


سیدمهدی جلیلی
ارزش مجازها:
«نخستین و شایسته ترین و سزاوارترین چیزی که باید درآن به طور کامل اندیشیده و دقت شود بررسی درباره ی تشبیه و تمثیل و استعاره است یعنی اصول بزرگ که مهمترین محاسن کلام را- اگر نگوییم که همه است- در برگرفته و به آنها بر می گردند و همچون قطبهایی هستند که معانی پیرامون آنها دور میزنند و مانند قطرهایی می باشند که از هر سو آن را احاطه نمودهاند.»
تعریف استعاره:
«آگاه باش که استعاره فی الجمله این است که واژه ای در هنگام وضع لغت اصلی شناخته شده داشته باشد شواهدی دلالت کند که به هنگام وضع بدان معنی اطلاق می شده سپس شاعر یا غیر شاعر این واژه را در غیر آن معنی اصلی به کار گیرد و این معنی را به آن لفظ منتقل سازد انتقالی که نخست لازم نبوده و به مثابه عاریت است.»
استعاره سودمند و نا سودمند:
«آنگاه این استعاره بر دو گونه است یکی که در آن فایده ای هست دوم اینکه فایده ای برآن مترتب نیست و من از استعاره ناسودمند که میدان آن کوتاه و دامنه اش کم پهنا است آغاز می کنم آن گاه در استعاره سودمند که غرض اصلی است سخن می رانم. این استعاره آنجا است که نقل آن از معنی اصلی چندان سودی در برنداردو ما کلمه را در دلالت به موضوع له توسع قایل بشویم و در مراعات دقایقی که در معانی فرعی آن است طبع آزمایی نماییم مثلاً اعراب به حسب اختلافی که در جنس حیوانات است برای یک عضو نامهای متعددی وضع کرده اند چنان که بر لب انسان (شفة) و برای لب شتر(مشفر) و لب اسب را(جحفله) گفته اند و این در دیگر زبان ها نادر است و بسا که یافت نمی شود حال اگر شاعری یکی از این الفاظ را در غیر معنی اختصاصی اش به کار برد در واقع استعاره کرده و ان را از جای اصلی برداشته و از موضع استعمال خاص تجاوز کرده است مانند سخن عجاج(از رجز): و فاحماً وَ مرَسناً مُسرجا
که مراد بینی یار است که همچون چراغ برق می زند و این را با لفظ (مرسن) که در اصل بر حیوان یعنی (جای رسن) به کار می رود تعبیر کرده است و شاعر دیگر در وصف شتر گوید (از رجز):
تسمعُ للماءِ کَصوتِ المِسحَلِ بَینَ وریدیها و بَین الجَحفَل
جحفل که لب اسبان را گویند بر لب شتر اطلاق شده است. و دیگری گوید (رجز ):
والحشو فی حَفانهِا کالحَنظل
که حفان را در بچه شتر به کار برده در حالی که اطفال شترمرغ استعمال میشود.
و دیگری گفته است (از متقارب) :
فَبِتتاجُلوساً لَدی مُهرنا نُنَزعُ من شَفتیه الصفارا
«شفة» را در اسب به کار برده حال آنکه لب انسان را گویند و این کاربردها و مانند اینها آنجا که معنی اصلی را اراده کنیم بهره¬ای ندارد و هرگاه به جای (من شفتیه) (من حجفلتیه) می آورد باز سودی نداشت چرا که هر دو کلمه فقط برای یک عضو معلوم است و بس و این استعاره از فایده اصل کلمه نیز می کاهد به جهت اینکه هرگاه این اشتراک را در این استعاره از خاطر بزداییم کلمه به همان عضو اصلی حیوان دلالت خواهد داشت نه دیگری که ما اراده کرده ایم مثلاً هرگاه شفه به کار بریم فقط بر لب انسان دلالت می کند نه دیگری ولی هرگاه استعاره در این کلمه به کار رود این دلالت اختصاصی از بین می رود چرا که معنی اختصاصی آن به معنی اشتراک مبدل می شود که هرگاه شفه در جایی به کار رود که از انسان و اسب هر دو ذکری رفته شبهه ایجاد می شود که آیا این کلمه بر لب اسب استعاره شده است یا که از ان انسان است هرگاه فرض کنیم که این استعاره نباشد دیگر برای خروج از این شبهه ما را راهی نمی ماند پس آگاه باش.»
استعاره سودمند:
«اما استعاره سودمند آن است که با بهرهای از فواید یا غرضی از اغراض که بی وجود آن مفهوم نمی شد بر ما عاید بشود و حاصل این فایده همان تشبیه است الا اینکه وجوه و گونههای آن بسیار متنوع است و روشهای آن اقسامی دارد که پایان ندارد و جز با گرد آوری آن همه در فصول متعدد و بخشهای گوناگون امکان گردآوری آن نیست و من در اینجا اجمالاً اشاره ای به معرفی شکل و کیفیت آن میکنم تا با استعاره ناسودمند مقایسه گردد و آن تصور لازم از اغراض استعاره حاصل گردد چرا که توصیف اشیا با یاد کردن ضد آنها بیشتر و بهتر روشن می شود. نمونه این گونه استعاره (رایت اسدا) می باشد آنجا که از آن اراده مرد دلیری می شود و بحرا در مورد شخص با بخشش و (بدرا و شمسا) آنجا که انسان خوبچهر و تابان گونه را اراده بکنی یا با گفتن (سللت سیفا علی العدو) مردی را اراده می کنی که اندیشه نافذ و منطق گیرا دارد و یاری می کند. در اینجا واژه اسد را بر مرد استعاره کرده ای و روشن است که با این کار آن غرضی را رسانده ای که بی این کلمه آن مقصود که دلاوری شخص مورد بحث و رساندن اندام ورزیده شیر در حال حمله و دیگر معانی در خاطر مااست همچنین با استعاره (بحر) گشاده دستی وسعه بخشش و با استعاره (شمس و بدر) آن زیبایی و درخشش و شکوهمندی خیره کننده را بر تماشاگر بیان داشته ای.»
استعاره لفظی ناظر به استعاره معنوی:
«هر گاه مترجمی این سخن را ترجمه کند (والانعام و حفافه) آنگاه حفان را به لفظ مشترکی مانند اولاد و کودکان ترجمه کند به جهت اینکه در زبانی که بدان ترجمه می کند برای حفان واژه مخصوصی که کماهو حقه آن را ترجمه کند نیست حق خواهد داشت و بدین وسیله ادای مقصود خواهد کرد و هرگاه کسی عبارت (رایت اسدا) را که مراد مردی شجاع است به هنگام ترجمه (سخت شجاع ترجمه کند و آن کلمه خاص (اسد) را بدان صورت ترک نماید این سخن را ترجمه نکرده بلکه از خود کلام تازهای ساخته است و این باب شایسته دقت و نیازمند تامل است.»
انواع استعاره سودمند:
«این دو قسم استعاره را چنین میتوان از هم باز شناخت که استعاره نوع نخست آنگاه که به اصل خود که همانا تشبیه است و هر استعاره ای نتیجه آن است برگردانده شود میسر خواهد بود مثلاً در (رایت اسدا) میتوان گفت( رایت رجلا کالاسد) یا (رایت رجلا مثل الاسد) یا (شبیها بالاسد) اما اگر این کار را در استعاره نوع دوم خواسته باشیم انجام بدهیم میبینیم که عملی نیست زیرا راهی وجود ندارد که گفته شود (اذا صبح شیی مثل الشمال ) یا (حصل شیی بالید للشمال) فقط آنگاه صورت تشبیه دیده خواهد شد که پرده ای از آن دریده شود و تامل و اندیشه ژرفی در کار باشد و آن راهی که در تبدیل استعاره نوع اول با تشبیه سپرده شد دگرگون گردد مثلاً گفته شود (اذا صبحت الشمال ولها فی قوة تاثیرها فی الغدا شبه المالک تصریف الشیی بیده و اجرائه علی موافقته و جذبه نحوالجهة التی تقتضیها طبیعته و تنحوها اراداته – یعنی آنگاه که باد شمال به صبح رسد در قوت تاثیر در صبح حالت مالکی دارد که چیزی در دستش میگرداند و اجزاء آن را به دلخواه خود به هر سو خواهد میکشد و هر سو که اراده میکند آن را میآورد) ملاحظه میکنی شبهی که در اینجا منتزع میشود آن گاه که به معنی حقیقی برگشته و اسم را در جای واقعی خود قرار میدهی خود مستعار را به ما نشان نمیدهد بلکه یک چیزی را روشن میکند که به آن اضافه شده. نمیبینی که در اینجا نمیتوانیم شمال را مانند دست بدانیم یا شبیه دست انگاریم ولی میتوانیم شخص را مانند شیر و شبیه آن بدانیم اینجا ما خواستهایم شمال را مانند صاحب دستی از جانداران بشماریم و در این قسم استعاره مستعارله را که چیزی مانند شمال است میخواهیم دارای چیزی بدانیم و نتیجه این باشد که حکم کسی را در اقدام به کاری با آن چیز مخصوص خود به آن کلمه اثبات کنیم نه خود آن چیز را.»
استعاره مبنایی تشبیهی دارد:
«بدان که استعاره به طوری که دانستی همیشه بر مبنی تشبیه استوار است.»
وجه شبه تحقیقی و تخییلی در استعاره:
«چون کار بر این قرار باشد پس از آنچه در استعاره به این حکم درخور است این است که در اقسام استعاره نخست قسمی ذکر شود که در آن معنی مستعارله از حیث عموم افراد جنس خود موجود باشد جز اینکه آن جنس در فضیلت و نقص و قوت و ضعف مراتبی داشته باشد و در این کار لفظ برتر را در مادون آن به کار ببریم مثلاً (پرش و طیران را در غیر بالداران استعاره کنیم آنگاه که اراده بیان سرعت چیزی بکنیم یا (افتادن و فروریختن) ستارگان را بر اسب آنگاه که از جای بلندی با سرعت فرود میآید استعاره نماییم یا شنا کردن را برای اسب وقتی که تند میدود و ره میپیماید و حالش مانند شناوری است که در آب شنا میکند استعاره بکنیم و معلوم است که پریدن و افتادن و شنا کردن و دویدن همگی از حیث حرکت مطلقاً جنس واحدی هستند اما به خصوصیت اجسام در حال حرکت دقت کرده برای هرکدام از این حرکات اسمی گذاشته اند بعد وقتی در چیزی در بعض حالات از نوع حرکت غیر جنس خود شبهی یافته اند از آن جنس به او استعاره آورده اند مثلاً برای موجود بی بال گفته اند (پرید).»
«قسم دیگری از استعاره هست شبیه همین نوع اگر چه خود آن نیست و آن این است که شبه از آن از صفتی گرفته شود که هم در مستعار و هم در مستعارله حقیقة وجود دارد مثل اینکه میگویی (رایت شمسا) منظور انسانی است که همچون خورشید درخشان باشد و این شبیه استعاره طار است در مورد حیوانات بی بال و این شبه که همانا تلالو و درخشانی است هم در خورشید و هم در انسانی که روی درخشان دارد هست و نور رخ زیبا از حیث احساس باصره هم جنس نور اجسام روشن و درخشنده است. فرق بین این قسم استعاره و استعاره قسم اول این است که در اینجا اشتراک در صفتی است که در جو دو جنس کاملاً مختلف موجود است مثلاً جنس انسان به جز جنس شیر و خورشید است و این مانند طیران – و پیمودن اسب نیست که بی شبهه اینها از یک جنس حرکت میباشند و هر دو طی و قطع مسافت است فقط اختلاف در سرعت است و حقیقت سرعت این است که در فاصله حرکات سکون و آرامش کمتر پیدا میشود که این نیز اختلاف در جنس حرکت را ایجاب نمیکند.»
استعاره محض و وجه شبه عقلی:
«قسم سوم استعاره خالص و محض است و تعریف این است که شبه از تصویرهای عقلی گرفته شود مانند استعاره نور به بیان استدلال که از حقیقت پرده برداشته و شک و ریب را از بین میبرد چنان که در قرآن این کلام خدای عز و جل (واتبعوا نورالذی انزل معه) 7/156 – ( به آن نوری که به او نازل گردیده گرویدند) ومانند استعاره (صراط) به دین در این آیه (اهدنا الصراط المستقیم1/5 – ما را به راه راست هدایت فرما) و ( انک لتهتدی الی صراط المستقیم 42/52 – به درستی تو هر آینه به راهی راست هدایت میکنی). شک نیست این اشتراک در جنس که در طیران مرغ و جریان اسب هست میان نور و ظلمت نیست چه نور صفتی از اوصاف اجسام محسوس است و حجت کلام و سخن است. بنابراین میان این دو (نور و حجت) آن اشتراک در طبیعت معلومی که میان انسان و شیر در شجاعت هست وجود ندارد پس شبه حاصل از نور در بیان و استدلال و مانند آن جز در این نیست که وقتی حجت و دلیل وارد قلب ما میشود دل را حالتی دست میدهد که شبیه حالت دیده است به هنگام رویارویی با نور و روشنایی یعنی درست مانند چشم است آنگاه که با نور مصادف میشود و با پرتو های آن روبرو میشود و گسترده شود و در معارف آن جنب و جوش و جولان و این همان طور که میدانی شبهی است که از جنس یا از طبیعت و غریزه یا از شکل و هیاتی که مربوط به آفرینش و خلقت عضوی باشد به دست نمیآوری و فقط یک تصویر عقلی میباشد.»
تلاش گوینده و تلاش شنونده، شراکت در خلق معنا:
«بنابراین ای شنونده! هرگاه در نیازمندی خود به معنی و کوششی که در راه تحصیل آن به کار میبری درنگ بکنی، آیا دیگر شک خواهی کرد که آن شاعری که آن را به تو سپرده و بساط پرنیانش پیش تو گسترده در ان چه مایه دشواری و رنج دیده و چه راه سختی پیموده است؟ او به این گوهر جز از طریق شناوری دست نیافته و به مطلوب خود جز با تحمل سختی و خویشتن داری نایل نشده است و این بدیهی است که وقتی معلوم شود که چیزی جز از راه سختی و رنج به دست نمیآید و جز با تحمل مشقت درک نمیشود دانستن چنین مطلبی به بزرگداشت آن میانجامد و مردم را به گرامیداشت آن وا میدارد، به طوری که در راه آن جهد به کار ببرند و در نزدیکی آن با اندوه مواجه گردند و اگر با آرامی و سهولت به یک گنجی برسی این آسان یابی ترا اجازه نمیدهد که فراموش کنی که خواهان آن گنج در آن چه مایه رنج برده و متحمل چه شدایدی گشته است حتی ولو اینکه طبیعت جود ترا چیره شود و مهر ستایش دیگران این چیز گران را از چنگ تو به در برد، حتی اینکه انسان را به تردید میاندازد که بگوید اگر من در این راه رنج نکشیدهام آن دیگری این رنج کشیده است چنان که وارث یک دارایی گرد آمده هرگاه به سبب بخیلی برآن مال ملامت بشود و بگویند در بخل افراط کرده است میگوید: «اگر این دارایی نتیجه کسب و رنج شخص من نبوده در سایه کسب پدر و نیایم که بوده است و اگر من در آن مال به دشواری نیفتاده ام محققاً اسلاف من در کسب آن به سختی افتاده و در گردآوری آن با تلخیها روبهرو گشته اند. پس آیا این ثمرهی کوشش آنها را ضایع کنم و گردآورده ی آنها را پراکنده سازم؟» ص 85
تشبیه حاصل از اقتران چند چیز متعدد:
«در این گفتار راهی را نشان میدهیم که به تشبیه میانجامد و اینکه چرا تشبیهی شگفت است و این شگفت باری از کجا برتری مییابد و راز آن هیجان و اشتیاقی که در این تشبیه مییابی با اینکه میدانی و در توصیف مقام آن فقط به اشاره کوتاه نمیتوانی بسنده کنی چیست؟ باید دانست که نگرش دوم که همان گذشتن یک چیز از برابر دیدگان است همان معنی واحدی است که تکرار نمیشود و چنان که گذشت قوت و ضعف دارد اما اعتبار اول یعنی تفصیل در حکم چیزی است که متعدد بوده و درآن چیزی با چیزی پیوستگی دارد. نمیبینی که در مقام تفصیل اجزای تشبیه بر دیگری برتری داشت زیرا در یکی به سه چیز یا سه جهت نظر داشتی ولی در دومی فقط به دو چیز یا دو جهت ناظر بودی و نمونه آن، سنجش گفته بشار است (از طویل):
کان مثار النقع فوق روسنا و اسیافنا لیل تهاوی کواکبه
با این بیت متنبی (از طویل):
یزور الاعادی فی سماء عجاجة اسنته فی جانبها الکواکب
و یا با این شعر کلثوم بن عمرو (از بسیط):
تبی سنابکها من فوق اروسهم سقفا کواکبه البیض المباتیر
تفصیلی که در ابیات سه گانه فوق دیده می شود، همه از یک رقم است از آنکه در هر یک از آنها تیغها در میان گرد و غبار به ستارگان شب افروز تشبیه شده است جز آنکه در شعر بشار از دیدگاه لطافت موقع و حسن تاثیری که در روح ما دارد فضیلتی مییابی که چندان کم مایه نیست و نمی توان آن را انکار داشت زیرا درآن تشبیه بشار چیزی را که دیگران مراعات نکرده اند رعایت کرده و آن این است که او اختران را در حال فروریختن توصیف کرده و بدان وسیله تشبیه را به کمال رسانده و از هیات شمشیرها که از غلافها بیرون کشیده و بالا و پایین میشوند و جلو میآیند و بر میگردند، سخن گفته است، بشار فقط به این نپرداخته که مانند دو شاعر دیگر شمشیرها را در میان غبار تیره بر مانشان دهد و با این افزونی توصیفی که در شعر بشار ملاحظه میکنیم شعر او را در باریک بینی پر نصیب میسازد که در واقع در حکم تفصیل است و اگر چه ما در مورد این افزونی در تفصیل – که همان بیان هیات شمشیرها به هنگام حرکت است – بگوییم که فقط به طور اجمال آمده ، و از تفصیل برخوردار نیست ولی حقیقت آن هیات در دل ما به خوبی مصور نمیشود جز آنکه به بیش از یک جهت نظر بکنیم و آن بدین گونه است که میدانیم که در شدت پیکار و چابک دستی در کشیدن تیغها یک اضطراب سخت و حرکات پی در پی هست و هر یک از این حرکات در جهتی مختلف و حالاتی گوناگون به راه میافتند که گاهی کج و گاهی راست میشوند زمانی بالا رفته و گاهی فرود میآیند و شمشیرها نیز با اختلاف این امور همدیگر را تلاقی کرده و به هم برمیخورند و برخی برخی را میشکند و نابود میسازد بالاخره شکل شمشیرها نیز دراز و بلند است و شاعر این احوال را در دل خود آماده کرده و شکل همه اینها را در یک لفظ در پیش تو نمایان ساخته است و این صورتها را با بهترین و کاملترین بیانی که همان عبارت (تهاوی – فرو میریزند) است آورده زیرا اختران که فرو بریزند جهت حرکتشان مختلف است و ستارگان در فرو ریختن با هم تداخل و تصادف و برخورد دارند و به هنگام ریزش شکل آنها کشیده میشود در حالی که اگر ستارگان در جای خود حرکتی نداشته باشند به شکل گرد و دایره هستند.»
استعاره داخل در مقوله تخییل نیست:
«استعاره داخل در نوع تخییل و معانی خیالی نیست، از آنکه مستعیر نمی خواهد که به اثبات معنی مستعار بپردازد، بلکه بنای کارش بر این است که شبهی که در آن است ثابت کند و گزارشی بر خلاف استعاره نمیدهد و در این موضوع که استعاره داخل مقوله تخییل نیست نمی توان تردید روا داشت. بر کسی پوشیده نیست که در قرآن مجید استعاره فراوان است چنانکه خدای عزوجل فرماید:( واشتعل الراس شیبا- 4 مریم – یعنی سر از پیری سپید گشت) شکی نیست که معنی، آن نیست که اشتعال ظاهری سر را اثبات کند، بلکه مراد اثبات شبه آن است. نیز پیامبر ص می فرماید: ( المومن مرآة المومن – مومن آینه مومن است)
اینجا مراد آینه ای که جنساش صیقلی داشته باشد نیست بلکه آینه را از لحاظ شبه معقولی که دارد ذکر کرده و آن این است که آینه سبب آگاهی است که هرگاه نباشد آن آگاهی حاصل نمی شود زیرا را این علم دیدن است و آنچه مشمول « خیرالعرا کذبه» بوده و آنچه مشمول آن نبوده ولی از مزیت پهناوری و وسعت اندیشه حکایت میکند.»
اضافه حکم عقلی بر دلالت کلمه از محالات است:
«از چیزهایی که ذکر آن در این باب لازم است اینست که هر حکمی که از نظر عقل واجب باشد بطوری که خلاف آن درست نباشد، اضافه چنین حکمی به دلالت لغت و آن حکم را مخشروط به لغت دانستن محال است. زیرا لغت بعه عنوان علایم و نشانه ها بکار می رود و علامت و نشان معنی ندارد مگر اینکه آن چیزی را که این علامت و نشان برای آن و خلاف آن راهنمایی می کند قبول بکند. مثلا(ما) فقط نشانی است از برای نفی زیرا در اینجا نقیض هم دارد که آن اثبات است همچنین است (من) که فقط بر علقل دلالت می کند، زیرا کلمه دیگری هست که آن به غیر عاقل دلالت می کند پس کسی که مدعی باشد بر اینکه می گوییم (فعل) و (صنع) و مانند آن از جهت لغت دلالتی بر قادر دارند، از همان جایی که خواسته نیکویی کند مرتکب بدی شده زیرا- پناه بر خدا می برم- این توهم اقتضا می کند که در اینجا بر غیر قادر نیز در وجود حادث تاثیری فرض شود تا احتیاج باشد که دلالتی را بر لفظی قایل گردیم که اختصاص به قادر داشته باشد، و این خطای بزرگی است. پس واجب است که گفته شود که فعل برای آن ساخته شده است که در وجود حادث بر لغت تاثیر بکند و عقل قضاوت و حکم قطعی دارد بر اینکه در این تاثیر جز به قادر به چیز دیگری سهمی داده نمیشود و آنچه اهل نظر می گویند که هر کس حادث را از جهت قادر به آن موجود نداند پس هرگز فعلی را نمی شناسد، با این جمله مخالف نیست بلکه جز با مطالعه و تامل این اصل بحقیقت درست نیست و آن تامل و مطالعه این است که چون فعل وضع شده که تا در وجود حادث تاثیر بکند و عقل نیز با براهین قاطع و دلایل روشن ثابت کرده که تاثیر غیر قادر در وجود حادث محال است و نیز از چیزی که صفت قادر را ندارد محال است چیزی صادر و واقع بشود پس هر کس که چیزی را غیر از قادر آن بداند چنین کسی اصلا فعل بودن آنرا نمی داند زیرا فعل استحقاق عنوان فعلیت را ندارد مگر به اینکه از غیر چنین شخص(غیر قادر که مراد قادر است) واقع بشود پس هر کس وقوع فعل را بر چیزی که وقوعش از آن درست نیست و تصور نمی شود که آن چیز در پیدایش او و از نیستی به هستی آمدنش تاثیر داشته باشد، نسبت بدهد پس چنین شخصی البته وقوع فعل را از چیزی نمی داند و اگر آن را از چیزی نداند پس آن را فعل نمی داند و مثل آن است که اعتقاد به اصل وجود فعل ندارد زیرا فعل را واقع و حادث نمی شناسد.»
05:54:53
07:26:15
12:20:00
17:12:25
17:33:24