


نقد دريدا به متافزيک غربي اين است که انديشه فلسفي ـ علمي همواره زنداني عناصري دو قطبي بوده است که خود آفريده و بعد پنداشته است که واقعيت دارد. «در متضادهاي سنتي فلسفي ما نه با همزيستي مسالمت آميز واژه هاي متقابل، بلکه با سلسله مراتب قهرآميزي روبهرو هستيم که در آن يکي از دو واژه از جهت ارزشي يا منطقي يا از جهتهاي ديگر بر ديگري تسلط دارد و در جايگاهي برتر نشسته است»4. انديشه متافيزيکي هرگز نتوانسته است خود را از بند اين زندان برهاند: بد در برابر نيک، نيستي در برابر هستي، غياب در برابر حضور، نادرست در برابر درست، دروغ در برابر حقيقت، تمايز در برابر همانندي، ذهن در برابر ماده، جسم در برابر روح، مرگ در برابر زندگي، زن در برابر مرد، طبيعت در برابر فرهنگ، نگارش در برابر خواندن، نوشتار در برابر گفتار و... اين دو قطب هرگز، براي خود، به گونهاي مستقل و «قائم به ذات» وجود نداشتهاند. حتي در تقابل گوهر/شکل ظهور ما گوهر را با ارجاع به شکل ظهور مي شناسيم. در مواردي آشکارا يکي نفي ديگري است(خطا يا نادرست ،شکل منفي درست است) و در بقيه موارد گونهاي باور ناگفته اين نفي را ميسازد(فرهنگ نفي طبيعت دانسته ميشود). به بيان ديگر اين دو قطب همواره در پايگاني(سلسله مراتبي) جاي دارند که در آن ارزش يکي برتر از ديگري است: نيکي از بدي، و زيبايي از زشتي برترند، يعني باارزشترند. و در مواردي بحث پيش ميآيد که آيا مثلا طبيعت برتر است يا فرهنگ، نوشتار برتر است يا گفتار، يا در مواردي باوري نهاني وجود دارد که حضور را برتر از غياب،و مرد را برتر از زن ميشناسد و اين باور به گونهاي متفاوت به بيان در ميآيد.
اين باور به دوگانگي، و اين ارزش گذاري، همواره به بنيانگذاري علمي پايگان منجر شده است و دست آخر، وحدت، هماهنگي و حضور(در زمان و مکان) را از فاصله، تمايز و غياب برتر دانسته است. فلسفههاي متافيزيکي در جستجوي يافتن پاسخي بر مساله هستي، همواره هستي را چونان حضور فرض کردهاند. به نظر دريدا ميتوان از هر يک از دوگانگيها آغاز کرد و به وجود آن پايگان پي برد. «نظام شنيدن تکلم خود از طريق ماده آوايي ـ که به منزله دالي غير بيروني، غير دنيوي، و در نتيجه، غير تجربي يا غير امکاني ارائه ميشود ـ ضرورتا در تمام يک دوران بر تاريخ جهان مسلط بوده و حتي بر اساس تفاوت ميان امر دنيوي و غير دنيوي، بيروني و دروني، مثالي و غير مثالي، جهان شمول و غير جهان شمول، استعلائي و تجربي، و غيره، ايده جهان و ايده خاستگاه جهان را ايجاد کرده است. ظاهرا اين حرکت با موفقيتي نامنظم و اساسا ناپايدار، گويي به سمت غايت خود، حبس نوشتار در کارکردي ثانوي و ابزاري ميل کرده است»5.
دريدا نشان داد که در سنت فکري، فلسفي و علمي غرب همواره گفتار از نوشتار باارزشتر انگاشته شده است؛ و در هر گونه متن به گفتار امتياز دادهاند. «نوشتاري که به گونهاي ناب آوايي باشد وجود ندارد، و اينکه آوا شناسي، نه پيامد عملکرد الفبا در فرهنگي خاص، بلکه گونهاي تجربه اخلاقي يا ارزش شناسانه از اين عملکرد است. نوشتن بايد خود را در مقابل وفور گفتار زنده محو کند، گفتاري که در شفافيت علامت گذاريش در حد کمال بازنمايي شده، گفتاري که، براي سوژهاي که ميگويدش و براي سوژهاي که معنا، محتوا و ارزشش را دريافت ميکند، به گونهاي بي واسطه حضور دارد»6. گفتار به اين دليل مهمتر و باارزشتر از نوشتار پنداشته شد که در هر ارتباطي گفتاري، گوينده و شنونده هر دو حاضرند و گفت و شنود بر اساس اين حضور ادامه مييابد. حتي اگر اين دو از هم فاصله مکاني داشته باشند، باز هر يک از وجود ديگري باخبرند. شکل کامل گفتار آنجاست که گوينده و شنونده روياروي يکديگر نشسته باشند(حضوري کامل داشته باشند). در اين شکل کامل گفتاري که واکنش فوري شنونده را در پي داشته باشد باارزشتر دانسته ميشود. انگار حضور و وجود بيميانجي کسي ديگر همچون ضمانتي است براي ما، تا باور کنيم که آنچه ميگوييم که خود معنايش درک شدني است، و چيزي را ميگوييم که خود معنايش را درک ميکنيم. به پندار ما به هر رو معنا در حضور به گونهاي کامل به دست ميآيد و منطق مکالمه حضور ديگري است. دريدا تاکيد کرده است که اين فرض مسلم متافيزيک غربي است. او اين باور به حضور خود معنا را logocentrism خوانده است که از ترکيب واژه يوناني«لوگوس» به معناي کلام، منطق، خرد با واژه يوناني سنتروم به معناي مرکز و محور دارد. در کلام محوري، کلام با خرد همراه دانسته ميشود. در نگرش «کلام محور» نوشتار صرفا بيانگر، نماينده و در پاري موارد جانشين گفتار است. موردي است دست دوم حاشيهاي و کم ارزش، که فقط وقتي گفت و شنود رويارو ناممکن ميشود، به کار ميآيد. نوشتار بايد بتواند که با کاربرد فاصله و تمايز بر آنها پيروز شود. گوينده زبان را به کار ميبرد، نويسنده زبان را به کاغذ ميسپارد، از آن فاصله ميگيرد، آن را تبديل به شکلي ميکند که براي مخاطب هر چند در فاصلهاي بسيار دور قابل استفاده گردد؛ حتي پس از مرگ خود او هم بتوان آن را خواند. اين همراه شدن غياب و مرگ با تمايز و فاصله، سويه حضور خود معنا يا اعتبار کلام محوري را از ميان ميبرد. نوشتار «نشانه نشانه» است: نشانه نوشتاري نشانهاي است از نشانه آوايي و در غيابش جانشين آن ميشود. همانطور که نشانه آوايي در غياب موضوع جانشين آن ميشود. بدين سان نوشتار «منش پيوستي» مييابد؛ اضافه ميشود به گفتار. يا به عبارتي بهتر جانشين جانشين است. کلام گفتاري جانشين خود چيزهاست، نوشتار جانشين کلام گفتاري است. بنا به اين استدلال در پايگان ارزشي گفتار بارها بر نوشتار برتري دارد. نکتهاي که از فلسفه يونان باستان تا امروز پذيرفته شده است؛ و دريدا ان را يکي از جلوههاي متافيزيک غرب مي داند. ريشه کلام محوري شيفتگي در برابر آواست. کلامي که گفته ميشود(به ياري آواها بيان ميشود) کامل مينمايد. اينجا دريدا از «آوا محوري» ياد مي کند.7
دريدا جاي چيزهاي ابژکتيو و ايدههاي سوبژکتيو را عوض ميکند و اولويت سنتي را بر هم ميزند، نوشتار امکان تقدم بر آن دو را مييابد. هنگامي که نوشتار بر چيزهاي ابژکتيو و ايدههاي سوبژکتيو تقدم بيابد نوعي چيز بودگي را وارد دنياي درون ميکند. يعني به سوبژکتيويته ماديت ميبخشد. در تقابل فلسفي کلاسيک، ما شاهد نوعي سلسله مراتب خشونت باريم که يکي از دو قطب بر ديگري حکم ميراند يا در جايگاهي بالاتر قرار دارد. و مفهوم نوشتار در تقابل با قطب ذهن ـ روان ـ روح مطرح ميشود. نوشتار فقط به صورت دالهاي مستقل به لحاظ مکاني موجوديت مييابد، اما خود اين دالهاي مستقل به لحاظ مکاني فقط به لحاظ وجود حرکتي مستقل از مکان که در درون آنها جاري است موجوديت مييابند. پيامد منطقي آن، حرکت توقف ناپذير است. او اين حالت زبان را منش انتشار ناميد. انتشار حالت عدم تحقق بيپايان معناست که در غياب همه مدلولها وجود دارد. زبان در نوع خود نوعي انرژي و خلاقيت مييابد.8
او به اين بنيان فکري که معنا در گفتار حضور دارد و در نوشتار پنهان است انتقاد دارد. مورد متقابل را هم نپذيرفته است، يعني اين ديدگاه را که نوشتار از گفتار برتر است و معنا در آن حاضر است. او اين باور را «نوشته محوري» ناميده و تاکيد کرده که معنا در متن نوشتاري نيز غايب است. خلاصه، دريدا برتري حضور به غياب را قبول ندارد و سويه مستقيم معنايي را از سويه نمايندگي و بيانگري برتر نميداند. به گمانش گفتار نيز بر اساس تمايز و فاصله ساخته شده است و از اين نظر تفاوتي با نوشتار ندارد. همين نکته که يک واژه به دال يا واقعيتي واج شناسيک و مدلول يا واقعيتي ذهني تقسيم شده است،و همين حکم سوسور که زبان نظامي است که از تمايزها ايجاد شده است و مجموعهاي از واحدهاي معنايي مستقل نيست، نشان ميدهد که زبان در گوهر خود و در کل از تمايزها و فاصلههايي شکل گرفته است که هر چند ميکوشد تا بر آنها پيروز شود ولي همواره شکست مي خورد. ميدانيم که لفظ، همانندي گوهري با معنا ندارد و هر نشانه بر اساس گوهر مشترک دال و مدلول، بر پايه قرارداد استوار است. و قرارداد نشان تمايز دال و مدلول، لفظ و معناست. به بيان ديگر کنش دلالت و نشانهگذاري اساسا استوار به تمايز است. تا آنجا که معنا و مقصودي در کاربرد زبان وجود دارد تمايز نيز هست. چيزي را معنا کردن، به گونهاي خودکار نشان ميدهد که معنا خود آن چيزنيست. دريدا براي اين شکاف و فاصلهاي که در هرگونه دلالت ميان معنا و موضوع وجود دارد، واژه Differance را پيشنهاد کرده است که خود از واژه فرانسوي Difference به معناي تمايز متمايز است. واژه پيشنهادي دريدا، وقتي گفته شود، تلفظ آن تفاوتي با واژه فرانسوي ندارد، اما زماني که نوشته شود با آن متفاوت است. دريدا نشان داده است که اين «تمايز» در دل هر چيز که به نظر حاضر، مستقل و استوار به خويش ميآيد، وجود دارد. نه تنها در زبان بل در آگاهي نيز «حاضر» است. دريدا گفته است:«Difference صرفا در رابطه غيبت/حضور وجود دارد. در واقع شکل نظام يافته کارکرد تمايز است». پندار حضور معنا، به هر شکل که پذيرفته و توجيه شود، نادرست است. بايد بدانيم که گفته يا ناگفته هيچ چيز خود آشکار نيست. دريدا به اين سويه بيمعنايي نشانه تاکيد کرد و از اين رو پيشنهاد داد که به جاي نشانه از «علامت» استفاده کنيم که آشکارا علامتي است به چيزي که از آن جداست و با آن فاصله دارد. ناباوري به دلالت معنايي و منطق استوار به «کلام محوري» گونهاي تازه از خواندن متون را ميطلبد. آشکارا دريدا در پي فهم معناي نهايي متن نيست. روش سنتي خواندن که متن را به شماري از گزارهها، احکام و يا درونمايهها تقسيم ميکند، استوار به کلام محوري است. دريدا همچون بارت و ساختارگرايان معتقد است که مولف را بايد«اختراعي که ديگر سودي ندارد» انگاشت و متن را آغاز خواندن دانست. او همچون روسو ميگويد:«چيزي خارج از متن وجود ندارد»9.
همه چيز به شکل گفتمان در ميآيد، گفتمان در مفهوم، نظامي که در آن، مدلول مرکزي، مدلول اصلي يا استعلايي، مطلقا هيچگاه بيرون از نظامي از تفاوتها حضور ندارد. اين به معني حفظ واژهها و مفاهيمي چون ذات، وجود، جوهر، سوژه، تعالي، آگاهي، خدا و انسان بوده، اما در عين حال به معني تصديق آن نيز هست که اين واژهها و مفاهيم بدون گسست، اضمحلال، غياب و تفاوت غير قابل تصورند. هدف دريدا اساسا بسط دادن قلمرو بازي دلالت تا بينهايت از راه مداقه قرار دادن رسانه انديشه و دلالت است10. «من تلاش ميکنم تا فضايي را بنويسم که در آن پرسمان گفتار و معنا مطرح ميشود. معنا يا خواست معنا چيست؟ بنابراين، در چنين فضايي، و تحت هئايت چنين پرسشي، ضروري است که نوشتار در واقع معنايي نداشته باشد. نوشتار از اين جهت معناباخته نيست که معناباختگي همواره ملازم معناي متافيزيکي بوده است. نوشتار صرفا خود را وسوسه کرده، خود را عرضه داشته، و ميکوشد تا خود را در نقطه اتمام معنا حفظ کند. مخاطره بي معنايي را پذيرفتن همان به راه انداختن يک بازي و نخست، وارد شدن به بازي تفاوط است که از بدل شدن هر واژه، هر مفهوم، و هر گزاره عمدهاي به امري خلاصه کننده و حاکم شونده جلوگيري کرده، حرکت و فاصلهگذاري متني تفاوتها را از گزند حضور خداگونه يک مرکز حفظ ميکند»11.
بازي تفاوتها، در واقع، آميزشها و اشارههايي را ميانگارد که در هر لحظه، و به هر معنا، حضور يک عنصر ساده به خودي خود را، که تنها به خود اشاره ميکند، منع ميکنند. چه در سلک سخن گفتاري و چه در سلک سخن نوشتاري، هيچ عنصري نميتواند به عنوان يک نشانه عمل کند مگر با اشاره به عنصري ديگر، که آن نيز به سادگي حاضر نيست. اين توليدي است که در آن واحد فعال و منفعل است. حرفa در واژه differance(يا حرف ط در واژه تفاوط) اشاره به همين سردرگمي ميان فعال و منفعل بودن دارد، همان چيزي که نه ميتواند به دست اجزاء اين تضادها مهار شود و نه ميتواند ميانشان تقسيم گردد. اين فاصله گذاري، همچنين، مکان ـ شدن(becoming-space) زنجيره گفتاري است. سوژه تنها از راه جدا شدن از خويش شکل ميگيرد. تمامي تضادهاي مفهومي متافيزيک بيربط ميشوند.12
هر متن که ميخوانيم، در جريان خواندن شالودهشکني(Deconstruction) ميشود، يعني بنيان و ساحت «کلام محوري» و متافيزيکي آن شکسته ميشود. فراشد دنبال کردن معنا به هيچ رو حضور معنا نيست و در جريان خواندن، معناهاي بيشماري آفريده ميشوند که در خود انکار معناي نهايي است. شالودهشکني نه يک مفهوم، بل يک کنش است.شالودهشکني يک متن به معناي ويران کردن آن نيست. شالودهشکني از ويراني دور و به تحليل متن نزديک است. از جنبه تبارشناسي واژگان ريشه يوناني آنالسيس به معناي بياثر و خنثي کردن است. هدف و معناي واقعي روش دريدا اين است که متن را بياثر و خنثي کند، و اين کار را صرفا درون متن و به ياري خود آن انجام دهد. معناي اين کنش نه ويران کردن متن، بل ويران کردن دلالت معنايي و سويه کلام محوري متن است. دريدا مي گويد: «شالوده شکني را نه ميتوان به يک روش تقليل داد و نه به يک تحليل... فراتر از نقد و از ايده نقد ميرود. هر چند بسياري آن را به گونهاي منفي تأويل مي کنند،اما بايد دانست که موردي منفي نيست». در متني که شالودهاش شکسته است، سالاري يک وجه دلالت بر سويههاي ديگر دلالت را از ميان ميرود. متن به اين اعتبار «چند ساحتي» مي شود. دريدا نوشته است:«خواندن متن همواره بايد به مناسباتي ويژه برسد که نويسنده آنها را طرح نکرده است، مناسباتي ميان آنچه او از زباني که به کار برده، انتظار داشته و آنچه انتظارش را نداشته است. اين مناسبات گونهاي توزيع کمي ميان سايه سايه و روشن نيست، بل ساختاري دلالتگر است که کنش خواندن نقادانه بايد آن را بيآفريند». شالودهشکني نمايشگر قدرت، ضعف، هوش يا حماقت نويسنده متن نيست، بل روشنگر آن ضرورتي است که بنا به آن، آنچه نويسنده ديده است، با آنچه او نديده است، پيوند مييابد. شالودهشکني داراي معناي مثبت(تحليل و شناخت) است و نه معناي منفي(ويراني). نکته اينجاست که هرگونه تحليل و شناخت به گونهاي و تا حدي نقادانه است. از ديدگاه ارزشي شايد شکستن شالوده يک متن در حکم نفي آن باشد؛ اما اين نکته زماني اهميت مييابد که پيشتر متن را شناخته باشيم. شکستن شالوده يعني کاري است که اعتبار برداشت(يا معناي) کهن را که همگان آشکار و قطعي ميدانستند، باطل ميکند.
در خواندن متن، بايد معنايي را که برآمده از کلام محوري است کنار بگذاريم، و بپذيريم آن معنايي که بيهودهاش ميپنداشتيم استوار است به حضور حقيقت. تنها از اين راه، کشف معناهاي ديگر متن ممکن ميشود، يعني ان معناها که به دليل پندار ما(که فاصلهاي ميان متن و نويسنده نميشناخت) پنهان مانده بود. در گام بعد بايد ناخوانا بودن معناهاي به دست آمده از منطق کلام محوري را با معناني ديگر سنجيد. شالودهشکني اختراع معناي تازه نيست. حتي بايد پذيرفت که تمايز هم مفهومي نظري نيست که برتر يا درستتر از حضور باشد. تنها به کار علم نوشتار ميآيد و با اين علم با «گراماتولوژي» ميتوان تناقض معنايي را در متوني کشف کرد که استوار به کلام محوري نوشته و خوانده شدهاند.13
گراماتولوژي خود را به شيوههاي متعدد و بينارشتهاي مطرح ميکند، هر چند که هيچگاه نميتواند مدعي جوهريت يا وحدت طرح خويش شود.14 «گراماتولوژي بايد شالوده همه آن چيزهايي را که مفهوم و هنجارهاي علميت(scientificity) را به هستي ـ خداشناسي(onto-theology)، کلام محوري و آواشناسي گرايي پيوند ميزند، بشکند. اين کاري است عظيم و پايان ناپذير که بايد به گونهاي بيوقفه مانع تنزل يافتن پافرانهادنهاي پروژه کلاسيک علم به رتبه تجربهگرايي پيشاعلمي شود. اين گونهاي ثبت دوگانه را در عملکرد گراماتولوژيک ميانگارد: از يکسو، ميبايد از اثباتگرايي(پوزيتيويسم) و علمگرايي متافيزيکي فرا رود، و از سوي ديگر و همزمان با اين، ميبايد همه آن چيزهايي را که برجسته کند که ياريش دادهاند تا خود را از قيد و بندهاي متافيزيکياي رها کند که بر تعريف و جنبشش از همان آغاز سنگيني کردهاند.... گراماتولوژي علم را مينگارد و محدود ميکند».15
روش نگارش دريدا، خود گونهاي جنگ با کلام محوري و انتظار(يا باور) به حاضر بودن معناست. او با هيچ معنا و قاعدهاي از پيش موجودي نوشتن را آغاز نميکند. دريدا قوانين نوشتاري را رعايت نميکند و در پاراگراف متني که دريدا نوشته است جملههاي کليدي نميتوان يافت، جملههاي کليدي را نيرنگ متن ميداند و ابهام بر نوشتههايش حکمفرماست.... آغاز و پايان مقالهها مرموزترين و گيج کنندهترين بخشهاي آثارش هستند. خلاصه زبان اساسا به منطق دو قطبي يا اين/يا آن و نه اين/نه آن تعلق ندارد، بل منطقي يکسر متفاوت دنبال ميشود؛ اصلا اگر بتوان آن را منطق خواند. دريدا حتي شکل کتاب را هم نميپذيرد. از اين رو دريدا در بارآوري نوشته است که سه نوشته اين «چيز» رساله نيستند،و خود اين چيز کتاب نيست، پس آنکه نويسندهاش ميپنداريد در پي ارائه مفاهيم و معاني نيست و اصلا نيت يا خيال ارائه يا حاضر کردن چيزي را در سر ندارد. کتاب آواي عزا نه آغازي دارد و نه پاياني. متني است گشوده که از هر جا بخواهيم بازش ميکنيم. مقدمه بحث همان نتيجهگيري است و پرسش همان پاسخ، اما به هر رو بحثي در ميان است، پرسشي و انتظار معنايي. دريدا، اين نکته را منکر نيست، اما معتقد است که قاعده خواندن، يعني سطر به سطر پيش رفتن، با حاضر بودن هدف خواندن(و البته هدف نگارش) در هم ميشوند. سرانجام براي پرسشي که حاضر است، پاسخي حاضر و آماده ميکنيم. راه گريزي نيست، دريدا مي نويسد، و نوشتههايش به هيات کتاب در ميآيند و اين کتابها در دايره حضور معنا و کلام محوري گرفتار است؛ يعني در آثار دريدا «ابژه» خواسته است تا به گونهاي گشوده مطرح شود، و مولف اين «غير کتابها» نيز با همان اسلوب مولفهاي کتابهاي سنتي کار را پيش برده است. «هنر نگارش» دريدا انکار نگارش نيست. گزينش موضوع پيش روي مولف اين غير کتابها همانقدر حاضر است که پيش روي مولف هر کتاب ديگري. نه اينکه دريدا از اين نکتهها بيخبر باشد اما شکست را ادامه ميدهد تا ما بدانيم که چه فاصلهي ناگذشتني ميان گزاره، سخن و متن با معنا وجود دارد و از آنچه خود حقيقت ميپنداريم چقدر دوريم. بدينسان، نوشتار پيوست به معناست. دريدا دغدغه زندگي در جهان را ميآفريند.
به نظر دريدا ساختارگرايي تلاشي است براي تجريد ساختارهاي کلي کنش آدمي. ساختار خود، کلي است فراهم آمده از گردهمآيي عناصري که در مناسبت با هم، کنش آدمي را ممکن ميکنند. اينجا مناسبات اهميت دارد و نه عناصر، در نتيجه سودي ندارد که ساختاري را به عناصر تشکيل دهندهاش تجزيه کنيم. دريدا به ياري مفهوم Aufhebung کار خود را «تعالي و انکار» کار سوسور ميداند، زيرا از يکسو استوار است بر نتايج نشانهشناسي و از سوي ديگر سويهي نابسندهي کار سوسور را برجسته ميکند. نشانه شناسي سوسور با طرح منش جداناشدني دال و مدلول از يکديگر و اينکه آنها دو سويهي يک پديدارند در واقع سنت متافيزيک غرب را متزلزل کرده است. در رساله زبانشناسي و گراماتولوژي دريدا نشان داد که تقابلهايي که سوسور در مورد کارکردها و ماهيت زبانشناسي طرح کرده بود(همنشيني/جانشيني، همزماني/در زماني) يک بار ديگر او را به قلمرو متافيزيک غربي کشاندند. نکته اينجاست که وقتي مفهوم تمايز مطرح ميشود تمامي مفاهيم متقابل در متافيزيک بيمعنا ميشوند، يعني مفاهيمي چون دال/مدلول، حسي/انديشمندانه، نوشتار/گفتار، در زماني/همزماني، زمان/مکان، پذيرا کنشگر و غيره. دريدا مي نويسد که ساختار به چيزي حاضر، به گونهاي مرکز باز ميگردد. نقش ويژه اين مرکز راستا دادن و سازمان بخشيدن به ساختار است و متعادل کردنش؛ اما مهمتر از همه اطمينان دادن به ماست که اصل سازماندهي، عدم نظم در ساختار را محدود و تعديل خواهد کرد. تصور ساختاري بدون مرکز، بدون اين سازمانيافتگي دروني بيمعناست. دريدا در رسالهي «ساختار نشانه، و بازي در علوم انساني» مفهوم ساختار را مورد انتقاد قرار داد؛ و از نقد اسطوره به ياري اسطورههاي ديگر که لوي استروس دنبال کرده است، و از طرح فوکو درباره جنون انتقاد کرده و نوشته است: «فوکو چنان مينويسد که انگار ميداند جنون چيست». به گمان دريدا، فوکو ميخواهد درباره خود جنون بنويسد. «اما با طرح آن تقابل دو گانهي جنون/خرد راهي جز اين پيش پايش بجا نميماند که «جنون را شکل ويران شدهي خرد» بشناسد. هر چند فوکو دشواري را شناخته است، اما شناخت دشواري و ياد کردن از آن به معناي گذر از آن نيست».16 به شيوهاي کاملا جديد خواندن نيازمنديم که آدمي بايد درباره همه موارد(نوشتار در حکم امکان راه و تمايز، تاريخ نوشتن و تاريخ راه، گسست، مسيري که گسسته است، کوبيده شده است، فضاي قابليت معکوس شدن تکرار، شکل نامتجانس، و طبيعت، آن چه طبيعي است، بدوي است و جنگل) با هم تامل کند. نوعي بسط، اشکارسازي و برداشتن حجاب، نوعي سرشاري معني. تقلا نکردن براي به چنگ نينداختن معنا، و ذهن را باز گذاشتن و به جريان افکندن.17
دريدا مينويسد: «ما نميتوانيم متن را به سوي چيزي جز خود آن هدايت کنيم، مثلا به سوي مدلولي(يا واقعيتي متافيزيکي، تاريخي، روان ـ زندگي شناسيک و غيره) هيچ چيز بيرون متن وجود ندارد». اگر واقعيت را دادهاي خارج از زبان بدانيم، راهي براي شناخت آن نخواهيم داشت. واقعيت جز واژهاي درون زبان نيست و همچون هر واژه ديگري توانايي خروج از محدوده زبان را ندارد: «آدمي درون زبان جاي دارد و وابسته بدان است. هرگز نميتواند به خارج گام نهد و آن را از جايگاهي ديگر بنگرد. ما همواره گوهر زبان را از جايي ميبينيم که خود زبان به ما امکانش را ميدهد».
به نظر دريدا، باور به نيرنگ متن ترجمهي متن را ممکن ميکند. در ترجمه بازي زباني تازهاي آغاز ميشود. به نظر دريدا بايد مفهوم «گذر دادن» را به جاي ترجمه به کار گيريم: گونهاي گذر و انتقال منظم از متني به متن ديگر. گونهاي کنش بينامتني که درون يک زبان هم ممکن است.
دريدا در درباره گراماتولوژي نشانه را «نشانهي چيزي يکسر ديگر» ميداند، چيزي فاقد «سادگي، همانندي و تداوم، چيزي که نشانه نيست». همان مساله آشنا و قديمي باز پيدا ميشود، ميان هر چيز با نام آن تفاوت هست. دنياي چيزها و واژگان از هم جدايند و نميتوانند يکي شوند. اين سويهي شگفتآور نشانه که جايي ندارد. گزاره، جمله و تعريفي است که از فاصلهها ساخته شده است و به فاصلهها دلالت ميکند، و نه به چيزها. بدين سان هر مدلول، همچون دالي است بر مدلول ديگر و اين رشته به پايان نميرسد. از نشانهاي به نشانهي ديگر ميرسيم. چنان که ميبينيم «اصل نااصل» را شناختهايم يا به گفته دريدا:«خود چيزها همواره خود نيست، مگر در يافتن شکلي ديگر». اصلي يا سرچشمهاي وجود ندارد، همواره چيزي همچون پيوست آن، به آن افزوده ميشود، و چون به اصل مينگريم، چيزي جز پيوست نمييابيم. معناي نهايي در پس تأويلهاي بيشمار گم ميشود. منطق پيوسته شدن(يا جانشين شدن) که منطق نشانهشناسي است، همواره از خود چيزها دور ميشود؛ ميپنداريم به ژزفناي معنا رسيدهايم، اما «همواره فراتر از معنا، فراتر از فراتر ميرويم». دريدا نوشته است:«نشانه آن يگانه که از پرسش بنيادين فلسفه(چه هست؟) ميگريزد». دريدا به آن نقش«چيز يکسر ديگر» که در ساختار تمايز درون نشانه وجود دارد، عنوان «علامت» داده است(همچون ردپا، اثر و نشان چيزي...). علامت به معناي چيزي است که هرگز پيدا نخواهد شد. علامت يعني نشانهي موجوي چيزي غايب، نشانهاي که اساسا از اين غياب فراهم آمده است. در نهايت علامت حاضر به گذشتهاي که وجود نداشته است، به گذشتهاي مطلق، به غياب باز ميگردد. دريدا از ما ميخواهد که هر چه را که تا کنون آشکار و حاضر دانستهايم، با فاصله بشناسيم؛ و در خواندن هر متن، شالودهي آن را آگاهانه بشکنيم؛ و بدانيم که اعتبار معنايي متن وجود ندارد، و آنچه در آغاز به چشم ميآيد گذارست. سرچشمه ان «سر علامت» است و کار ما چيزي بيش از شناخت تمايزها نيست.
اساس بحث دريدا دربارهي تقابلهاي دوگانه و فاصله، نتيجهي منطقي بحثهاي نشانهشناسيک است. اما تقابلي خاص که او مطرح ميکند يعني تقابل گفتار/نوشتار و نقد اين پندار که در گفتار، معنا حاضر است(و اساسا نقد اين پندار که حضور معنا ممکن است) بحثي تازه است. به نظر دريدا، متافيزيک غربي، همواره اسير اين پندارها بوده است. اصل دکارتي من ميانديشم، پس هستم استوار به اين اصل است که من يا خود همواره حاضر است، همچون دليل اصل هستي است و مفاهيم حقيقت و تجربه و ديگر موارد، همه در اين جهان کلام محور متکي به آن هستند. در اين جهان اگر همه چيز به سرعت معنا مييابند، علت را بايد در همين «حضور» و «معناي حضور» يافت. بر اين اساس، تاويل به معناي حاضر کردن مورد غايب و به گفتار آوردن مورد خاموش است. دليل اينکه نوشتار در پايگان ارزشي تقابلهاي دوگانه در مرتبهاي نازلتر از گفتار قرار دارد، و متن نوشته شده صرفا ثبت کلام گفتاري دانسته ميشود و در مرتبهي بعد ظاهر ميشود، همين باور به حضور معنا در کنش گفتاري است. به گمان دريدا اين برداشت سابقهاي طولاني دارد و سررشته آن را بايد در آغاز انديشهي فلسفي يافت.
به نظر دريدا زبانشناسي، نه در بنيان خود، بل چنانکه وجود دارد در بند کلام محوري و متافيزيک حضور است. سرچشمهي کار هم نه در حضور، بل در اشتياق به حضور بوده است؛ يعني به معناي دقيق واژه در فقدان حضور، در غيبت:«بدون امکان تمايز، اشتياق به حضور، جايي نميداشت. پس اشتياق در خود، تقدير برآورده نشدن را دارد. تمايز چيزي ميآفريند که تحقق آن ناممکن است». معشوق يا معشوقهي واقعي اگر پيدا شود، ديگري است، با فاصله وجود دارد، متمايز از من است. اما معشوق يا معشوقهي خيالي هم به اين دليل که وجود واقعي ندارد، با من فاصله دارد؛ وحدتي که به راستي اشتياق و لذتطلبي را برآورده کند، امکان تحقق خود را از ميان بر ميدارد. يعني امکان رسيدن به ديگري که هدف نهايي عشق است وجود ندارد. «من عاشقم چرا که ديگري، ديگري است، زيرا زمانش هرگز از آن من نخواهد شد. تداوم زماني زنده،حضور عشق، از من به گونهاي نامحدود دور است، و از خود نيز دور است، درست همان موقع که به سوي من امتداد مييابد، حتي در آن چيزي که شايد کسي بخواهد ارضاي عاشقانهاش وصف کند، يا جفت خواهي خلسه آور، يا مکاشفهاي معنوي.... شوري که رخ نخواهد داد، به سان بداقبالي، بدبياري، يا نفي روي نخواهد داد، شوري که ميتواند تاييدي بر عاشقانهترين شکل خود باشد. بخت اشتياق باشد».18 آن تمايز و تقابل، فقط آغازگاه بحث هستند و نه بيش. دريدا تاريخ کلام محوري را همان تاريخ متافيزيک غربي دانسته است. مقصود دريدا از متافيزيک غربي صرفا فرهنگ اروپايي نيست. دريدا، از پديداري فرهنگي ياد کرده است که يافتن تبار آن آسان نيست. شايد بتوان آن را در تاثير فلسفه يونان در جهان فکري سدههاي ميانه يافت(که گسترهي وسيعي از انديشهي يهودي،مسيحي و اسلامي را هم در بر ميگرفت).
دريدا اين انتظار را که بايد پشت هر نشانهاي معنا وجود داشته باشد متافيزيک حضور خواند: توهمي که شکل و معنا را به گونهاي همزمان در ذهن حاضر ميداند. اما آن معناي اصيلي که بنا به فرض متن بايد داشته باشد يا بيانگر آن باشد به راستي ناموجود است. پس معناي کامل وجود ندارد. تنها تمايزها وجود دارند. متافيزيک حضور نمايان شدن منش کلام محوري متافيزيک غرب است. به ياري سه مثال آن ميشناسيم:
1ـ اصل دکارت، من ميانديشم پس هستم. من بي شک وجود دارد،چرا که پيش خود در کنش انديشه حاضر است.
2ـ مفهوم زمان حاضر که به ما ميگويد گذشته وجود دارد، آينده وجود خواهد داشت، اما اکنون وجود دارد و حاضر است؛ آينده يعني زمان حاضر قابل پيشبيني و گذشته يعني زمان حاضر تجربه شده. تنها «اکنون» يعني اين لحظه حاضر شکل ناب وجود زمان است.
3ـ مفهوم معنا که چونان موردي حاضر در آگاهي مطرح ميشود. معنا ظاهرا آن چيزي است که گوينده در سر دارد. و سپس آن را به دستگاه نشانهها ميسپارد.
متافيزيک موردي حضور موردي محتوم براي آگاهي است. واقعيت رشتهاي از حضور موقعيتهاست. اين موقعيتها، مباني اصلي و عناصر تشکيل دهنده حضور واقعيت هستند. ناسازه(پارادکس) اينجا سر بر ميآورد. پرواز پرنده را به موقعيتها يا لحظههاي متعدد ميتوان تقسيم کرد. در هر لحظه، او در موقعيت خاصي قرار دارد. پس در هيچ لحظهاي پرواز نميکند. پرواز که آن را ميبينيم واقعيتي است بيرون از ما؛ و تنها با گذر از متافيزيک حضور درک شدني است. هيچ چيز حاضر نيست. همه چيز با تمايز از موقعيتحضور شناخته ميشوند. اما اين حکم که چيزي حاضر نيست،به اين معنا نيست که آن چيز غايب ايت. حضور/غياب از تقابلهاي دوگانهاي است که متافيزيک غربي مطرح ميکند. آنچه معنا ميخوانيم، وابسته به اين واقعيت است که توسط گيرندهاي در موقعيتي خاص،به سوداي ايجاد رابطه يا شرح مفهومي ارائه شده است،و از اين رو آنچه ساختار زبان ـ نظام کلي قاعدهها و قوانين ـ ميخوانيم فرآوردهي کنش ارتباط است و به وسيلهي آن تعيين شده است. اما اگر اين نکته را به گونهاي جدي بپذيريم، سپس به کنشهايي که ظاهرا تعيين کنندهي ساختارهايند دقت کنيم، در مييابيم که هر کنش توسط ساختاري پيشين، ساخته و تعيين شده است. يعني امکان معناي هر چيز از پيش در ساختار زبان وجود داشته است. براي درک معناي هر چيز بايد بتوانيم آن را در مقولهها جاي دهيم. اگر بخواهيم بدانيم که آيا چيزي خاص، مادهي غذايي هست يا نه،بايد تمايزي را ميان مواد غذايي و مواد غير غذايي از پيش دانسته باشيم. دلالت همواره استوار بر تمايز است.
دريدا در مواضع تاکيد کرده است که تمايز با تضاد متفاوت است. هدف هگل و هوسرل از طرح تضاد، تاکيدي بر اهميت نقطهي حل شدن تضادها بوده است: ديالکتيکي که در رسالههاي ريکور در مورد فرويد هميافتني است. اما تمايز بنيان متن است. اگر منش هنر مدرن آفرينش جهاني تازه باشد، اين تازگي،حتي براي نويسنده، در جريان نگارش، ناشناخته است. آرتور:«به پاري از معناها که برسي، آنگاه ديگر نميتواني بيانديشي».
در هر متن، نگارش در کار انکار و از ميان بردن خويش است. اين منش را هم در متون فلسفي، و هم در متون ميتوان يافت. اما پاري از متون ادبي اين منش را به گونهاي پيشرفته و کامل نمايش ميدهند. بدين سان کار با متون ادبي سادهتر از متون فلسفي است، چرا که خود گامي به سوي شالوده شکني بر ميدارند. دريدا افزوده که آثارش نه «برچسب ادبي» دارند و نه «برچسب فلسفي»، بل خيلي ساده، «گونهاي گسست از فلسفه و ادبيات هستند». به هر رو آنچه کار شالودهشکني متون ادبي مدرن را آسان ميکند،جدايي آنها از نظام تقليد است.
بنا به روش دريدا حقيقت نه فراشد «مکاشفه» بل فراشد «به حجاب آوردن» است. دريدا نشان داده است که هر متن «دوگانه» است، همواره دو متن در يک متن وجود دارند: «دو متن، دو دست، دو نگاه، دو گونه شنيدن، باهمند و در عين حال تنهايند». متن نخست، با تاويل کلاسيک خواناست: بنا به اقتدار زمان حاضر نوشته شده است؛ معنا دارد؛ منطق و حقيقت آن را ميتوان يافت؛ همه چيز در آن به تقابل دوگانه درست/نادرست فروکاسته ميشود. متن دوم ـ متني ديگر که در عين حال همان متن است ـ «خواننده کلاسيک» را گيج ميکند؛ فاقد معناست. متن نخست علامتي است به متن دوم. ميان دو متن «همنهادهاي» وجود ندارد، زيرا متن دوم ضد متن نخست نيست. نميتوان از تمايز آنها گذشت. خواننده متن به «دو علم، دو گونه خواندن» نيازمند است. سخن متافيزيکي «دوگانه» است و هر متن فلسفي يا ادبي همزادي دارد. تقابلهاي دوگانه سرچشمهي متافيزيکي حضور بودند. همين دوگانگي امکان «گذر» را ميدهد؛ و در متن نيز چنين است: دوگانگي در متن سازندهي گذر است؛ گونهاي شفافيت در هر متن هست که امکان ميدهد متن اصلي، يا خود متن را بشناسيم.
براي دريدا گراماتولوژي معنايي بسيار گستردهتر دارد؛ راهنماي نقدي است به متافيزيک، به ريشههاي نگارش آواها و ميکوشد تا با انکار اهميت قاعدههاي واجشناسيک در فن نگارش و کتابت، الگوي کنش زباني را فراتر از گفتار يابد. دريدا گفته است: «نگارش آواها، مرکز آن همه حوادث عظيم متافيزيکي،علمي، فني و اقتصادي غرب محدود به زمان بود و اکنون به آخرين حد خود رسيده است» گوهر زبان از اين الگوي نوشتاري يعني نگارش آواها فراتر ميرود و درست به همين دليل ميتوان شالودهي کلام نوشتاري و گفتاري را شکست.
گراماتولوژي علمي است که تمايز را پايهي کار خود ميداند؛ حضور را حذف ميکند و تاثير اين دو نکته را در متافيزيک غرب ميجويد. علمي که، دست آخر، بايد نشان دهد که چگونه باور به حقيقت خود نتيجه روشهايي است استوار به تمايز. اما دريدا بارها تکرار کرده است که اساس باور به علم يا« ــــــ شناسي» خود به سخني کلام محور وابسته است و هدف شالودهشکني جز رد اين باورها نيست. براي اثبات اينکه باور به حقيقت خود آشکار(حاضر) نادرست است، نميتوان علمي را پذيرفت(و روشهاي آن را به کار بست) که آن مفهوم را قبول دارد. براي از ميان بردن فاصله در کلام، ناگزيريم از گفتار يا نوشتار استفاده کنيم که فاصله در گوهرشان وجود دارد. براي نمايش نادرستي ديدگاه ارزشگذار(و استوار به پايگان ارزشي) در تقابلهاي بنيادين متافيزيک غربي ناگزيريم، نظري را در مقابل آن ديدگاه قرار دهيم و منطق دروني آن را بپذيريم. نميتوان از متافيزيک کلام محوري با از نوشته محوري گذشت، اما با قرار دادن خود در حد و مرز، دستکم ميتوان موقعيت راستين را تشخيص داد. دريدا تاکيد کرد که اگر چيزي ميگوييم، به گونهاي منطق حضور را پذيرفتهايم؛ و اگر بخواهيم از آن منطق بگريزيم «آنگاه چيزي نداريم که بگوييم». در واقع بايد کلام محوري را کلام آوا محوري دانست. گراماتولوژي به معناي ضرورت علمي است که پندارهاي برآمده از کلام آوا محوري را آشکار ميکند، و البته درباره محدوديت خود اين علم هم هست. اين محدوديت زادهي مفهوم کلاسيک علم نيز هست که طرح، مفاهيم و ضوابط آن به گونهاي بنيادين و شيوهدار استوار بر متافيزيک است. پس ميتوان گفت گراماتولوژي هم علم نگارش است و هم نقد اين علم. بنا به شيوهي بيان دريدا ميتوان گفت که روي مرز قرار گرفته است.19
ژاک دريدا، در آخرين مصاحبهاش با ژان بيرنبوم ،خبرنگار روزنامه لوموند اينگونه ميگويد: «چنان که يادآوری کردم، پيش از آزمون و تجربههای بیمرگی که اکنون از آن ِمن هستند، گفته ام که بی مرگی، مفهومی اصيل است که ساختمان آن چه "هستی يا وجود"(existence) میناميم بر آن نهاده شده است. ما از نظر ساختار، بازماندگانيم، ساختاری شکل گرفته از "اثر"(رد trace) و وصيت. اما با اين گفته نمیخواهم چنين برداشت شود که بقا بيشتر به واسطه مرگ و گذشته است نه زندگی و آينده. نه! شالوده شکنی (déconstruction) همواره بار مثبت دارد و تاييد زندگی است. هر آن چه من در باره بقا، به منزله امری پيچيده در برابر تضاد مرگ و زندگی، می گويم- لااقل پس ازکتاب "حوالی"( Parages Galilée ۱۹۸۶)- برايم بار مثبت و بیقيد و شرط زندگی را دارد. بقا، خود ِزندگی، ماورای زندگی و بيشتر از زندگی است. گفتمان من در جهت رياضت و مرگ نيست بلکه تاييد موجود زندهای است که میخواهد زندگی کند؛ پس میخواهد بر مرگ چيره شود. زيرا بیمرگی تنها آن چيزی نيست که بر جای میماند بلکه يک زندگی است با قوتی هر چه بيشتر. من هيچگاه، به اندازه لحظههای خوشبختی و لذت از ضرورت مرگ، عذاب نکشيدهام. در نظر من لذت بردن و سوگ مرگی را که در کمين است تحمل کردن، مساویاند. وقتی به زندگیام میانديشم، دلم میخواهد به اين مسئله فکر کنم که بخت آن را داشتهام که لحظههای بد زندگی را نيز دوست بدارم و متبرکشان بدانم. به طور تقريب همهشان را شايد با يکی دو استثنا. البته وقتی به زمانهای سعادت نيز میانديشم، آن ها را نيز ارج می نهم اما به طور همزمان انديشهام به سوی مرگ می رود، چون آن لحظهها گذشتهاند، به پايان رسيده اند...».
بستن *نام و نام خانوادگی * پست الکترونیک * متن پیام |
05:54:53
07:26:15
12:20:00
17:12:25
17:33:24