


گروهي از غربيها که اغلب هم آلماني هستند، هم وطن خود يعني شلايرماخر را بنيانگذار منطق هرمنوتيک معاصر ميدانند و ميگويند: او در نظر داشت براي برطرف کردن مشکل توجيه مطالب نامعقول يا مبهم مجموع متوني که در دست است، قواعدي را وضع کند تا بتواند پاسخگوي اين مشکل اساسي باشد. شيوة او در بررسي متون به اين صورت بود که بداند متن در چه زماني، با چه شرايط خاصي، بهوسيلة چه گويندهاي و با چه ويژگيهاي شخصي تنظيم شده است. به طور کلي، شلاير ماخر، دو شيوة فهم را در نظر گرفت: يکي شيوه دستوري که چارچوب لغت و ادب در هر زماني قابل فهم است و ديگري که کار اصلي او بود، گونهاي شيوة روانشناختي بهشمار ميرفت. در شيوه روانشناختي به ابعاد ديگري هم توجه داشت؛ يعني شخصيت نگارنده را هم در نظر ميگرفت که بهطور مسلم، کاري بس دشوار بود. پس از او ميتوان از ديلتاي همتاي آلماني شلايرماخر نام برد که به تاريخ توجه خاص داشته و اين نکته را به تمام علوم گسترش ميداده است.
شايان ذکر است که ما در علوم طبيعي با طبيعت ساکت و صامت روبهرو هستيم؛ اما در علوم انساني با انسان داراي اراده، فعال و با ادراک سروکار داريم که در چگونگي برخورد با او، با وضعيت و تصميم ديگري مواجه خواهيم شد و بايد به همة شاخههاي علوم انساني توجه کنيم که البته توجه به جايي هم هست؛ ولي در مجموعة علوم انساني، بخشي است که به زبانشناسي مربوط ميشود. متون مبتني بر زبانشناختي و زبان ادبي و زبان اجتماعي از نظر تفسير و تأويل، چندان مشکلي ندارند؛ چون در شيوة تفسير و فهم آنها، چه در حالت محتوايي و چه در حال معنايي، اشکال مفهومي بسيار پيچيدهاي پيدا نميشود. ديلتاي به اين قضايا توجه داشت و معتقد بود که ميتوانيم با همة مشکلاتي که تاريخ پيشپاي ما گذاشته، با عبور از لايههايي از آن، و حذف پيشداوريهايش، مقصود مؤلف و نويسنده متن را دريابيم؛ اما گادامر با اين نظر به مناقشة افراط گونهاي پرداخته، مدعي شد که تفسير متون به اين شيوه، دستنيافتني است و از اين رو، ما خود معنايي را ميآفرينيم. اين همان چيزي است که کانت در باب پديدهها در نظر داشت و درصدد کشف معنايي بر ميآمد که دست نيافتني بوده باشد.
در اين داوري عجيب، بهترين و خوش بينانهترين تصوري که ميتوانيم از ادعاي اين نظريه استخراج کنيم، اين نکته است که خواندن متن، در حقيقت گفت وگويي است که خواننده با متن دارد و از طريق اين گفتوگو، اندکي از واقعيت مطلب در فهم ميآيد که البته سهم بسيار ناچيزي در دستيابي به حقيقت خواهد داشت. در اين نگاه، هيچ ملاک و ميزاني نداريم و در نهايت، از ارائة نظر قطعي مبني بر اين باور که تفسيري درست است يا خير، ناتوان خواهيم ماند!... اگر چنين سفسطهاي را بپذيريم و مدعي باشيم که نميتوانيم به هيچ روي وراي اعصار گذشته، حقيقت و مقصود گويندهاي را درک کنيم، بهطور مسلم در زمان حاضر هم با اين مشکل مواجه خواهيم بود. بديهي است که بايد از افراط و تفريط دوري جست؛ يعني از اين طرف هم نبايد گفت که تمام جنبههاي شخصيت گوينده، به نوشتهاي که از او چاپ ميشود، انتقال مييابد؛ حتي نميتوانيم بگوييم کساني را که با آنها سروکار داريم، به خوبي ميشناسيم و شخصيت آنها را بهطور کامل درک ميکنيم؛ حتي خود فرد هم ممکن است نتواند شخصيت ده سال پيش خود را در کنترل فکري داشته باشد...؛ اما بر اساس يک سلسله پرسشها ميتوان به سراغ متن رفت و از آن پاسخ گرفت؛ هر چند همة پاسخها هميشه آشکار نيست؛ بلکه برخي در متن نهفته؛ ولي قابل استخراج است. اين نکته، يعني پاسخ يافتن يک سلسله از پرسشها از متنهاي خوانده شده که به گذشته تعلق دارند، دليل بر وجود معيار خردمندانه مشترک براي فهم متون است. با پذيرش اين معيارها و ضابطههاي مشترک و مستدل ميتوانيم به طور طبيعي به افزايش معلومات درست خود بپردازيم؛ به همين طريق ميتوان پرسشهاي متون گذشته را به زبان حال پاسخ داد و به اين طريق گفتماني دو سره با گذشته و حال داشت. از اينجا بهدست ميآيد که با تامل کافي ميتوان به مباني بدون اشکال دست يافت و مشکلات وسوسهآميز و سفسطهسا را کنار گذاشت و به جاي توقف در مبادي و بديهيات، به ادامه راه تعقل و تعالي خوشبين بود.
05:54:53
07:26:15
12:20:00
17:12:25
17:33:24