


فوکو در گرايشات اومانيستي و نقد روشهاي رايج در علوم انساني روش ديرينهشناسي را مطرح کرد. وي در اين دورهي فکري خود به طور مشخص متأثر از ساختارگرايان بود، است. در واقع ديرينهشناسي فوکو واکنشي به پديدارشناسي و هرمنوتيک بود.
در پديدارشناسي بر فاعليت انسان در انديشه و عمل و محوريت سوژه انساني به عنوان اصل اساسي فلسفه مدرن تأکيد شده، اعتبار معرفت بر ادراک انساني استوار بوده و تلاش در جهت اثبات الويت ادراک بوده است. براساس انسان خالق معنا است. اما فوکو همچون ساختار گرايان به جاي تدکيد بر فاعل شناسنده (سوژه) به عوامل برون ذاتي چون هنجارهاي فرهنگي و اجتماعي توجه داشت. وي به پيروي از لاکان در نظريه تلاش سوژه، را مطرح کرد. به عقيده فوکو براي شناخت ذوق، تحليل خودآگاهي کافي نيست بلکه سرچشمههاي ديگري چون جامعه و فرهنگ و به خصوص زبان، ذهن را سيراب ميکند و ناخودآگاه ذهن عرصه شناخت عوامل مذکور است.
در واکنش به برداشت تفسيري، هرمنوتيک، فوکو «نگاه از بيرون» به پديدهها را لازم دانست. اگر تشريح معنا در هرمنوتيک مهم است و تلاش ميشود که لايه هاي عميقتر معنا کشق شود، در ديرينه شناختي فقط به تحليل صورت و ظاهراً لفاظ توجه ميشود. وجود معناي لغوي ما را از جستجوي معناي عميق معاف ميدارد.
هدف اصلي در ديرشناسي نماياندن قواعد صوري حاکم بر گرفتار و کردار در هر دوره خاص است و «گفتمان» به خودي خود مورد توجه قرار مي گيرد و لذا به عنوان نشانه چيزي ديگر و يا ما تقدم بر گفتمان، آنچه مهم است نظم گفتمان است. ديرينهشناسي به منظور تشخيص و يافتن گزارهها تنها بيه پذيرش صورت ظاهر آن و قراردادن آن در متن واقعي خودش که مرکب از ديگر احمان و گزاره هاي سطحي است، نياز دارد.
بررسي فوکو درباره وجوه مختلف گفتار اعم از شفاهي و مکتوب و مکتوب با ديگر شيوههاي ارتباط اجتماعي مانند اثار هنري، با هدف کشف منطق گفتار، انجام گرفته است. از وجوه ساختارگرايانه پروژه فوکو تحليل کاملاً صوري از قواعد گفتماني بوده است. تفاوت کاوشهاي زباني فوکو با مورخان متعارف در هدف او از بررسي اسناد بوده است. مورخان با هدف کشف نيات دروني کنشگران به بررسي متون پرداخته و سعي داشتند تا با بازسازي گذشته به عوامل دروني بازيگران آن پي برند. اما فوکو چون ساختارگرايان اين اسناد را نه به عنوان نشانهي چند ديگر و سر نخي براي نيات دروني کنشگران بلکه بر سبب اهميت آنها به خودي خود و براي کشف ساختار و هنجارهاي دروني آنها مطالعه کرده است.
ميتوان ديرينهشناسي را براساسها ويژگي از ساير مطالعات تاريخي متمايز کرد:
ديرينهشناسي به جاي تأکيد بر افکار، برخود گفتمانها به عنوان عملکردهايي (practice) که از قواعد معيني پيروي ميکنند، تأکيد مي کند. (تأکيد بر گفتمان في نفسه، نه به عنوان نشانه چيزهاي ديگر، بلکه به عنوان يک اثر تاريخي).
به جاي مطالعه خطي ميان گفتمان و مطالعه رابطهي آنها (به طور خطي) با هم، گفتمان را در لحظه خاص خودش بررسي ميکند.
به جاي تأکسيد بر نويسنده به عنوان واحد اصلي، بر قواعد شکلگيري گفتمان تأکيد ميکند.
ديرينهشناسي به جاي تأکيد بر منشأ گفتمان، به توصيف سيستماتيک از گفتمان به عنوان يک object ميپردازد.
يکي ديگر از وجوه مشخصه مطالعات ديرينه شناختي فوکو که موردتوجه جامعهشناسان قرار گرفته است، توصيف وي از گفتمان در چارچوب زمينه اجتماعي آن است همچنين برخلاف ساير بررسيهاي تاريخي، وي تاريخ گفتمان را بر پايه تغييرات، گسست و عدم تداوم و پراکندگي مطالعه ميکند.
اما هدف فوکو از کاوشهاي زباني با هدف زبان شناسان و منطقيوني که علاقهمند به بررسي گفتار به عنوان شيء في نفسه هستند متفاوت بود.
هدف فوکو ناشي از پرسش آغازين وي بود: چه شرايطي در دو زمانه خاص موجب ميشود گونههاي خاصي از گفتارها به کار برده شده و رواج يابند و در مقابل بسياري ديگر از عبارات و اظهارات که هم از نظر قواعد دستور زبان و هم از حيث اصولي منطق صحيحاند مورد استفاده قرار نگيرند.
وي در پاسخ به اين پرسش ميکوشد که گفتماني بودن معرفت بشري و کردارهاي مبتني بر آن را نشان دهند، وظيفه ديرينه شناس را نمايان ساختن قواعد گفتمان ميداند. ديرينه شناسي به منظور تعريف و تعيين قابليت پذيرش احکام و گزارهها، ميکوشد تا قواعد تشکيل گفتمان را مشخص و برقرار سازد تا بتواند شرايط عقيق آنها را مشخص سازد.
05:54:53
07:26:15
12:20:00
17:12:25
17:33:24