


محور اساسی و بخش مهم کلام جرجانی که همۀ صنایع بلاغی به طور عام در آن تجلّی مییابد نظریه نظم اوست، نظریهای که به گفته کمال ابودیب نمایانگر چهار سده پژوهش عمیق در فرهنگ اسلامی در باب ماهیت فصاحت و بلاغت و برتری آثار ادبی ودر نتیجه درک رموز زیبایی و جذّابیت متعالی قرآن و تبیین بیگانگی آ»است (ابودیب، 41).
الف) مفهوم نظم
نظم از دیدگاه جرجانی سخن موزون نیست بلکه بافت سخن مورد نظر اوست که فراتر از وزن کلام است. نظم به این معنی، خاص شعر نیست بلکه ممکن است کلامی موزون فاقد نظم باشد و یا کلامی منثور دارای نظم. البتّه این برداشت از نظم خاص جرجانی نبوده و قبل از و نیز در حوزه فرهنگ اسلامی خاصه در میان اشاعره شناخته شده و مورد استفاده بوده است (علاّم، 53).
از جمله صریحترین سخنان در بارۀ این نوع برداشت از نظم که گویای توجّه اندیشمندان اسلامی به آن است، میتوان به گفته خطابی (د. 388ق) در بارۀ تقلید ناپذیری قرآن اشاره کرد که میگوید: «به سبب داشتن شریف ترین محتوا و بیان آن با فصیح ترین واژههای کاملاً در هم بافته و هماهنگترین ساخت است که قرآن به برتری و تقلیدناپذیری رسیده است» (خطابی، 27). نیز میتوان به گفتار قاضی عبدالجبار اسدآبادی (د 415ق) استناد کرد؛ آنجا که میگوید: «بدان که فصاحت در اجزای کلام (واژگان منفرد) ظاهر نمیشود؛ بلکه در کلامی ظاهر میشود که به طریقههای خاصّی به یکدیگر پیوستهاند و میبایست که در این پیوستگی هر کلمهای دارای صفتی باشد و این صفت میتواند براساس مواضعه که این پیوستگی را نیز دربر میگیرد باشد و همچنین میتواند به وسیلة اعراب که در این پیوستگی دخیل است باشد و نیز میتواند به واسطه جایگاه آنها در سخن باشد» (عبدالجبار، 1960م: 199).
اگر چه سخنانی از این نوع بیانگر آگاهی محافل علمی دوران پیش از جرجانی با نظم و ساختار سخن است و عبدالقاهر جرجانی نیز خود بهصراحت به آن اشاره میکند، آنچه کار اورا ویژگی ممتازی میبخشد توسعۀ این تفکّر و اندیشه به صورت نظریهای فراگیر که همۀ صنایع بلاغی را فرامی گیرد و تطبیق آن بر مثالهای متعدّد و ارائۀ تحلیلهای دقیق و ظریف از آنهاست.
او میگوید: «دریافتم که تأکید کلام علماء در این باب بر این مطلب است که بگویند: فصاحت و بلاغت عبارت از نوعی نظم و ترتیب و قسمی تألیف و ترکیب است. نوعی ریخته گری و صورت نگاری، نوعی بافتن و آراستن و رنگ آمیزی است... اینکه تنها بگویید فصاحت و بلاغت خصوصیتی است در کیفیت نظم کلمات و طریقهای است مخصوص در ضمّه کلمات به یکدیگر کافی نیست مگر آنکه این خصوصیت را توصیف کنید و آن را کاملات مشخّص نمایید و برای توضیح نمونههایی بیاورید و بگویید مانند این مورد و آن مورد» (عبدالقاهر جرجانی، دلائل... ، 47).
خلاصۀ سخن آنکه از دیدگاه وی هر سخن خاصّه ادبی از یک واحد سخت به هم بافته تشکیل میشود. روابط ساختاری درون این سخن دربرگیرنده یک صورت بندی (شکل دستوری) منفرد و به هم پیوسته است و هر عنصر این صورت بیندی همراه با دیگر عناصر عمل میکند، چرا که جایگاهش در ساخت براساس ماهیت روابطش با کل تعیین میشود همچنین هر عنصر جایگاه و قدرت بلاغی دیگر بخشهای این صورت بندی را تعیین میکند. در نتیجه هر عنصری از این واحد برای عبارت حیاتی است و از آن عبارت به عنوان یک کل، جدایی ناپذیر است. معنای عبارت نیز نتیجه تعامل روابط نحوی میان عناصر گوناگون است (همان، 52ـ53؛ نیز رک: عبدالحسینی، استعاره، 23ـ49).
ب) جایگاه استعاره در نظریۀ نظم عبدالقاهر
همان گونه که بیان کردیم نظریة نظم عبدالقاهر همۀ صنایع بلاغی را در بر میگیرد و او به همهی این صنایع از دریچه نظم نگریسته و از همین منظر به ارزشیابی آنان میپردازد. استعاره نیز از این قاعده مستثنی نیست. از دیدگاه وی در استعاره قدرتها و زیباییهای نهفتهای وجود دارد که تا زمانی که از ساخت (نظم) اطلاع نیابیم و یا آن را درک نکنیم و جوهرش را کشف ننماییم نمیتوانیم آن را توضیح دهیم.
به اعتقاد وی استعاره در ترکیب کلام است که هویت و ارزش خود را به دست میآورد و صرف نقل از معنی حقیقی به معنی مجازی و به عاریت گرفتن معنی مجازی ارزشی ندارد «در استعاره امری است که بیان آن ممکن نیست مگر بعد از علم به نظم کلام و اطلاع بر حقیقت آن» (عبدالقاهر جرجانی، دلائل، 92).
پ) عبدالقاهر و تأویل استعاری
او بر اساس همان شیوهی حاکم بر نوشتههایش یعنی آوردن دلایل متعدد متقن در تأیید گفتارش و تحلیل و بررسی دقیق آنها، به ذکر نمونههای متعددی در جای جای دلائل الإعجاز و اسرار البلاغه میپردازد که در آن نمونهها استعارههایی زیبا و لطیف به کار رفته است. وی با تسلّط و آگاهی کامل و منحصر به فرد خود بر علم نحو و متون ادبی، خاصّه بهرهمندی از ذوق شعری به تحلیل و تفسیر این نمونهها میپردازد و با تأویل دستوری خود به کُنه آفرینش این متون و زوایای پنهان حالتهای روحی و روانی گوینده آن ورود پیدا کرده، به تفسیر و تبیین آن میپردازد.
از جمله در تفسیر استعاره موجود در بیت سبیع بن الخطیم و تفسیر آن میگوید:
سَالَتْ عَلَیهِ شِعَابُ الحَی حِینَ دَعا أنصارَهُ بِوُجُوهٍ کالدِّنانیرِ
ترجمه: هنگامیکه او یاران خود را برای کمک فرا میخواند، سیل قبیلهاش با چهرههایی گلگون از وجد و شوق همچون سکههای طلا به جانب او سرازیر میشوند. در این بیت شاعر خواسته است بگوید: او شخصیتی است که در قبیله خود مورد احترام و اطاعت است و افراد قبیله اش هنگام نیاز در یاری او میشتابند. او به محض آنکه افراد قبیله خود را برای رویارویی با حادثه مهمی دعوت کند برق آسا از همه جا در برابرش حـاضر میشوند و در یک لحظه گروه انبوهی اطرافش را میگیرند؛ همچون سیلابهایی که از اطراف کوهها سرازیر شده، و از هر طرف فرو میریزند؛ به گونهای که راه درهها به جهت هجوم سیلابها مسدود، و درهها از آب لبریز میشوند.
لطافت و دقّت در این بیت در مطلق معنی (سال) نیست بلکه به جهت متعددی کردن این فعل است به حرف (علی) و( باء) و به این است که آن را برای (شعاب الحی) فعل قرار داده است و اگر اینها که گفتیم درکار نبود هیچ حسن و زیبایی نیز در کلام وجود نداشت. این حسن و زیبایی به جهت آن است که در وضع کلام تقدیم و تأخیر را منظور نظر قرار داده است و اگر هر یک از دو حرف جاره و ظرف مکان موجود در کلام را از محلّی که شاعر جای داده است خارج سازید و مثلاً بگویید:
سالت شعابُ الحی بوجوه کالدنانیرعلیه حین دعا انصاره
آن گاه ببینید وضعیت کلام چگونه میشود و چگونه آن حسن و حــلاوت کـــلام از میــان میرود و چطور لذتی که قبلاً از این بیت احساس میکردند زائل میشود.
همچنین به تفسیر نمونه دیگری همچون بیت فوق میپردازد که آن را اگر چه در اسرار البلاغه استعارۀ سودمند (عبدالقاهر جرجانی، اسرار... ، 24) مینامد، در دلائل الإعجاز برترین نوع استعاره سودمند یعنی استعاره خاصّیه و نادر (عبدالقاهر جرجانی، ، دلائل... ، 71). که از گویندگان خاصی سر میزند به شمار میآورد و میگوید:
وَلمَّا قَضَینَا مُنْ مِنی کُلَّ حاجَةٍ وَ مَسَّحَ بِِالأرکانِ مَنْ هُوَ مَاسِحُ
وَشُدَّتْ عَلی دهمِ المَهارِی رِحَالُنَا وَلَمْ ینْظرِ الغَادِی الّذی هُوَ رائحُ
أخَذْنَا بِأطْرَافِ الأحادیثِ بَیننا وَسَالَتْ بِأعناقِ المطی الأباطِحُ
ترجمه: آنگاه که از منی هر عمل حج را به جای آوردیم و هر آنکه مسح کننده بود پیشانی اخلاص بر رکنهای کعبه بمالید. بر پشت اشتران سیاه بارهای ما بسته شد و آنکس که صبح هنگام بار خود را بسته بود منتظر کسی که عصر هنگام بار میبست نماند (کنایه از شتاب و اشتیاق در حرکت). ما به گفتن سخنان دلکش و نیکو شروع کردیم و رودخانهها سیل آسا برگردن اشتران را هوار ما جاری گردید (کنایه از شور و اشتیاق به برگشت و حرکت سریع شتران).
وی میگوید اکنون بصیرت و اندیشه خود را در این ابیات بگمارید و با تأملی نیکو که از حسن رأی تجاوز نکند به داوری بنشینید و ببینید آیا برای خوشحالی و مدح و ستایشی که مردم نثار این ابیات میکنند عاملی مؤثر غیر از استعارهای که در آن آورده شده، و کاملا به غرض اصابت کرده و ترتیب و نظمی که بیان با آن کمال یافته است میتوانید چیزی بیابید؟
گوینده در این ابیات دلیلی که روشنگر مراد او نباشد یا نیابتی از تعبیر و بیان که به آن نیابت صلاحیت ندارد نیاورده است به جهت اینکه اول چیزی که از محاسن این ابیات بر ما جلوه میکند این عبارت است (وَلمَّا قَضَینَا مُنْ مِنی کُلَّ حاجَةٍ) با این ابیات از قضاء همه مناسک حج فارغ شده و از فرایض و سنن آن با طریقی که بتوان نهایت اختصار را رعایت کرد تعبیر نموده است. آنگاه با این گفته (و مسح بالارکان من هو ماسح) ما را به طواف وداع واپسین که آخر کار و همانا دلیلی سیروسفر و مطلوب او از شعر است متوجّه میدارد آنگاه میگوید (أخَذْنَا بِأطْرَافِ الأحادیثِ بَیننا) بیدرنگ پس از ذکر مسح ارکان فراز شدن و رکوب سواران را بمنظور حرکت به سوی منازل خودشان توصیف میکند. سپس با لفظ (اطراف) آن توصیفی را که مسافران و همراهان در به میان آوردن شاخهها و انواع صحبت بدان مخصوص هستند ذکر میکند یا همان گونه که عادت طواف کنندگان کعبه است رمز و اشاره و ایما به کار میبرند و بدان وسیله از پاکی دلها و نیروی نشاط و غبطه و آرزومندی و صفای دلها تعبیر میکنند که خود نشان الفت دوستان و انس یاران است. این سخن درست به حال کسی انطباق دارد که پس از توفیق یافتن به این عبارت شریف، امید بازگشتن و بوی بازآمدن دارد. نسیم بوی یاران و دیار آشنایان به مشامش میرسد و گوئیا از این لحظه آوای شادباشها و درودهای آشنایان و برادران به گوشش میرسد. شاعر این معانی را با استعاره لطیفی آکنده است، استعارۀ که به خوبی از عهدۀ تشبیه برآمده، و به لطافت وحی و تنبیه، فواید بسیاری را در آن سرشته است؛ نخست با تعبیر (اطراف الأحادیث) حال کسانی را که از رواحل بیرون میآیند و به منازل خویش روی آور میشوند توصیف کرده و سپس حال سرعت سیر و راه پیمایی آنان را آنگونه میآورد که در روانی، آنها را همچون آبی میداند که در مسیلها سیل آسا روان است و با این بیان سخن اولی را نوعی استواری و تأکید میبخشد، از آنکه نمایان شدن هر چه روان و سریع باشد خود به نشاط سواران و در نتیجه به افزونی رغبت صحبت و گفتگوها کمک میکند و سخن دوست خوشتر مینماید. آنگاه گفته است (باعناق المطی = به گردن اشتران و چهارپایان) و نگفته خود اشتران به جهت اینکه سرعت و کندی سیر غالباً از گردن آنها خوانده میشود و در سرعت و حرکت دیگر اندامهای بدن او به گردن استناد میشود. این اوصافی که به گردن شتران در این حالت دست میدهد خودش تعبیر زیبایی از شادی خود مسافران نیز هست» (عبدالقاهر جرجانی، اسرار، 25).
ت) رابطۀ نظم با زیبایی استعاره
وی در تأیید سخن خود مبنی بر منوط بودن زیبایی استعاره به میزان هماهنگی با دیگر کلمههای پیرامون خود و به عبارتی نظم و ساختار سخن به این نکته اشاره میکند که ممکن است لفظی در چند جا استعاره شده باشد ولی در جایی زیبا باشد و در جایی دیگر آن زیبایی و حسن را از آن نبینیم. او میگوید: «یکی از نکات دقیق در این باب آن است که میبینیم یک لفظ مستعار در چند مورد دیگر نیز استعاره شده است ولی در یک جا ملاحتی دارد که در سایر جاها آن را نمییابیم (عبدالقاهر جرجانی، دلائل، 74). برای نمونه به لفظ جِسْر (پل) در گفتار ابو تمام تأمل کنید:
لایطْمَعُ المَرْء أنْ یجْتابَ لُجَّتَهُ بِالْقَوْلِ مَالَمْ یکُنْ جِسراً لَهُ العَمَلُ
ترجمه: آدمی نبایستی انتظارداشته باشدکه ازگردابهای زندگی به وسیله حرف بتواند عبورکند اگر پلی از کار و تلاش نداشته باشند (اگر پلی از کار و تلاش برای خود ایجاد نکند). همو در جای دیگری میسراید:
بَصَرْتَ بِالرَّاحَةِ العُظْمَی فَلَمْ تَرَها تُنَالُ إلاّ عَلَی جِسْرٍ مِنَ التَّعَبِ
ترجمه: به آسایش و راحتی بزرگ رسیدی وآن را با چشم خرد دیدی و فهمیدی به آسایش نخواهی رسید جز آنکه از پل رنج و زحمت بگذری.
عبدالقاهر میگوید: استعاره را دربیت دوم حسن و لطفی است که در بیت اول آن حسن و لطف وجود ندارد (همان، 87). شاید علّت لطیف بودن و نیکوتر بودن استعاره بیت دوم از بیت اول آن باشد که استعاره در بیت اول ناقص است ولی در دومی ادّعا، ادّعای مبرهن است. یعنی برهان همراه دارد میگوید:خودت دیدی که …
عبدالقاهر درادامه میگوید: حال همین کلمه (جسر)را در گفتار ربیعة اَلرّقّی دقّت کنید:
قُولی: نَعَمْ، وَنَعَمْ اِنْ قُُلْتِ وَاجِبَةٌ قَالَتْ: عَسَی وَعَسَی جِسرٌٌإلی نَعَمِ
ترجمه: به او گفتم «آری؛ بگو، چه اگرآری بگویی بر تو لازم میشود که به قول خود وفا کنی». او گفت امید است وامید پلی است برای آری. عبدالقاهر میگوید که در این شعر نیکویی ولطافتی میبینی که برتری وارزش آن کم نیست (همان، 75). او در جای دیگر، در تحلیل زیبا شناختی استعاره در ترکیب کلام در شرح بیت ابن معتز:
وَ إنّی عَلَی إشْفَاقِ عَینی مِنَ العِدی لَتَجْمَحُ مِنِّی نظرَةٌ ثُمَّ اَطْرِقُ
(ترجمه: همانا من با اینکه در مقابل دشمنان از دیدار محبوب چشم پوشی میکنم، ولی نگاهی سر کشی میکند وبه معشوق نظر میافکند وسپس من خجل وسر افکنده سر به زیر فرو میبرم) میگوید: در وحله اول زیبایی وظرافت را در این میبینی که «تجمح» (سرکشی کردن) را برای «نظرة» (یک گناه) استعاره گرفته است؛ در حالی که این زیبایی به این خاطر نیست، بلکه به این دلیل است که دراول بیت «وإنّی» آورده است وبر «تجمح» لام تأکید گذاشته، سپس گفته (منی)و اینکه «نظرة» گفته و «النظر» نگفته (نکره آورده ومعرفه نیاورده است) وهمچنین به خاطر (ثم) است (ثم أطرق) در کنار اینها نکته دقیقی که به این نکات دقیق وعالی کمک میکند این است که بین اسم آن وخبرش (علی اشفاق عینی من العدا)را معترضه قرار داده است» (همان، 91).
همان طور که عبدالقاهر جرجانی میگوید، زیبایی این بیت صرفا به استعاره (جموح) برای (نظرة) برنمیگردد، بلکه همۀ عناصری که شاعر در بیت به کار برده است، در زیبایی آن مؤثرند. ترکیب این عناصر بیان کننده عواطف و احساسات درونی و روانی شاعر است. سخن دربارۀ شخصی است که محبوبش در مقابل او ایستاده و او با اینکه بسیار به معشوق خود عشق میورزد و در تب دیدار محبوبش میسوزد امّا با تمام وجود تلاش میکند که این اشتیاق و آتش درونی را خاموش کند زیرا از بد حادثه دشمنان و رقیبان از هر طرف به او چشم دو ختهاند و او را زیر نظر دارند. او در تضاد قرار گرفته است؛ تضاد اشتیاق به دیدار محبوب و سرکوب این اشتیاق به خاطر ترس از دشمنان، ترس از عواقب آشکار شدن راز عشق خود نزد آنان، بنابراین میکوشد تادیدار محبوب رابرخود حرام کند، امّا با همه تلاشی که میکند نمیتواند براین عشق سوزان سرکش لگام زند، دیده سرکش افسار میگسلد و نگاهی به محبوب میافکند.
بی شک باید اظهار داشت که این احساس به ما منتقل نمیشد مگر با چنین ساختار وترکیب کلامی، با آوردن حرف تأکید «وإنّی » در اول جمله وآوردن حرف لام تأکید برسر فعل «تجمح» است که سرکشی و حتمیت وقوع آن حاصل میشود و تقدیم (علی اشفاق عینی من العدا) نیز بیان کننده آن است که با همۀ تلاش عاشق برای سرکوبی این اشتیاق، باز نگاهی از دست وی میرهد. پر واضح است که تقدیم (علی اشفاق عینی من العدا) تأثیر زیادی در نمایاندن این سرکشی دارد. جملۀ آخر (ثم أطرق)بسیار دقیق و زیبا شوق عاشق را به مخفی کردن عشقش از چشم دشمنان به خاطر ترس از عواقب آن بیان میکند. اگر چه نگاهی سرکشی نموده و بر محبوب نظر افکنده، امّا عاشق از کار خود احساس خجالت میکند، چشم فرو میبنددو چون شرمندهای که از کار خود خجالت زده است سر به زیر میافکند.
عبدالقاهر جرجانی با همین شیوۀ نگرش به استعاره و زیبایی آن از دریچۀ نظریه نظم، به تحلیل و تفسیر استعارههای موجود در عالی ترین نوع سخن یعنی کلام پروردگارنیز میپردازد. از جمله در مورد استعاره موجود در آیه «وَاشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَیبًا» (مریم/ 4) میگوید: «از رازهای دقیق ولطیف استعاره یکی این است که میبینی وقتی مردم این سخن پروردگار را در آیه مذکور بررسی میکنند فقط آن را به نام استعاره باز گو مینمایند ومی گذرند، جز نام استعاره چیزی بر زبان نمیآورند، شرافت سخن را جز به استعاره به چیز دیگری نسبت نمیدهند و در بیان آن بیش از این مزیتی نمیبینند. بلی اینگونه میگویند وحال آن که این گونه نیست. آن شرف عظیم وآن مزیت شیرین وپر جلال این نیست، واین دلهره ولرزش که وقتی از ادای این سخن به داخل نفوس نفوذمی کند. فقط به خاطر استعاره تنها نیست، ولی درکاوش مزیتها در الفاظ راهی جز این نیست که این گونه راهنمایی شود که فعل به چیزی نسبت داده شود که آن چیز سبب آن فعل است وبه وسیله همان روش چیزی را که فعل به آن نسبت داده شده مرفوع میخوانند وآنچه را که فعل به خاطر آن بیان گردیده منصوب میکنند ومی گویند که آمدن این فعل واین نسبت به خاطر موضوع دومی است؛ اگر چه به ظاهر به موضوع اول نسبت داده شده وهمچنین بیانگر این نکته است که میان این دو اتصال ناگسستنی برقرار است؛ مانند این کلام عرب وقتی که میخواهند بگویند فلان کس از فلان کار از جان و دل راضی است میگویند (طاب زیدٌ نفساً)، یا میخواهند بگویند فلان کس از فلان کار خیلی خرسند است که چشمش روشن بین گردید میگویند (قرّ عمروٌ عیناً) ویا میخواهند غیرت مندی کسی رابیان کنند میگویند (تصبّب عرقاً = رگش جنبید) (کرم اصلاً = ریشه دار است) وزیبایی رابا جمله (حَسُنَ وجهاً) بیان میکنند.
در آیه مـذکور میبینی که فعل رااز مجرای اصلی خود برگرداندهاند وبه سبب ارتباط دادهاند واین را ما به خوبی میدانیم که (اشتعال) دراصل مربوط به پیری است گرچه درلفظ به سر نسبت داده شده است. چنانکه میدانیم پاکیزگی مربوط به نفس است وروشنایی مربوط به چشم وجنبش به رگ، اگرچه درظاهر لفظ به کلمه دیگر اسناد شده است. روشن است که شرافت کلام به جهت آن است که کلام دراین قالب به کار رفته وبا این اسلوب مقصود وهدف کلام تعقیب شده است.
حال این روش رادر کلام مذکور کنا ر بگذارید، ولفظ (اشتعل) را گرفته صریحاً به (شیب) نسبت دهید؛ یعنی بگویید (اشتعل شیبُ الرأس، والشیبُ فی الرأس). آن گاه تأمل کنید ببینید آیا آن حسن ولطافت وآن فخامت را درآیه ملاحظه میکنید؟آن جذابیت را که ابتدا احساس میکردید باز احساس مینمائید؟ مسلماً نه. اگر بگوئید علّت چیست که وقتی (اشتعل)با آن شکل واسلوب که برای «شیب» استعاره میشود آن مزیت را مییابد و چرا در اسلوب دیگر آن قدر تفاوت پدید نمیآید؟ گوئیم علّت آن است که کلام در حقیقت با تعبیر لمعان پیری در سر، که مقصود اصلی کلام است میخواهد شمول رانیز برساند و بگوید که سپیدی موی در تمام سر منتشر شده، اطراف وجوانب آن را تمامّا فراگرفته است. خلاصه سفیدی بر موی چنان مستولی شده وبه طوری سر را احاطه کرده که یک موی سیاه راهم باقی نگذاشته است یا چند موی سیاه انگشت شمار بیش ندارد. درحالی که اگر گفته میشد (اشتعل شیب الرأس) یا (اشتعل الشیب فی الرأس)مقصود فوق حاصل نمیشد.
حتی لفظ کلام دراین حال فقط معنی ظهور پیری را به طور اجمال ثابت میکند نه بیش از این، نظیر سخن پروردگار، جمله (اشتعل البیت ناراً) و (اشتعلّت النار فی البیت) است در جمله اولی معنا این است که آتش درخانه افتاده است وبا سرعت سراسر آن را فرا گرفته وبراطراف وجوانب وداخل آن مستولی شده است امّا جمله دوم تنها وقوع آتش رادرخانه بیان میکند امّا در بر گرفتن وفرا گیر شدن، به هیچ وجه فهمیده نمیشود (عبدالقاهر جرجانی، دلائل، 92ـ93؛ قطب، 31ـ32).
05:54:53
07:26:15
12:20:00
17:12:25
17:33:24