


ویتگنشتاین ابتدا در کارهای ابتکاری فرگه و راسل امکان آن را دید که برداشت شوپنهاور را از جهان پدیدهها، نه تنها به لحاظ معرفت شناختی بلکه به لحاظ منطقی نیز، بر پایه مطمئنتری استوار سازد. این به نوبه خود به او مجال داد که شرح دهد جهان چگونه به واسطه زبان توصیف پذیر است، و بدین گونه رابطه زبان و واقعیت را تبیین کرد.
این، در گام بعدی، ما را قادر میسازد به طور اصولی معلوم کنیم حد و مرز آنچه را که میتوان به صورت قابل فهم بیان کرد کجاست. با این فرض که حرف شوپنهاور «اصولاً درست» است، اینها یگانه وظایف مهمی بودند که فیلسوف میبایست بر عهده بگیرد. بدین قرار ، فلسفۀ دوران نخستین ویتگنشتاین مبتنی شد بر روایت تجدیدنظر شدهای از برنامه کانتی ـ شوپنهاوری تعیین حد و حصر امور قابل درک بشر. پس از کانت و شوپنهار، این بار ویتگنشتاین بود که در صدد برآمد با نظر به تحولات جدیدی که در قرن بیستم در عرصه منطق و تحلیل زبان رخ داده بود به مسألة حدود فهم بشر بپردازد.
شکل منطقی درون مایه کتاب نخست ویتگنشتاین، رسالهی منطقی ـ فلسفی (۱۹۲۱)، همین است. عنوان هراس انگیز کتاب را جی. ای. مور به او پیشنهاد کرد و ظاهراً اشاره به رسالۀ الهیاتی ـ سیاسی اسپینوزا دارد. از این اثر ویتگنشتاین تقریباً همیشه فقط با عنوان رساله یاد میشود. ویتگنشتاین صادقانه باور داشت که این کتاب همه مسائل معطل ماندهی فلسفه را حل کرده است، این بود که از فلسفه روگرداند و به کارهای دیگری پرداخت. این نوشته او کتاب مقدس حلقه وین شد، و بر تمامی یک نسل از اهل فلسفه تأثیر چشمگیر گذاشت.
باری، در حالی که کتاب چنین نقشی ایفا میکرد، ویتگنشتاین رفته رفته خود به این نتیجه میرسید که مرتکب اشتباههای عمده شده است. پس، با بیمیلی، در ۱۹۲۹ به دنیای فلسفهی کیمبریج بازگشت، و تا درگذشتش در ۱۹۵۱ در آنجا ماند. در این دوره دوم اقامت در کیمبریج عملاً هیچ چیز منتشر نکرد، ولی پس از مرگش انبوهی از نوشتههای او، مجلدی پس از مجلد دیگر، بیرون آمد. مهمترین اینها تحقیقات فلسفی بود که در ۱۹۵۳ انتشار یافت. این کتاب، دست کم در بریتانیا، از جنگ جهانی دوم به این طرف احتمالاً با نفوذترین اثر فلسفی بوده است. تحقیقات فلسفی، غیر از فلسفه، نام ویتگنشتاین را در رشتههای دیگری، از جامعه شناسی گرفته تا نقد ادبی، بر سر زبانها انداخت، و او را بدل به یکی از نمادهای فکري عصر ما ساخت. پس، ویتگنشتاین در طول عمرش دو فلسفۀ متفاوت به وجود آورد، که هر یک نفوذ شایان داشت.
این دو فلسفه او را معمولاً «ویتگنشتاین اول» و «ویتگنشتاین دوم» میخوانند. خطای عمده فلسفه نخستین، که خودش بدان پیبرد، نظریه به اصطلاح تصویری معنا بود. این اصطلاح براساس قیاس با نقاشی ساخته شده است.
یک بوم کوچک نقاشی چیزی است کاملاً متفاوت با فضای سبز طبیعت، با این حال نقاش میتواند با نهادن چند لکه رنگ بر سطح بوم براساس همان نظم و نیز نسبت عناصر در چشم انداز طبیعت، نقاشیاش را بازنمود منظره طبیعی سازد و آن را فوراً به ما بشناساند.
به این مجموعه روابط داخلی که وجه مشترک هر دو است ویتگنشتاین نام «شکل منطقی» داد، چون به گفته او یکسان بودن شکل منطقی در هر دو مورد است که سبب میشود یکی بتواند بازنمود دیگری باشد. به همین شیوه او استدلال کرد که ما میتوانیم واژه ها را، که نماینده چیزها هستند، گردهم آوریم و با آنها جملههایی بسازیم دارای شکل منطقی همان اوضاع و احوالی که جملهها توصیف میکنند؛ و بدین گونه تصویرکننده دقیق (یا مسلماً تصویرکننده غیر دقیق) واقعیت در زبان شویم. به این ترتیب شکل منطقی است که ما را قادر میسازد درباره جهان سخن گوییم.
بعدها ویتگنشتاین احساس کرد که او در گذشته براساس فقط یکی از کارهایی که زبان میتواند بکند نظریهای عام درباره معنا ساخته است. حال آن که زبان، گذشته از تصویر کردن واقعیت، میتواند بسیاری کارهای دیگر بکند: میتواند دستور بدهد (این نخستین مثال نقیض خود او بود) و نیز انواع کارهای گوناگون دیگر که نمیتوان گفت تصویر کننده چیزی است.
برای توضیح چگونگی کارکرد معنا، ویتگنشتاین از استعاره تصویر دست کشید و در عوض استعاره ابزار را برگزید. گفت زبان ابزاری است که میتوان از آن در کارهای بیشمار و گوناگونی استفاده کرد، و معانی موجود در زبان عبارت از انواع و اقسام چیزهایی است که میتوان با زبان انجام داد. واژه یا مفهومی خاص را در نظر بگیرید، معنای آن مشتمل است بر جمع کل کاربردهای ممکن آن، که چه بسا بسیار جورواجور باشند. یعنی آن واژه الزاماً «یک چیز» را «نمینماید»: بعید است که معنایش تنها یک چهره به خود گیرد، هر چند احتمالاً بين وجوه گوناگون آن شباهت خانوادگی وجود دارد. ولی وقتی تمام کارهایی را که با یک واژه میتوان کرد بر شمردید معنای کامل آن را شرح دادهاید، و آن وقت میتوان گفت که هیچ معنای ناگفتهای باقی نمانده. چنین برداشتی دو نظریه سنتی راجع به معنا را نفی میکند.
یکی این که هر واژهی مشخص معرف چیزی مشخص است، و معنایی ثابت و معین دارد: وضعیت حقیقی بسی متغیرتر و متلونتر از این است.
دوم این نظریه را نفی میکند که معنای واژه ناشی از نیت کسی است که آن را به کار میبرد و بنابراین برای فهم هر گفته باید دانست در ذهن گوینده چه میگذرد.
ویتگنشتاین اصرار میورزد که زبان همگانی است. ما از دیگران، در موقعیتهای اجتماعی، زبان و کاربرد زبان را میآموزیم. «معنای هر واژه کاربرد آن است در زبان» لودویگ ویتگنشتاین میگوید، زبان خصوصی وجود ندارد، این چنین چیزی مغایر با طبیعت زبان است. ویتگنشتاین در واقع اعتقاد داشت که واژهها معنایشان را در نهایت از کل شکل زندگی میگیرند.
برای نمونه، عالم فعالیت علمی را داریم که برای خودش یک کل را تشکیل میدهد، و اصطلاحات علمی از رهگذر شیوه کاربردشان در درون این عالم معنا پیدا میکنند ـ و معنی آنها هم در طول زمان ممکن است دگرگون شود. به همین سان عالم فعالیت مذهبی هست که کل خودش را تشکیل میدهد و زبان خودش را هم دارد، و عالم فعالیت موسیقی، و عالم بازرگانی، و عالم نظامی، و عالم تئاتر و عوالم دیگر. آنچه به ظاهر مفهوم واحدی مینماید ممکن است در این عالمهای متفاوت کارکرد کاملاً متفاوتی داشته باشد. برای مثال «دلیل» برای حقوقدان یک چیز است و برای مورخ و فیزیک دان چیز دیگر. در دادگاه شایعه دلیل به شمار نمیرود، ولی برای مورخ گاه شایعه یگانه دلیلی است که در دست دارد، که در آن صورت میتواند سنجیده آن را به کار برد. حال آنکه در مورد فیزیکدان بحث شایعه به مثابه «دلیل» اصلاً بیمورد است ـ در فیزیک شایعه به کار نمیآید. همین جنبه فلسفه ویتگنشتاین بود که ابتدا به نظر جامعه شناسان و مردم شناسان ابزاری سودمند آمد، و برخی از آن بهره گرفتند.
جي. ال. آستین بر آکسفورد فرمان میراند، و روشهای آن دو وجوه مشترکی داشت، هیچ یک از آن دو مسائل فلسفی را برخاسته از رازهای بنیادین جهان ما ـ زمان، مکان، ماده، رابطه علی و غیره ـ نمیدانست، بلکه آنها را مشتی آشفتگی و سردرگمی میدانست که در نتیجه استفاده نادرست از زبان گرفتار آنها میشویم، مثلاً واژهی «دلیل» را چه بسا در بافتی به گونهای به کار میبریم که متناسب با بافتی دیگر است، و به این ترتیب خود را گرفتار سردرگمی منطقی میکنیم. این البته مثالی بسیار ساده و صرفا برای تشریح مطلب بود، سردرگمیهایی که دامن فلاسفه را میگیرد بر روی هم بسیار از این ظریفتر است.
وظیفه فیلسوف، در نظر این دو فیلسوف، برطرف کردن همه این سردرگمیهاست ـ از راه تحلیل دقیق و موشکافانه کاربرد زبان ما. این نگرش موجب پیدایش بسیاری مطالعات تجربی ارزشمند درباره زبان شد، و برای ابراز تیزهوشی و نکته سنجی در تحلیل مجال فراهم آورد، و برای آنان که دست به این کار میزدند لذت بسیار به ارمغان آورد. اما این رهیافت در برخورد با مسائل، از زبان و منطق فراتر نرفت. و در توجیه این امر میگفت مسائل تجربی، چه مربوط به فهم عادی، چه علوم خاص و سیاست، و نظام قضایی یا جز اینها باید با روشهای تجربی حل و فصل شوند.
فلسفه، برخلاف آنچه بسیاری کسان در گذشته فکر میکردند، چیزی برای گفتن ندارد. وظیفه فلسفه سامان دادن مسائل مفهومی، تحلیل و تبیین مفاهیم و کاربرد آنها است. بر این اساس، بخش بزرگی از فلسفه در جهان انگلیسی زبان صرفاً درگیر زبان شد، و نگرانی ویژهاش مشکلات معنا، مصداق و صدق بود.
به هر حال، بعد از یک دوره «ماه عسل»، در میان کسانی که حرفهشان فلسفه بود افراد بیشتر و بیشتری در ضمن شناخت ارزشهای این رهیافت، آن را بیش از اندازه محدود و نارسا یافتند و دیدند اغلب تا حد ملانقطی بازی فلسفه مدرسی تنزل پیدا میکند. هنگامی که ای. جی. ایر کارهای جی. ال. آستین را بیروح خواند فیلسوفان بسیاری با او همدلی کردند. امروزه گرایش فلاسفه تحلیلی بیشتر آن است که فنون قابل توجه تحلیل خود را وقف مسائلی خارج از حیطه منطق و زبان کنند – و در واقع به رشته موضوعاتی بپردازند که فیلسوفان گذشته به ندرت مورد توجه قرار دادهاند، از جمله موسیقی، امور جنسی، سیاستهای اجتماعی مربوط به امور نژادی و جنسیت، و البته مسائل سنتی فلسفه که آنها نیز همچنان پیگیری میشود. اما رویکرد به مسائل، هنوز رویکرد تحلیل مفاهیم و تحلیل شیوههای بیان است که طبق معمول رویکرد مورد استفاده در این حوزههاست.
برای رعایت عدالت در حق آستین، ناگفته نماند که وی اندیشه فوق العاده ثمربخشی ـ یعنی اندیشه «کنش ـ گفتار» – را در فلسفه از خود یادگار گذاشت. آستین یادآور شد که ما هر بار چیزی میگوییم عملی انجام میدهیم: عمل ما توصیف، تکذیب، تشویق، فرمان، درخواست، پیشنهاد، توضیح، هشدار و جز اینها است. چه بسا ناممکن است سخن بگوییم و از این نوع کارها نکنیم: آستین ادعا کرد که میتواند هزار گونه عمل مختلف را نام ببرد که مردم با ادای کلام انجام میدهند. آستین معمولاً تحلیل خود را از یک گزاره با این پرسش آغاز میکرد: «کسی که این را گفت وقت گفتن چه کار میکرد؟ و در چه وضعیتی این حرف به کار میآید؟» و میافزود اگر نتوان وضعیتی را به تصور آورد که از آن سخن در آن وضعیت استفاده شود پس آن سخن بیمعنا است. او یک نوع کنش ـ گفتار را شناسایی کرد که به طور ویژه نظرها را جلب کرد، و آن گفتههایی بود که او نامشان را گذاشت «گفتههای عملگرا».
اینها عباراتی هستند که خود عملی را که میگویند انجام میدهند. برای نمونه: «از شما تشکر میکنم»، «به شما تبریک میگویم»، «قول میدهم» و «پوزش میخواهم». سده زبان آگاه نام آستین، به هر حال، به فرهنگ عمومی راه نیافته است. اما نام ویتگنشتاین سر زبانهاست. مهارت و ظرافت تحلیل ویتگنشتاین سده زبان آگاه نام آستین، به هر حال، به فرهنگ عمومی راه نیافته است. اما نام ویتگنشتاین سر زبانهاست. مهارت و ظرافت تحلیل ویتگنشتاین از معناهای زبانی، ارج او را نزد شماری از منقدان ادبی بالا برد، و در نهایت جای دادن این معانی در شکلهای زندگی، او را عزیزدردانه جامعه شناسان و مردم شناسان کرد. تحت تأثیر عللی که حوزهی فلسفه را در مینوردد و شامل تمامی هنرها و موضوع های دانشگاهی میشود، قرن بیستم بیش از قرنهای پیشین مشغول زبان و آگاهتر نسبت به کاربرد زبان بوده است.
بدین قرار، فلسفه زبانی که در قرن بیستم پا گرفت با سلیقه زمان جور درآمد و از طرف کل جماعت اهل فکر با آغوشی باز به شکلی که در ادوار پیشین احتمالش نمیرفت پذیرفته شد. پیش از این در هیچ دورانی فیلسوف مهم و نامداری نبود که زبان را موضوع درخور بررسی فلسفه بداند، و راستش را بخواهید بسیاری از فیلسوفان برجسته قرن بیستم نیز معتقد به این بحث نبودند. پیشتر به اشاره گفتیم که برتراند راسل، که پدر این رهیافت بود، مبهوت بود که چه طور کسی میتواند این را تلقی درستی از فلسفه بداند؛ و چهرههای مهم دیگری نیز بودند که گرچه روشهایشان با روش راسل کاملاً فرق میکرد اما به راههایی کاملا متفاوت از راه فیلسوفان زبانی رفتند.
بستن *نام و نام خانوادگی * پست الکترونیک * متن پیام |
05:54:53
07:26:15
12:20:00
17:12:25
17:33:24