب آن، درک هویت به درک تعلق بی چون و چرا به جمعیت تکیه دارد. اینکه این یکپارچگی و همرنگی اغلب بدین صورت تشخیص داده نمی شود و با تصور فردیت پوشیده می شود، این واقعیت ها را تغییر نمی دهد.
افراد بدون درک هویت نمی توانند سلامت عقل خود را حفظ کنند و این تهدید، انگیزش نیرومندی را برای افراد تامین می کند تا برای کسب هویت تقریباً دست به هر کاری بزنند. افراد روان رنجور سعی میکنند خودشان را به افراد قدرتمند یا سازمان های اجتماعی یا سیاسی وابسته کنند اما افراد سالم نیاز کمی به پیروی از توده مردم دارند و به دست کشیدن از درک خویشتن شان نیاز چندانی ندارند. آنها مجبور نیستند از آزادی و فردیت خودشان برای جور بودن با جامعه صرف نظر کنند زیرا از درک هویت واقعی برخوردارند.
6- نیاز به وحدت
شاید تا به حال با جمله عشق فرزند آزادی است برخورد کرده باشید. در واقع پس از بدست آوردن آزادی، این فرزند آزادی، عشق است که نوع دوم آزادی، “آزادی برای” را تحقق میب خشد. در واقع عشق همان طور که قبلا گفته شده پاسخ قطعی رها شدن از اضطراب تنهایی و جدایی ناشی از آزادی می باشد.
وحدت به معنای احساس یگانگی کردن با طبیعت، انسانها و حتی خود انسان می باشد که در نهایت به وحدت با خدا می انجامد. فردی که در خود به تکامل می رسد و تمامی جنبه های تاریک و طرد شده ی خود را می پذیرد به یک خود مستحکم و یکپارچه و با وحدت تبدیل می شود. کسی که در خود به وحدت دست یابد در جامعه و در طبیعت به وحدت رسیده و سرانجام این هدف الهی می شود. احساس به وحدت دوستی با خود است و عشق ورزیدن به آنچه هستیم و به صلح رسیدن با خود می باشد.
7- نیاز به مرجع راهنما و موضوع پرستش یا معیار جهت یابی ( Frame of orientation )
هر فرد به یک جهان بینی نیاز دارد. به عبارت دیگر، در هر فردی میل به داشتن یک طریق ثابت و مداوم در درک و فهم جهان هستی وجود دارد. این نیاز ممکن است در اصل منطقی یا غیرمنطقی باشد. معیار منطقی، برداشت واقع بینانه و عینی از واقعیت را فراهم می کند. معیار غیر منطقی، دیدگاهی ذهنی است، که در نهایت ارتباط ما را با واقعیت قطع می کند.
انسان برای رسیدن به اهداف خود نیاز به یک نقشه راه دارد. نقشه راه همان مذهب می باشد که ما در جهان کنونی از آن یاد می کنیم. مرجع راهنما به ما کمک می کند تا هر جایی از مسیر خود که به مشکل برخوردیم به آن مراجعه کنیم و از آن برای ادامه بهره جوییم. مرجع راهنما علاوه بر مسیر زندگی به ما معنای آن و در نهایت هدف غایی را هم که همان موضوع پرستش هست را نشان می دهد. موضوع پرستش می تواند خدای آسمان و زمین، پول، قدرت و یا هر چیزی دیگری باشد. در واقع وجود مرجع راهنما و موضوع پرستش سبب می شود تا فرد در یک مسیر مشخص گام برداشته و در این راستا به زندگی خود نظم بخشد. با وجود این نیاز است که انسان فراتر از خود محوری می رود و خود را وقف هدف می کند.
آخرین نیاز انسان، نیاز به معیار جهت یابی است. انسان ها با خاطر جدا شدن از طبیعت به یک نقشه مسیر، معیار جهت یابی نیاز دارند تا راه خود را در این جهان پیدا کنند. انسان ها بدون چنین نقشه ای سرگردان خواهند شد و نمی توانند به صورت هدفمند و با ثبات عمل کنند.
معیار جهت یابی افراد را قادر می سازد محرک های گوناگونی را که بر آنها تاثیر می گذارند، سازمان دهند. انسان خود را احاطه شده توسط پدیده های گیج کننده زیادی می یابد و چون از عقل و منطق برخوردار است باید به آنها معنی بدهد و آنها را در بافتی قرار دهد تا بتواند درک کند.
هر فردی فلسفه ای دارد، نوعی روش باثبات برای بررسی کردن اوضاع و احوال. خیلی از افراد این فلسفه یا معیار جهت یابی را بدیهی می دانند به طوری که هرچیزی که با نظرشان مغایر باشد احمقانه یا غیرمنطقی قضاوت می شود. هر چیزی را که با نظر آنها هماهنگ باشد، عقل سلیم انگاشته می شود. افراد برای کسب و نگهداری معیار جهت یابی تقریبا دست به هر کاری می زنند جتی چنان به افراط کشیده می شوند که از فلسفه های غیرمنطقی یا غیرعادی رهبران منعصب سیاسی و مذهبی پیروی میکنند.
نقشه مسیر بدون هدف یا مقصد، بی ارزش است. انسان ها برای در نظر گرفتن مسیرهای متعدد پیروی کردن، از توانایی ذهنی برخوردارند. با این حال، برای اینکه عقل خود را از دست ندهند، به هدفی غایی یا هدف دلبستگی نیاز دارند. به عقیده فروم این هدف دلبستگی انرژی افراد را در جهت واحدی متمرکز می کند و آن ها را قادر می سازد وجود مجزای خود را تعالی بخشند و به زندگی خود معنی دهند.
8- نیاز به اثرگذاری
اثرگذاری همان نیازی است که انسان در صورت ارضا کردن آن احساس زنده بود و هستی می کند. در واقع در جامعه ی امروزی ما و زندگی تحت قاعده و خشک و بدون خلاقیت و سرشار از همرنگی برای گریز از آزادی و تنهایی سبب شده این تصویر تکراری که هر روز می بینم عادت شده و نسبت به هم نامریی و همچنین آنچه انجام می دهیم نامریی شود.
این بدین منظور است که عدم خلاقیت و یا نثار کردن (به معنی واقعی که در کتاب هنر عشق ورزیدن آمده که ریشه در عشق واقعی دارد) حس اثرگذاری ما را پایین آورده و دیگر احساس زندگی نمی کنیم به گونه ای که این بی اثری سبب می شود که روز به روز تنهاتر و منزوی تر شویم. این احساس زنده بودن در نثار کردن اینگونه توجیه می شود که فرد در بخشش فعالانه است که قدرت خود، ثروت خود و توانایی خود را تجربه می کند و در یک جمله خود را تجربه می کند و از حالت نامریی بودن در می آید. این احساسی بودن در خلاقیت در زندگی و نثار کردن پیش می آید.
9- نیاز به برانگیختگی و تحریک ( Excitation and Stimulation )
نیاز به برانگیختگی و تحریک به نیاز مداوم ما برای یک محیط محرک اطلاق میشود. محیطی که در آن بتوانیم در سطوح بالایی از هوشیاری و فعالیت عمل کنیم. مغز چنین تحریک بیرونی مداومی را میطلبد تا سطوح متعالی عملکرد خود را حفظ کند. بدون چنین تهییج و تحریکی، حفظ ارتباط ما با جهان اطرافمان دشوار خواهد بود.
نیاز به برانگیختگی و تحریک یعنی نیاز انسان به تحریک از سوی محیط بیرون، محیطی که در آن می تواند، در اوج هشیاری و فعالیت، عمل کند. به عقیده ی فروم، برانگیختگی و تحریک عبارت است از نیاز دستگاه عصبی به تمرین. در تایید این ادعا چند تحقیق، در زمینه های مختلف، شواهدی ارائه داده اند. مثلا، نشان داده اند که، در طول خواب، قسمتهایی از مغز فعال می شوند و رویاها را به وجود می آورند، همچنین نشان داده اند، نوزادان و میمونهایی که در محیط های بدون تحریکهای حسی متنوع بزرگ می شوند، واکنش های غیر عادی دارند و نشان داده اند. بر سر بزرگسالانی که در محیط های بدون تحریک حسی قرار می گیرند (محرومیت حسی) چه می آید.
نیاز به ارتباط ( Relatedness )
این نیاز از این حقیقت سرچشمه میگیرد که آدمی، به لحاظ اینکه توانایی تصور و استدلال و تخیل دارد، رابطه غریزیاش را با طبیعت از دست داده است. در نتیجه انسان باید روابط خاص خود را بیافریند. رضایت آمیزترین رابطه، رابطهای است مبتنی بر عشق ثمربخش با انسان دیگر، که به مسئولیت، احترام و تفاهم متقابل منجر شود. با عشق ورزیدن، به رشد و خشنودی دیگران اهمیت می دهیم. ما به نیازهای آنها پاسخ می دهیم، به آنها احترام می گذاریم و آنها را همانگونه که هستند می شناسیم.
ناکامی در ارضا کردن نیاز به ارتباط، موجب خودشیفتگی می شود. افراد خودشیفته نمی توانند دنیا را به صورت واقع بینانه درک کنند. تنها واقعیت برای آنها دنیای ذهنی افکار، احساسات، و نیازهای خودشان است. چون افراد خودشیفته صرفا برخودشان تمرکز می کنند، نمی توانند با دیگران رابطه برقرار کنند یا با دنیای بیرون سازگار شوند.
اولین نیاز انسانی یا وجودی، نیاز به ارتباط، سایقی برای پیوستن به فرد یا افراد دیگر است. فروم فرض کرد که افراد به سه طریق با دنیا ارتباط برقرار می کنند: 1- سلطه پذیری، 2- قدرت، 3- عشق.
فرد می تواند برای یکی شدن با دنیا، تسلیم دیگری، گروه یا یک سازمان شود. او از این طریق، جدایی وجودی فردی خود را با بخشی از یک نفر یا چیزی بزرگتر از خودش شدن، متعالی می سازد و هویت خویش را در ارتباط با قدرتی که تسلیم آن شده است، تجربه می کند.
در حالی که افراد سلطه پذیر در جستجوی رابطه با افراد سلطه جو هستند، قدرت طلبان از همسران سلطه پذیر استقبال می کنند. زمانی که یک فرد سلطه پذیر و یک سلطه جو یکدیگر را پیدا می کنند اغلب رابطه همزیستی برقرار می نمایند، رابطه ای که برای هر دو نفر رضایت بخش است. گرچه این نوع همزیستی ارضا کننده است اما مانع از پیشروی به سوی یکپارچگی و سلامت روانی می شود. این دو همسر با هم و جدا از هم زندگی می کنند، میل به نزدیکی خود را ارضا می کنند، با این حال از فقدان توانمندی درونی و خودپشتوانی که مستلزم آزادی و استقلال هستند رنج می برند.
افراد در همزیستی با عشق به سمت یکدیگر کشیده نمی شوند، بلکه نیاز شدید به ارتباط، نیازی شدید به ارتباط، نیازی که هرگز نمی توان آن را با چنین مشارکتی به طور کامل ارضا کرد، آنها را به سمت یکدیگر می کشاند. زیربنای این اتحاد، احساسات ناهشیار خصومت است. افراد در روابط همزیستی، همسران خود را به خاطر اینکه نمی توانند نیازهای آنها را به طور کامل ارضا کنند، سرزنش می کنند. آنها به جستجوی سلطه پذیری یا قدرت بیشتر برمی آیند و در نتیجه به طور فزاینده ی به همسرشان وابسته و از فردیت دور می شوند.
فروم معتقد بود عشق تنها راهی است که فرد می تواند از طریق آن با دنیا متحد شود و در عین حال به فردیت و یکپارچگی برسد. او عشق را بدین صورت تعریف کرد: وحدت با کسی یا چیزی خارج از خویشتن، تحت شرایط حفظ کردن جدایی و یکپارچگی خویشتن.
عشق مستلزم سهیم شدن و ارتباط برقرار کردن با دیگری است، اما در عین حال به شخص امکان می دهد که منحصر به فرد و مجزا باشد. عشق فرد را قادر می سازد نیاز به ارتباط را ارضا کند بدون اینکه از یکپارچگی و استقلال خود صرف نظر نماید. در عشق دو نفر یکی می شوند و با این حال دو تا می مانند.
فروم در کتاب هنر عشق ورزیدن، اهمیت دادن، مسئولیت، احترام و شناخت را به عنوان چهار عنصر مشترک در تمام شکل های عشق واقعی مشخص کرد. کسی که عاشق دیگری است باید به او اهمیت دهد و مایل باشد از وی مراقبت کند. عشق به معنی مسئولیت نیز هست، یعنی تمایل و توانایی به پاسخ دادن.
کسی که عاشق دیگران است به نیازهای جسمانی و روانی آنها پاسخ می دهد، برای آنها، آنگونه که هستند احترام قائل می شود و سعی نمی کند آنها را تغییر دهد اما افراد فقط در صورتی می توانند به دیگران احترام بگذارند که آنها را بشناسند. شناختن دیگران به معنی در نظر گرفتن آنها از نقطه نظر خودشان است. بنابراین اهمیت دادن، مسئولیت، احترام و شناخت در رابطه عشقی در هم تنیده هستند.
ارتباط می تواند از طریق سلطه پذیری ، سلطه جویی یا عشق ارضا شود اما فقط عشق ارضای واقعی و اصیل به بار می آورد؛ تعالی می تواند به وسیله ویرانگری یا خلاقیت ارضا شود اما فقط دومی موجب خشنودی می شود؛ ریشه دار بودن می تواند با تثبیت شدن در مادر یا پیشروی به سوی تولد کامل و یکپارچه برآورده شود؛ درک هویت می تواندبر اساس سازگار شدن با گروه استوار باشد یا اینکه می تواند از طریق حرکت خلاقانه به سمت فردیت ارضا شود و معیار جهت یابی می تواند غیرمنطقی یا منطقی باشد اما فقط فلسفه منطقی می تواند مبنایی را برای رشد شخصیت کامل فراهم آورد.
نیازهای روانی
اریک فروم، مؤثرترین عامل در شخصیت انسان را نیازهای روانی میداند. به باور فروم، نیازهای جسمانی، بین انسان و حیوانات مشترکاند؛ در حالی که حیوانات نیازهای روانی ندارند و این نیازها ویژه انساناند. او پنج نیاز را به عنوان نیازهای روانی نام میبرد.
1. وابستگی؛
2. استعلاء؛
3. ریشه داشتن؛
4. حس هویت؛
5. موازین جهتگیری (شولتز، 1367).
05:54:53
07:26:15
12:20:00
17:12:25
17:33:24