


شايد مهم ترين دستاورد فوکو، تحليل و فهمي باشد که از رابطه قدرت و معرفت به ما مي آموزد. وي منشا معرفت را با روش هاي هرمنوتيکي در متن تاريخ و جامعه جستجو نمي کند و مانند پديدار شناسان انسان را سوژه معنا بخش نمي داند. همچنين بر خلاف ساختگرايان در پي ايجاد الگوي قاعده مندي براي رفتار انساني نيست و مانند مارکسيست ها به روند عمومي و خطي تاريخ، اعتقادي ندارد.پرسش اصلي فوکو اين است که گفتمان ها و به تبع آنها اشکال مختلف دانش چگونه ايجاد مي شوند. او در سراسر آثار خود در پي تبار شناسي مدرنيته و انسان مدرن است. به زعم فوکو، تاريخ عرصه امکان هاست و رخدادهاي پراکنده اي در آن مسبب ايجاد اشکال خاصي از اعمال قدرت و پيدايش معرفتي خاص در هر دوره تاريخي مي شود. ديرينه شناسي فوکو شيوه اي متفاوت در تفحص تاريخي است. هدف ديرينه شناسي، تحقيق در شرايطي است که در آن موضوعي، تبديل به موضوع ممکن براي شناخت مي شود. با اين روش مي توان پي برد چگونه انسان که خود حامل و سوژه دانش است تبديل به ابژه دانش مي شود و علوم اجتماعي شکل مي گيرد. فوکو در تاريخ جنون مي گويد با ظهور عقل تک گفتار دکارتي، جنون از عقل متمايز مي گردد و با طرد و سرکوب ديوانگان در آسايشگاههاي رواني آنها تبديل به ابژه هايي براي شناخت مي شوند و روان پزشکي پديدار مي شود. در تولد کلينيک همين روند قابل مشاهده است. کالبد انساني پس از مرگ و با پيدايش آناتومي دانش پزشکي را پديد مي آورد. به همين منوال در نظم اشيا، فوکو به ديرينه شناسي علوم انساني مي پردازد. مساله اصلي او در اين کتاب، شرايط امکان پيدايش انسان به عنوان موضوع دانش است. فوکو در اينجا بر خلاف آثار پيشين خود که به نهاد هاي طرد و سرکوب مي پرداخت به تحليل گفتمان و روابط گفتماني مي پردازد. در اين کتاب اشکال دانش در سه دوره تاريخي رنسانس، کلاسيک و مدرن با هم مقايسه مي شوند.همان طور که بيان شد فوکو تحول از عصر به عصر ديگر را تکاملي و خطي نمي داند بلکه گسست هايي در تاريخ را منظور مي دارد که باعث برون رفت از عصري و رفتن به عصري دگر مي شوند. مفهوم غامض فوکو يعني ((اپيستمه)) اشاره به مجموعه روابط و هماهنگي هايي دارد که ميان گفتمان هاي هر دوره تاريخي برقرار است. هر دوره تاريخي صورت بندي خاص خود را از معرفت شکل مي دهد که اين صورت بندي خاص همان اپيستمه آن دوره است. از اين روست که گفته مي شود، فوکو از بالاي علوم اجتماعي بدان مي نگرد زيرا او به دنبال شناخت نقاطي از تاريخ است که با برقراري شکل خاصي از اعمال قدرت ايجاد کننده دانش و صورت هاي گفتماني جديد مي شوند و با ايجاد گسست در تاريخ دوراني را پديد مي آورند که در آن علوم اجتماعي پديدار مي شود. در عصر کلاسيک، انسان خود موضوع دانش نبود و آگاهي معرفت شناسانه اي نسبت به انسان وجود نداشت پس امکان علوم انساني هم منتفي بود. تنها در دوران مدرن است که انسان جايگاه ابهام آميز توامان سوژه و ابژه را اشغال مي کند و علوم انساني شکل مي گيرد.فوکو در کتاب بعدي خود يعني ديرينه شناسي دانش حاکميت سوژه انساني از تاريخ انديشه را نفي مي کند و به جاي آن بر تحليل قواعد گفتماني که انديشه را درست مي کنند تاکيد مي کند. در نتيجه تاريخ انديشه ناشي از گسست ها و تغيير شکل هاي روابط گفتماني است نه استمرار و تداوم و تکامل انديشه ها. شکل گيري يک صورت بندي دانايي خاص (اپيستمه) در هر دوره محصول ايجاد وحدت و اشتراک ميان موضوع ها، روش هاي توصيف و بيان، احکام و مفاهيم و بنيان هاي نظري است. فوکو به وسيله ديرينه شناسي به شيوه تشکيل گفتمان ها مي پرداخت اما در کارهاي بعدي خود به وسيله تبارشناسي روابط ميان گفتمان ها و نهادها را تحليل مي کند. تبارشناسي، پيدايش علوم انساني و شرايط امکان آنها را در ارتباطشان با نهادهاي اجتماعي و قدرت مستتر در کردارهاي اجتماعي جستجو مي کند. انسان، در پيدايش اين وضعيت دخالتي ندارد. اين تاريخ است که همواره تجلي و ظهور جديدي مي يابد و اشکال جديدي از سلطه و قدرت را اعمال مي کند و شکل خاصي از دانش را شکل مي دهد. دانش، پديده اي وابسته به زمان و مکان است. به بيان ديگر هيچ ضرورتي در تاريخ وجود ندارد. هيچ الزامي در تاريخ تعيين نکرده است که گروهي، ديوانه تلقي شوند و از جامعه طرد شوند تا اين اتفاق صورت جديدي از دانش انساني را رقم بزند. اين تنها يکي از احتمالات تاريخ است. در نتيجه حقيقتي غايي وجود ندارد بلکه حقيقت ساخته مي شود و به وسيله قدرت اعمال مي شود. وظيفه تبارشناسي تحليل همين شرايط پيدايي حقيقت و کشف رابطه آن با قدرت است. تصور رايج روشنگري بر آن بود که دانش، تنها وقتي ممکن مي شود که قدرت متوقف شده باشد اما فوکو بر آن است که دانش عميقآ با قدرت آميخته است و هيچ دانشي نيست که متضمن روابط قدرت نباشد. در يک کلام تبار شناسي نشان مي دهد که چگونه انسان ها از طريق تاسيس ((رژيم هاي حقيقت)) اعمال قدرت مي کنند. تحليل تبارشناسانه در دو اثر عمده بعدي فوکو يعني مراقبت و تنبيه و تاريخ جنسيت دنبال مي شود. فوکو براي تبار شناسي مقام علم قائل نيست بلکه علوم موضوع تحليل آن هستند. از اين رو شايد بتوان فوکو را در زمره متفکرين فلسفه علم و يا دقيق تر فلسفه تاريخ علم قرار داد. تبارشناسي بررسي مي کند که چگونه تکنولوژي هاي قدرت علوم انساني را شکل مي دهند و علوم انساني نيز به پيش برد تکنولوژي هاي انضباطي قدرت ياري مي رساند. نهادهايي چون آسايشگاه رواني، بيمارستان و زندان از منظر فوکو نه تنها محل تشکيل و اجراي روابط قدرت بوده اند بلکه آزمايشگاه هايي براي نظارت، مشاهده و گردآوري اطلاعات و تشکيل معرفت به شمار مي آيند. هدف فوکو در کتاب مراقبت و تنبيه و جنسيت و حقيقت، جا انداختن مفهوم جديدي از قدرت است. قدرت، چيزي نيست که فقط در اختيار دولت و طبقه حاکم باشد. قدرت، شبکه اي است که همگان در آن گرفتارند. فوکو با تاثير از نيچه، زندگي را سرتاسر عرصه قدرت مي داند و معتقد است درون جامعه هيچ فضاي آزاد از قدرتي وجود ندارد. از اين رو وي مکانيسم هايي را تحليل مي کند که اين نهادهاي اعمال قدرت را تقويت مي کنند. قدرت، مولد دانش و معرفت است. قدرت به معناي سرکوب و از بين بردن آزادي نيست بلکه آزادي شرط اعمال قدرت است. در واقع آزادي براي مقاومت در برابر قدرت است که اعمال قدرت را نمايان مي کند و در اين بازي قدرت و مقاومت کنش، اتفاق مي افتد. فوکو با تبار شناسي اش دو ويژگي تمدن مدرن را به نقد مي کشد. يکي اينکه تمدن مدرن، انواع معرفت را بر حسب علمي بودن و علمي نبودن تفکيک کرده است و اشکال غير علمي معرفت را نا مشروع شمرده است. نظريه هاي عام و کلي، با تسلط خود اشکال ديگر معرفت را به خفقان کشيده اند و تبار شناسي مي تواند اين تفکيک را بر طرف نموده و از نظريه هاي مسلط، مرکز زدايي کند. دوم اينکه نظام قدرت در جامعه مدرن، بسيار ريشه دار تر، پنهان تر، اغوا کننده تر و موذيانه تر از قدرت در نظام هاي سنتي است. فوکو، هدف اصلي تحليل هاي انتقادي خود را برداشتن نقاب از چهره قدرت در جهان مدرن مي داند و نشان دهد که در پشت ظاهر آزادي خواهانه دنياي مدرن خواست قدرت پنهان است.
05:54:53
07:26:15
12:20:00
17:12:25
17:33:24