


این نکته را نباید از نظر دور داشت که نحو و معانی نحو که عبدالقاهر قصد و اراده ی آن را در نظریه ی نظم ضروری دانسته است، به مفهومی وسیع تر از مفهوم رایج نحو نزد نحویان است. حوزه ی این مفهوم تا آنجا گسترش می یابد که بسیاری از مسائل علم معانی و بیان و نحو را که در کار سامان یافتن اسلوب کلام مؤثر است شامل شود. این مطلب از مثال های فراوان او در تفسیر نظم مشهود است. مسائل نحو به مفهوم مرسومش، ناظر به حداقلّ شرایط صحّت کلام است و غایت آن، دوری از خطا و لحن است و از این قلمرو پا فراتر نمی نهد؛ حال آنکه عبدالقاهر در نظریه ی نظم، به بیان هنری کلام و چیزی فراتر از صحت کلام می اندیشد. او در دلائل الاعجاز می گوید نظم به دو گونه است:
نظمی که از روی فکر و روش صورت می پذیرد و دیگری، نظمی که گوینده در ورای آن فکر و روش چندانی را به کار نمی برد؛ بلکه به کلماتش نظم می دهد. درست مانند کسی که می خواهد مرواریدهایی را به رشته در آورد بی آنکه نظم و شیوه ای خاص در نظر داشته باشد؛ بلکه هدفش از این کار فقط و فقط عدم پراکندگی آن هاست و به صورت و هیئت آن توجهی ندارد. در اینجا اگر حسن و مزیتی باشد، به خود ماهیت الفاظ برمی گردد. اگر گفته شود آیا این چنین کلامی بر صواب و خالی از عیب نیست؟ و نفس این صواب و صحت فضیلت به شمار نمی رود؟ می گوییم صواب و صحت به این معنا مدّنظر ما نیست؛ زیرا ما در اینجا درصدد درستی سخن و دوری آن از لحن و خطا نیستیم تا این صحت را در فضیلت و برتری کلام اعتبار کنیم(76-77).
در واقع، عبدالقاهر می خواهد بین شأن عالِم نحوی و شأن عالِم بلاغی تفاوت قائل شود. عالم نحوی در اندیشه ی بیان حدّاقل شرایط صحّت کلام است؛ اما اهتمام اهل بلاغت به حسن و زیبایی است. در دیدگاه عبدالقاهر، منظور از معانی نحو همین ظواهر اعرابی نیست که بر افواه نحویان جاری است و بیشتر آن را مربوط به الفاظ و از صفات آن می دانند؛ بلکه وقتی در بیان هنری، از فضیلت و برتری گوینده ای بر گوینده ی دیگر سخن گفته می شود، بعد از تحقّق شرایط صحّت کلام است. افزون بر آن، اصولاً تفاضل و برتری در اعراب محال است؛ زیرا قابل تصوّر نیست که رفع و نصب در کلامی نسبت به رفع و نصب در کلامی دیگر مزیت داشته باشد. آنچه می توان تصور کرد این است که دو سخن در مسئله ی اعراب خللی داشته باشند و بگوییم این یکی از آن دیگری صحیح تر است و یا از نظر اعرابی، یکی صحیح و دیگری نادرست باشد. در این صورت، برتری در اعراب نخواهد بود؛ بلکه برتری اعراب بر عدم اعراب خواهد بود.
از نگاه عبدالقاهر، کلمات در معانی وضعی و قاموسی شان همچون مواد خامی در اختیار صنعتگر و هنرمند هستند. اگر این مواد خام مرغوب اند- اگر چه این مرغوبیت اهمیت دارد و مزیّت به شمار می آید- نباید آن را به مهارت گوینده در سخنوری نسبت داد؛ همان گونه که مرغوبیّت مواد خامی را که در اختیار صاحب حرفه ای یا هنرمندی چون نجّار یا زرگر قرار می گیرد، نباید به مهارت آن صاحب حرفه و یا هنرمند منتسب کرد. باید به دنبال ویژگی هایی بود که گوینده به واسطه ی آن ویژگی ها، گوینده نامیده شده است. گوینده در معانی وضعی الفاظ خارج از ترکیب کلام دخالتی ندارد؛ بنابراین حسن یا قبح الفاظ را خارج از نظم و ساختار کلام، نباید به او منسوب کرد. امتیاز و برتری گوینده در توانایی و مهارت او در حُسن تشکیل و تألیف اجزای کلام معلوم می شود. او از طریق همین ترکیب و اسلوب کلام، در کلمات و معانی آن تصرّف می کند و هر ویژگی برخاسته از این ناحیه را باید به او منسوب کرد (جرجانی، 1984: 365).
05:54:53
07:26:15
12:20:00
17:12:25
17:33:24