


يکي از مباحث مهم و قديمي در روانشناسي و زبانشناسي شناخت رابطه زبان و تفکر است. از دير باز اين تصور همواره وجود داشته است که زبان بر شيوه تفکر و جهان بيني ما تاثير مي گذارد و از آنجا که هر زبان تصوير متفاوتي از واقعيات جهان خارج به دست مي دهد، طبعاً ما نيز جهان را آنچنان درک مي کنيم که زبانمان ترسيم مي کند.
فرضيه نسبيت زباني در ابتدا توسط زبانشناساني به نام ساپير و پس از آن- شاگرد ساپير - ورف معرفي شد.
ساپير به زبان به عنوان توانش تکميل شده در ذهن نمي نگريست بلکه آن را به عنوان پديده اي فرهنگي – تاريخي مورد بررسي قرار مي داد، ساپير اعتقاد داشت پيوند نزديکي ميان زبان و تفکر برقرار است و بدون زبان نمي توان تفکر نمود و يا به توهم پرداخت. او معتقد بود زبان جنبه بيروني تفکر و پتانسيل محتوايي زبان است از اين جمله مي توان نتيجه گرفت ساير واحدهاي انديشه را متناظر با واحدهاي زبان مي داند.
در اين نوشتار ابتدا به معرفي ساپير ورف مي پردازيم و سپس پيشينه تاريخي روابط ميان زبان و تفکر همراه با معرفي اين فرضيه و نقدي بر آن مطرح خواهد شد.
الف) ساپير و ورف:
ادوارد ساپير يکي از معرفين اين فرضيه در 26 ژانويه سال 1884 در لنينبرگ آلمان چشم به جهان گشود و پنج ساله بود که به همراه والدينش به ايالات متحده مهاجرت کرد. در سال 1905 موفق به دريافت درجه کارشناسي ارشد در رشته فقه اللغه زبان آلماني گرديد، اما تحت تاثير فرانس بواز Franz Boaz به سمت زبانشناسي عمومي و مردم شناسي متمايل شد و در سال 1909 به کسب درجه دکترا در رشته مردم شناسي نايل آمد. در واقع بحث ساپير درباره نقش معني در فرم دستوري و رابطه اينها با کاربرد زبان در انتقال افکار به عنوان سهم او از فرضيه ساپير-ورف به شمار مي آيد. درحقيقت اين فرضيه عمدتاً توسط شاگرد او ورف پس از مرگش مطرح شد.
بنجامين. لي. ورف نيز در 24 آوريل سال 1987 در وينتراپ متولد شد. پدر او هري ورف Hary Whorf نويسنده، هنرمند و عکاس بود. علايق اوليه ورف ستاره شناسي، تاريخ، زبانشناسي و عکاسي بود. در سال 1913 موفق به دريافت درجه کارشناسي خود در رشته مهندسي شيمي از موسسه تکنولوژي ماساچوست گرديد. ورف در طول عمرش به عنوان مهندس شيمي، زبانشناس و انسان شناس شناخته شده بود. او در سال 1931 در دانشگاه ييل شروع به تحصيل در رشته زبانشناسي نمود. ورف به زبان سرخپوستان آمريکا علاقه داشته و تحت نظارت استادش ادوارد ساپير شروع به مطالعه زبان هوپي در دانشگاه ييل کرد و در آنجا به عنوان بهترين دانشجو انتخاب شد و طي سالهاي 38-1937 در آن دانشگاه تدريس نمود. ورف براي دستيابي به چگونگي کارکرد زبانها بيشتر اوقاتش را صرف مطالعه زبانشناسي نمود. او در حوزه هاي مردم شناسي زبان، روانشناسي زبان، لغت نامه زبانهاي سرخپوسي فعاليت نمود.
ب) پيشينه تاريخي رابطه ميان زبان و تفکر و فرضيه ساپير- ورف
در مورد زبان و تفکر بسياري از فلاسفه زبان سعي بر اين داشتند تا ديدي کلي از رابطه ي ميان زبان و ذهن انسان را مطرح ساخته و ماهيت عملکرد آن را باز شناسند. اين موضوع از روزگاران باستان در عالم فلسفه مطرح بوده است (ک18، ص 18)
افلاطون معتقد بود که در هنگام تفکر روح انسان با خودش حرف مي زند. واتسون J.B Watson از پيشروان مکتب رفتارگرايي در روانشناسي اين مطلب را به نحو ديگري مطرح کرده است: او معتقد است تفکر چيزي نيست مگر سخن گفتن که به صورت حرکات خفيف در اندامهاي صوتي درآمده است. به عبارت ديگر تفکر همان سخن گفتن است که وارده شده و به صورت حرکات يا انقباض هاي خفيف در اندامهاي صوتي ظاهر مي شود. (ک 19، ص 133)
فرضيه نسبيت زباني از جدي ترين موضوعات مورد بحث در اواخر قرن 18 و 19 آلمان محسوب مي شد. اين مطلب خصوصاً در کارهاي يوهان جرج هامان Johann George Hamann (1788-1730)، يوهان گوتفريد هردر Johann Gottfried von Herder (1803-1744)، ويلهم فون هومبولت Wilhem von Homboldt (1835-1767) مشهود بود. (ک 8)
بنا به گفته هردر، زبان و انديشه از يکديگر جدايي ناپذيرند و زبان هم ابزار انديشه آدمي است و هم محتواي آن و هم صورت آن. هردر بناي نظر خود را بر اين فرض نهاده بود که زبان و انديشه هر دو منشائي مشترک دارند و به موازات هم پيشرفت کرده اند و با هم از مراحل مختلف و متوالي رشد و کمال گذشته اند. او بر آن بود که چون زبان و انديشه متکي بر يکديگرند، ناگزير انگاره هاي فکري ملتهاي مختلف و ادبيات مطلوب هر يک از آنها را نمي توان به درستي خواند و متهم کرد مگر آنکه اين کار در چهارچوب زبان هاي خود آن ملتها صورت پذيرد. (ک 15، ص 328 – 327)
هومبولت زبان را بدوا وسيله تفکر و حديث نفس دانسته است، نه يک نظام ارتباطي حيوان گونه و نکته ديگر اينکه او به اين نتيجه رسيده است که نيروي زاينده زبان از نيروي زاينده تفکر تفکيک ناپذير است. به بيان ديگر زبان و تفکر دو روي يک سکه هستند (ک 14، 167-165) و در واقع اين معما که زبان بر فکر تاثير مي گذارد به مقاله هومبولت با عنوان Das Vergleichende Sprachstudium باز مي گردد. (ک6)
مبدا فرضيه نسبيت زباني به عنوان بررسي جدي تر از اين مفهوم فرهنگي به آراي فرانس بواز بنيانگذار مردم شناسي در ايالات متحده بر مي گردد. در آمريکا، بواز با زبانهاي بومي آمريکايي بسياري از خانواده هاي زباني متفاوت آشنا شد که همه آنها با زبانهاي هند و اروپايي و سامي کاملاً متفاوت بودند. بواز متوجه شد که چگونه طريق زندگي و قواعد دستوري مي تواند از محلي به محل ديگر متنوع باشد. در نتيجه او اعتقاد پيدا کرد که فرهنگ و طرز زندگي مردم بازتابي است از زباني که سخن مي گويند. (ک 8)
ساپير نيز يکي از شاگردان برجسته بواز بود و در کنار بواز، لئونارد بلومفيلد Leonard Blomm Field از پيشگامان ساختگرايي آمريکايي به شمار مي رفت. او با ذکر اين مطلب که زبانها داراي ساختار نظام مند و کاملي هستند به يافته هاي بواز وسعت و اهميت بيشتري بخشيد. او معتقد بود که تنها يک کلمه مخصوص نيست که طرز تفکر يا رفتار خاصي را بيان مي کند بلکه طبيعت منسجم و نظام مند زبان است که در سطح گسترده تري با فکر و رفتار پيوند مي خورد. در حاليکه ديدگاههاي ساپير در طول زمان تغييرات بسياري کرد اما به نظر مي آيد که او تا اواخر عمر اعتقاد داشت، زبان صرفاً آينه فرهنگ و عادت نيست بلکه زبان و فکر در حقيقت در رابطه تاثير متقابل با يکديگر قرار دارند.
کار ورف در اصل نسبيت زباني Linguistic Relativism به ديدگاه خانه زندان معروف است که در آن يک فرد تفکر مي کند و رفتار کاملاً توسط زبان فرد شکل مي گيرد، ورف معتقد بود واسطه فکر و رفتار، زبان و اجتماع است.
مطالعات ورف درباره نسبيت زباني که در اواخر دهه 1930 انجام شد عموميت زيادي نيافت. تا دهه 1950 که نوشته هاي او پس از مرگش منتشر شد. تئوري هاي زباني دهه 1960 مانند نظريه هاي چامسکي Chomsky بيشتر متمرکز بر ذاتي بودن و همگاني بودن زبان بود و در نتيجه کار ورف از نظرها خارج شد. در اواخر دهه 1980 و اوايل 1990 با پيشرفت در زمينه روانشناسي شناختي و زبانشناسي انسان شناسانه Anthroprogical Linguistics بار ديگر فرضيه ساپير- ورف (SWH) مورد توجه قرار گرفت و توسط نويسندگاني چون جرج لکاف George Lakoff مورد بحث و گفتگو قرار گرفت. امروزه محققان درباره چگونگي تاثير زبان بر فکر اختلاف نظر دارند (ک 6)
اکنون با علم به پيشينه تاريخي رابطه زبان و تفکر به بررسي زواياي فرضيه ساپير-ورف مي پردازيم.
ج) فرضيه نسبيت زباني Linguistic Relativity Hypothesis
در ميان تئوري هاي زباني از حيث رابطه ميان زبان و تفکر، دو تئوري از اهميت ويژه اي برخوردار است:
تئوري هاي ادغامي Mould Theories و تئوري هاي حوزه اي Cloak Theories. در تئوري هاي ادغامي، زبان الگويي است که بر حسب آن لايه هاي تفکر شکل مي گيرند و در تئوري هاي حوزه اي، زبان حوزه اي است که با خصوصيات فکري مرسوم گويندگان آن مطابق است. فرضيه ساپير به نسبيت زباني نيز که پيش از همه با نام ساپير و ورف پيوند خورده است و در واقع يک تئوري ادغامي زبان است (ک 7)
شايد از همان آغاز که انسان با زبانهاي مختلف مواجه شد، به اين نکته پي برده باشد که زبان ها به شکلي واحد براي ارجاع به جهان خارج به کار نمي روند و به هنگام ترجمه ي يک متن مشکلات عمده اي براي معادل يابي واژه ها پيش روي مترجم قرار مي گيرد. در انگلستان" کلاه" را مي پوشند و در ايران آن را بر سر مي گذارند. در ايران من" پسر خاله"،" دخترخاله"،" پسر عمو" و …. دارم در حاليکه در زبان انگليسي همه اينها Cousin هستند. وجود نمونه هاي بيشماري از اين دست سبب شد تا" بواز" و" ساپير" به شکلي افراطي تر بر اين نکته تاکيد کنند که جهان ما تا حدي ساخته و پرداخته ي زبان ماست. (ک 17، ص 86)
اين ديدگاه را ابتدا ساپير مطرح کرد و بعد ورف آن را بسط داد، از اين رو، غالباً تحت عنوان فرضيه ساپير-ورف شناخته مي شود، هرچند بعضي ها ترجيح مي دهند آن را" نسبيت زباني" بنامند. فرضيه ساپير- ورف را مي توان به چند طريق و با درجات مختلف قاطعيت بيان کرد، اما صورت متداول آن اين است: ساختار زبان ما تا حدود زيادي بر نوع درک ما از جهان تاثير مي گذارد (ک 13، ص 93)
در سال 1929 ساپير اينچنين بيان کرد:
بشر نه در يک دنياي عيني تنها زندگي مي کند و نه در دنياي فعاليت هاي اجتماعي که عادتاً پذيرفته شده است، بلکه بسيار زياد در اختيار زبان بخصوصي است که واسطه ي بيان احساس آن جامعه است. اين خطا است که تصور کنيم، يک فرد بدون استفاده از زبان با حقيقت سازگار مي شود و آن زبان صرفاً يک وسيله تصادفي براي حل مشکلات بخصوص ارتباطي است. حقيقت موضوع اين است که" جهان واقعي" به صورت ناخودآگاه بر حسب عادات زباني يک گروه ساخته شده است. هيچ دو زباني آنقدر شبيه هم نيستند که نمايانگر يک حقيقت اجتماعي همسان باشند. جهان هاي که جوامع مختلفي در آنها زندگي مي کنند، جهان هاي مجزايي هستند نه صرفاً يک جهان با برچسب هاي مختلف …. ما مي بينيم، مي شنويم و تجربه مي کنيم چون عادات زباني جامعه ما زمينه را براي انتخاب هاي مخصوص ما از تعابير فراهم مي کند.(ک 1، ص 77) به اعتقاد ورف نيز ما درست به مانند کسي که تا درآستانه خفگي قرار نگيرد، کمبود هوا را درک نمي کند، نسبت به ويژگي هاي ساختي زبان خود نا آگاهيم و اگر به ساير زبان ها توجه نشان دهيم، درمي يابيم که زبان تنها وسيله اي براي بيان عقايد نيست بلکه" شکل دهنده عقايد است" و بدين ترتيب ما جهان را آنچنان درک مي کنيم که زبان براي ما ترسيم کمي کند (ک 12، ص 100)
در ذيل قسمتي از گفته ورف در سال 1930 آورده شده است:
ما طبيعت را در راستاي خطوطي موشکافي مي کنيم که توسط زبان مادريمان مشخص شده است. جهان در جريان رنگارنگي از احساسات نمودار است که توسط ذهنمان سازماندهي مي شود. ما طبيعت را خراب مي کنيم، آن را طبق مفاهيم سازماندهي مي کنيم و معاني و مفاهيم را به آن نسبت مي دهيم. زيرا ما طرفين قراردادي هستيم که آن را به اين شکل سازماندهي کنيم. اين قرارداد البته نا آشکار و غير قابل بيان است اما اصول آن کاملاً اجباري است. ما ابداً قادر به صحبت نيستيم، مگر توسط سازماندهي و طبقه بندي اطلاعاتي که اين قرارداد به آن حکم کرده است. (ک 1، ص 77)
ورف براي اثبات نظريه خود در مقاله اي زبان هوپي را مثال مي زند. بنا به استدلال ورف از زبان هوپي نشان مي دهد که زمان در ذهن افراد اين قبيله مفهومي ندارد: تنها تمايزي که آنها در زبان خود قائل هستند ميان عينيت ها و ذهنيت ها است که در آن ذهنيت ها شامل آينده و تمامي پديده هاي ذهني مي باشد، از اين گذشته در زبان هوپي و در نتيجه براي گويندگان آن هيچ تمايزي ميان بعد زماني و مکاني وجود ندارد. (ک 12، ص 101) او ادعا کرد که شيوه بهره گيري هوپي از مفهوم" آماده سازي" Prepration يعني اعلام رويدادها پيش از وقوع برداشتي از زبان به صورت پيوسته ارائه مي دهد که با شيوه تقطيع زمان نزد جوامع غربي تفاوت دارد. اين مساله بن مايه اختلافات زباني نيز قرار گرفته است. (ک 3)
استدلال ديگر ورف جهت اثبات نظريه اش متون ترجمه شده است، اگر حتي براي يکبار سعي کرده باشد متني را از يک زبان به زبان ديگر ترجمه کنيد به خوبي فهميده ايد که ترجمه اصلاً کار ساده اي نيست. يکي از دلايل دشواري ترجمه اين است که واژه ها در زبانهاي مختلف با يکديگر تناظر يک به يک ندارند. به عنوان نمونه، زبان انگليسي تمايز روشني بين معناي ape و monkey مي گذارد، در حاليکه در زبان فرانسه براي اين دو موجود فقط يک واژه دارد: singe. نوع خاص تر اين تفاوت آن است که زبانهاي مختلف يک گستره معنايي واحد را به قطعاتي کاملاً متفاوت و داراي همپوشي تقسيم مي کنند. به عنوان نمونه در انگليسي سه واژه road، street و way تقريباً همان حوزه اي از معنا را پوشش مي دهند که پنج واژه در فرانسه پوشش مي دهند اما هيچ يک از اين سه واژه انگليسي دقيقاً همتاي يکي از پنج واژه فرانسه نيست. (ک 13، ص 93-92) بنابراين ورف اينگونه نتيجه گيري کرد که ترجمه بين يک زبان و ديگري مشکل ساز و غالباً غير ممکن است. برطبق نظر ورف، محتوا و فرم زباني با يکديگر آميخته اند و استفاده از واسطه به شکل گيري معني کمک مي کند. اين موضوع در نوشته هاي ادبي و شعر از اهميت زيادي برخوردار است. (ک 7) فرضيه ساپير – ورف از دو قسمت تشکيل يافته است، بر طبق اولي، قطعيت زباني Language Determinism، زبان تعيين کننده نحوه تفکر است و در نوع دوم، نسبيت زباني Language Relativism، مردمي که به زبانهاي گوناگون تکلم مي کنند درباره جهان پيرامونشان تفکر و درک متفاوتي دارند. (ک 7)
باطني نسبيت زباني را اينگونه تشريح مي کند:
چون تقسيمات زبان بر تقسيمات جهان خارج از منطق نيست و چون ما در قالب مقولات زبان فکر مي کنيم، پس ما جهان را آنچنان درک مي کنيم که زبان براي ما ترسيم مي کند. از طرف ديگر چون زبان هاي مختلف تصويرهاي متفاوتي از جهان به دست مي دهند پس هر زباني متافيزيک مخفي و خاص خود را دارد که سخنگويان آن در قالب مقولات نسبي آن جهان را ادراک مي کنند، به عبارت ديگر سخنگويان زبان هاي مختلف، جهان بيني هاي متفاوت دارند. (ک 11، ص 188)
درحاليکه زبانشناسان کمي فرضيه ساپير – ورف را در فرم جبري آن قبول کرده اند عده زيادي موافق با نوع تعديل شده آن مي باشند که بر طبق آن، شيوه نگاه ما به جهان تحت تاثير زبان مورد استفاده ما قرار مي گيرد. ورف گرايي تعديل شده در موارد زير با فرم جبري آن متفاوت است:
• تاکيد بر تفکر است که تحت تاثير زبان قرار مي گيرد نه اين که بطور غير قابل اجتناب توسط زبان تعيين شود.
• يک فرايند دو جانبه است. يعني هم تفکر بر زبان، هم زبان بر تفکر تاثير مي گذارد. بنابراين نوع زباني که ما استفاده مي کنيم تحت تاثير مشاهده ما از جهان خارج قرار مي گيرد.
• هر تاثيري نه تنها در مورد يک زبان، در مقايسه با ديگر زبانها است، بلکه به کاربرد زبان در يک گونه نسبت به ديگر گونه ها نيز نسبت داده مي شود. (ک 7)
فرضيه نسبيت زباني که امروزه عموميت بيشري يافته است از دو بخش عمده تشکيل شده است:
• گوناگوني زبان Linguistic Diversity
زبان ها، خصوصاً اعضاي خانواده هاي زباني متفاوت با يکديگر از جهات با اهميتي متمايزند.
• زبان بر فکر تاثير گذار است.
ساخت و واژگان زبان يک فرد بر چگونگي تشخيص و ادراک فرد از جهان تاثير مي گذارد. (ک 8)
مشهور ترين آزمايش براي اثبات نسبيت زباني توسط کار مايکل Car Michael، هوگان Hogan و والر Waller (1932) انجام گرفت. اشکال متفاوتي را به يک فرد نشان مي دادند. هر شکل را در دو کارت و هر بار با يک توصيف مختلف به فرد نشان داده مي شد. به عنوان مثال يکبار تصوير يک « هلال ماه » را که در زير آن برچسب « هلال ماه » درج گرديده بود و بار ديگر آن را با برچسب « حرف C » به آن فرد نشان مي دادند و زماني که از فرد مورد نظر خواسته مي شد که چيزي را که ديده بود، دوباره نقاشي کند، فرد بيننده بدون استثنا نقاشي را تغيير مي داد تا بيشتر شبيه توصيف مربوطه شود، بنابراين تاثير زبان را بر تفکر، به بيان دقيقتر بر حافظه نشان مي دادند. (ک 3)
پيروي از تئوري ورف (که عموماً قسمت اصلي پيکره ساپير- ورف است) به ورف گرايي Whorfianism معروف شد. پس از ورف، کرول Carrole و کسا گرند Casa Grande (1958) از اين نظريه پشتيباني کردند آن دو ثابت کردند که گفتار کودکان ناواهو Navahi در مورد تشخيص صورت واژه ها بهتر از کودکان آمريکا است، به اين علت که زبان ناواهو صورت هاي مختلفي از واژه براي گونه هاي مختلف اشيا دارد (ک 3) به رغم تمام نمونه هايي که ورف براي توجيه نظر خود ارائه مي کند، نمي توان آراي او را از نظر تجربي ثابت شده دانست، اکنون پس از فرضيه ساپير – ورف به نقدهاي وارد بر آن مي پردازيم.
بستن *نام و نام خانوادگی * پست الکترونیک * متن پیام |
05:54:53
07:26:15
12:20:00
17:12:25
17:33:24