


شفیعی کدکنی در کتابش موسیقی شعر (ص 31) بیان میکند که امتیاز هر اثر ادبی از دیدگاه جرجانی به دلیل وجود «نظم» در آن است. البته باید گفت که منظور از نظم، وزن نیست بلکه همان بافت کلام است. با این دیدگاه نظم خاص شعر نیست، بلکه ممکن است کلامی موزون فاقد نظم وکلامی منثور دارای نظم باشد.
الف) خاستگاههای نظری اندیشۀ عبدالقاهر
هدف عبدالقاهر جرجانی از ورای نظریۀ نظم، تعلیل وجه بلاغی اعجاز قرآن وتعلیل حکم بر کلام بر وجه عام است. لازم به ذکر است که عبدالقاهر همۀ آن چه را که قبل از او در بارۀ نظم بر پایۀ اعجاز قرآن نوشته شده بود را مورد مطالعه قرار داد. عبدالقاهر فردی نحوی بود و میدانست که معانی نحوی آن است که نظم کلام از جهت درستی وفساد بر آن استوار است، آن عالم بلاغی بین بلاغت وفصاحت وبیان وهر آن چه که از برتری بعضی بر بعضی دیگر حکایت میکند مساوی دانست، ونظم را میزه وشاخص بلاغت ومقیاسی برای تفضیل بعضی بر بعض دیگر ویا کلامی بر کلام دیگر دانست.
همچنین، عبدالقاهر در کتاب اسرار البلاغه به این نتیجه رسید که شاخص بلاغت در معنایی که الفاظ آن را به وجود میآورند بر اساس ضربی از تألیف وترتیب، نهفته است تا جایی که میگوید الفاظ در کلام بر حسب ترتیب معانی در جان است واین معانی که ترتیب آنها در نفس وجان است بر اساس آن است که عقل اقتضا میکند.
ب) علم معانی و نحو
جرجانی به نقش معانی نحو اشاره دارد ومی گوید که نظم همان معانی الفاظ در نفس وجان است وترتیب الفاظ در نطق وگفتار نیست. همچنین جرجانی میگوید که ترتیب معانی الفاظ در نفس وجان جز بر معانی نحو در بین آن پایدار نیست وهر زمان که ارتباط معانی کلمات محکم واستوار گشت وبعضی از آنها به واسطۀ معانی نحو ووجوه وفروق آن، بر بعضی دیگر تعلّق پیدا کرد، جهتهای حسن وبرتری در کلام زیبا، قوی ونیرومند میشود.
او در نهایت بیان میدارد که نظم همان قصد کردن معانی نحو در بین کلام وتعلّق بعضی بر بعض دیگر است تا اینکه نظم منجر به صورتی برای معنای اصلی که در جانها تأثیر گذار است میشود وبر اساس آن، کلام قوی ومستحکم از کلام سخیف وپست باز شناخته میشود (عرفه، 582 ـ583).
عبدالقاهر چنین میسراید:
إنّـی أقـولُ مقالاً لستُ أخفیه ولستُ أرهبُ خصماً إن بدا فیهِ
ما من سبیل إلی إثباتِ معجزةٍ فی النظم إلا بما أصبحتُ أبدیهِ
فَما لـنـظمِ کـلامٍ أنـتَ ناظمُهُ معنی سوی حکمِ إعرابٍ تُزجّیهِ
(عبدالقاهر، دلائل...، 9ـ10).
هدف عبدالقاهر جرجانی از سرودن این ابیات در تکملۀ نظریه نظم خود این است که نظم کلام فقط از طریق مبادی واصول نحو امکان پذیر است. او در پایان همین ابیات میگوید:
وقد عَلِمنا بأنَّ النظمَ لیس سوی حکمٍ من النحو نَمضی فی توخّیهِ
(همو، 10).
پیداست که عبدالقاهر نحو را، رکنی برای پیوستن وبافت کلمات قرار داده است که برتری وزیبایی سخن به شیوۀ صحیح نظم آنها بر میگردد و زیبایی کلمات با توجه به معنی وموقعیتی که در ساختار دارند آشکار میشود. از نظر او نحو، علم بحث از ثبت وضبط اواخر کلمات ومجموع قواعد خشکی نیست که جایگاهی در بلاغت وهنر نداشته باشد، بلکه نحو در نظر او علم کشف معانی است، وانواع معانی ارزشمند وجداگانهای وجود دارد که آنها را از طریق روابط اجزای کلام با یکدیگر وکاربرد زبان توسط شاعر در مییابیم. شاعر زبان را به گونهای به کار میبرد که از ارتباط اجزای کلام با یکدیگر بافتی زنده وگوناگون از تصاویر واحساسات را به وجود میآورد.
گویا قبل از عبدالقاهر وظیفۀ دانش نحو صرفاً در تشخیص صحت ترکیبها ودوری آنها از خطا بوده ودر واقع بیشتر به منطق نزدیک بوده تا به زبان گویای معانی ومضامین، ولی عبدالقاهر با گرایش جدیدی که در نحو وارد ساخت آن را از چهار چوب محدود بحث در قواعد اعراب وبنای کلمات خارج ساخت وآن را پایۀ بحث در معانی عبارات وخصوصیات بلاغی آنها قرار داد ونشان داد قواعد نحو هدف نیستند بلکه هدف دلالت آنها بر معانی است (آل بویه، 11).
پ) تعریف نظم
همچنین، عبدالقاهر جرجانی در شرح وبسط نظریۀ خود میگوید هر گاه سراینده بخواهد کلامی را در هر غرضی بسراید ابتدا باید معانی را در نفس وجان خودش مرتب کند وتلاشهای خود را در ترتیب آن اعمال دارد سپس بر ترتیب الفاظ آن همّت گمارد. همان طور که ضرورت دارد معنی در ابتدا در نفس وجان باشد، ولفظی که بر آن دلالت دارد واجب است که در نطق وگفتار باشد، ضرورت دارد که سراینده فکر واندیشۀ خود را در ترتیب معانی در نفس وجان ومرتب کردن دلالتهای آن، مبذول دارد ونیازمند این نیست که فکر جدیدی را در ترتیب الفاظ وتوالی نطق آن آغاز کند.
بنابراین، کسی که استحقاق این را دارد که بر او کلمۀ «نظم» اطلاق گردد آن است که ترتیب معانی را در نفس وجان قرار دهد نه ترتیب الفاظ در نطق وگفتار، زیرا نظمی که مراد عبدالقاهر جرجانی است وبا آن کلام قوی ومستحکم از کلام دنی وپست باز شناخته میشود جز با قدرت فکر واندیشه جاری نمیشود. وی دربارۀ کلام منظوم (نظم دار) وحرف منظوم میگوید که نظم حروف، فقط همان پی درپی آمدن آنها در نطق وگفتار است ونظم آنها بر مقتضی معنا نیست وناظم نیازمند آن نیست که از عقل بهره جوید ودر نظم آن آزاد است، واگر واضع لغت بگوید (ربض) مکان (ضرب) منجر به فساد نمیشود.
اما نظم کلام چیزی خلاف آن است زیرا ناظم در نظم آن آثار، معانی وترتیب آنها را بر اساس ترتیب معانی در نفس وجان میچیند زیرا آن نظمی است که حالت منظوم (معانی که به رشتۀ نظم در آمده است) با آن اعتبار مییابد وآن نظمی که شیئی به شیئ دیگر انضمام یابد نیست (عرفه، 583 ـ584).
با دقّت در نظریۀ نظم عبدالقاهر جرجانی، میتوان اصول کلی این نظریه را در موارد زیر خلاصه کرد: 1) لفظ تابع معنی است یعنی اینکه الفاظ با توجه به معانی شکل گرفته در ذهن متکلم، شکل میگیرند. به عبارت دیگر نظریه نظم حول محور معنی در گردش است واصالت با آن است. 2) پایه واساس کلام همان نحو است که الفاظ با توجه به اصول ومبادی آن شکل میگیرد. 3) در نظریۀ نظم، مدار اصلی بر روی کلام است نه کلمات. 4) وجه تمییز وبرتری آثار نسبت به یکدیگر با توجه به بافت کلام که همان نظم است سنجیده میشود.
05:54:53
07:26:15
12:20:00
17:12:25
17:33:24