


دریدا فیلسوف معاصر فرانسوی کسی است که نام او بهعنوان بنیانگذار، با «واسازی»[xv] گره خورده است، روشی برای نقد متنهای ادبی و فلسفی و همینطور نهادهای سیاسی. واسازی دریدا نه به معنای انهدام بلکه به معنای رسوبزدایی از مفهوم مرکز یا در واقع همان مرکززدایی است. دریدا فلسفهی غربی را از افلاطون تا دوران معاصر بر پایهی متافیزیکِ حضور تلقی میکند، زیرا در این فلسفهی متافیزیکی همیشه چیزی واقعیتر و مهمتر بوده که حاضرتر بوده است. این نظام فکری در طول تاریخ فلسفه تقابلهایی دوتایی را رقم زده است مانند بحث فعلیِ گفتار- نوشتار، که به گفتار به علت حضور اهمیت بیشتری داده شده است، یا تقابلهایی مانند: مرد- زن، روح - بدن، حقیقت- مجاز، حضور- غیاب. از دیدگاه او تاریخ فلسفهی غرب که مبتنی بر متافیزیک حضور بوده است حقیقت را همیشه براساس این دوگانگیها و اولویت بخشیدن یکی بر دیگری قرار داده است، بنابراین به نقد رویکرد متافیزیک حضور میپردازد.
از میان آثار مختلف دریدا در اینجا به کتاب دربارهی گراماتولوژی که یکی از کتابهای بنیادی در باب واسازی است میپردازیم؛ این کتاب تاثیرات گستردهای از خود بهجای گذاشت و مسیر فکریای را آغاز کرد که بسیاری در آن مسیر قرار گرفتند و اندیشیدند؛ بخش اول آن که شامل سه فصل میشود با عنوان «نوشتار پیش از حرف» چهارچوب نظری دریدا را مشخص میکند. دریدا در این کتاب بیش از هر چیز به دوگانهی گفتار-نوشتار میپردازد.
دریدا نام فصل اول کتاب را «پایانِ کتاب و آغاز نوشتار» گذاشته است. نوشتاری که دریدا از آن صحبت میکند از لوگوس ناشی نمیشود و به رسوبزدایی و واسازیِ دلالتهای ناشی از لوگوس میپردازد، مخصوصا دلالت حقیقت. در لوگوسمحوری پیوندی ناگسستنی با آوا و حضور وجود دارد، زیرا آوا مستقیم با ذهن در ارتباط است و دالِ نخستین را ایجاد میکند و نزدیکترین چیز به مدلول است، بنابراین زبانِ گفتاری قراردادهای نخستین را تولید میکند و زبان نوشتاری ارتباط دهندهی قراردادهای اولیه با یکدیگر است. همانطور که ارسطو نیز آنچه را گفته میشود نماد حالات ذهنی میداند و آنچه را نوشته میشود نماد آنچه گفته شده است میشمارد. بنابراین دالِ آوایی دالِ نخستین به حساب میآید و دالِ نوشتاری همیشه ثانویه است و نوشتار در دوران لوگوسمحوری و متافیزیکِ حضور میانجیِ میانجی است و جایگاه آن با افتادن به بیرون از معنا تنزل مییابد و مفهوم نشانه که دربرگیرندهی تمایز میان دال و مدلول است «در درون میراث لوگوسمحوری، که چیزی جز نوعی آوا- محوری نیست، باقی میماند: مجاورت مطلق آوا و هستی، آوا و معنای هستی، آوا و ایدهآل بودن معنا.» (دریدا، 1396: 24)
دریدا با بررسی آراء افلاطون در فایدروس به تناقضی برمیخورد که از آن تناقض در جهت واسازی جایگاه نوشتار بهره میبرد. افلاطون در فایدروس از دو نوع نوشتار سخن به میان میآورد یکی نوشتارِ حقیقت در روح و دیگیری نوشتار در معنای رایج آن؛ با اینکه افلاطون نوشتار را تصویر یک ایده میداند اما ایده را ثبت شده در روح میداند، بنابراین آنچه ثبت شده است نوشتار است. روسو نیز با تفکری افلاطونی از همین دو نوع نوشتار سخن به میان میآورد. بنابراین دریدا با توجه به این مسایل پایان دوران کتاب و آغاز نوشتار را اینگونه بیان میکند:
پس نوشتار خوب همواره در چیزی قرار گرفته است، به منزلهی چیزی که باید حفظ شود: در طبیعت یا قانون طبیعی، خلق شده یا ناشده، اما نخست به اندیشه در آمده در یک حضور ابدی. و بنابراین محصور شده در یک تمامیت، و بستهبندی شده در لفافِ یک کتاب. ایدهی کتاب ایدهی تمامیت است، تمامیت متناهی یا نامتناهیِ دال. این تمامیت دال نمیتواند یک تمامیت باشد، مگر تمامیتِ شکل گرفته توسط مدلولی که پیش از آن وجود دارد، بر نگاشتها و نشانههایش نظارت دارد، و ایدهاش از ایدهی آن مستقل است. ایدهی کتاب، که همواره به تمامیتی طبیعی ارجاع دارد، عمیقا نسبت به معنای [حقیقی و رایجِ] نوشتار بیگانه است. کتاب چیزی نیست جز حفاظت جامعِ تئولوژی و لوگوسمحوری در مقابل تهدید و تخریبِ نوشتار، در مقابلِ توانِ گزینگویانهی آن، .... اگر ما متن را از کتاب تمیز دهیم، خواهیم گفت که زوال کتاب، که امروزه در همهی رشتهها در جریان است، سطح متن را برهنه میسازد. (دریدا، 1396: 33)
در فصل دوم کتاب با عنوان «زبانشناسی و گراماتولوژی» به نوشتار از این منظر نگاه میکند که گرچه از افلاطون تا سوسور نوشتار امری فرعی و ثانویه تلقی شده اما از طرف دیگر به آن بسیار پرداخته شده است. او در ادامه جایگاه نوشتار را در علم زبانشناسی بررسی و تعیین میکند. علم زبانشناسی زبان را به شکلی تعریف میکند که نوشتار به عنوان دال دوم برای آوا، مشتق شده و بیرونی به حساب میآید و درست همان تعریفی که ارسطو، روسو و سوسور از آن داشتند یعنی نشانهی نشانه دانسته میشود، زیرا این علم زبان را به عنوان وحدت آوا و همانند لوگوس تعریف میکند (دریدا، 1396: 52-53).
چنین است که دریدا به نقد نظریهی سوسور دربارهی نوشتار میپردازد تا جایگاه نوشتار را در زبان روشن سازد. سوسور از یک سو کارکرد نوشتار را محدود و فرعی میبیند، محدود از آن روی که زبان را دارای سنتی شفاهی میشناسد و میگوید نوشتار نمیتواند تاثیری بر روی آن داشته باشد و صرفا وجهی است در کنار بقیه وجوهی که میتوانند بر سر زبان بیایند؛ فرعی از این روی که دالِ دال و نشانهی نشانه در نظر گرفته میشود. از سوی دیگر با اینکه نوشتار را نسبت به نظام دورنی زبان بیگانه میشناسد، معتقد است از آنجا که برای بازنمودن زبان به کار میرود باید به آن توجه شود. شاید به همین علت، با اینکه جایگاه نوشتار را نسبت به گفتار فرعی و بازنمودی تعیین میکند، فصل اول کتاب دورهی زبانشناسی عمومی را به همین موضوع اختصاص میدهد.
همانطور که گفتیم، در لوگوسمحوری گفتار امری درونی و نوشتار امری بیرونی تصور میشود. بعضی معتقدند که گفتار لباس اندیشه است، با این شیوهی تفکر باید پرسید که آیا نوشتار نیز لباس گفتار است؟ سوسور معتقد است که نوشتار لباسی منحرف برای گفتار است و چهرهی زبان را میپوشاند. دریدا در اینجا میگوید پس باید این تردید ایجاد شود که اگر نوشتار به عنوان یک عنصر بیرونی با درون ارتباط برقرار میکند و آن چه را بازنمایی میکند دست نخورده باقی نمیگذارد، پس «علمِ زبان باید رابطهی طبیعی، ناب و اصیل، میان گفتار و نوشتار، میان درون و بیرون را باز یابد؛ باید طراوت و سرزندگیِ مطلقاش و خلوص خاستگاهاش را اعاده کند، و فاصله بگیرد از تاریخ و تنزلی که روابط میان بیرون و درون را منحرف کرده بود.» (دریدا، 1396: 62) دریدا در اینجا با زیر سوال بردن نظریات سوسور به برابری رابطهی میان گفتار و نوشتار اشاره میکند و میگوید در نتیجه برای ارتباط بین نشانههای زبانشناختی و گرافیکی باید روندی طبیعی در میان باشد.
دریدا با نقد سوسور به این نتیجه میرسد که سوسور دقیقا همانجایی که تصور میکند نوشتار را در پرانتز قرار داده و به حاشیه رانده است «میدان را برای یک گراماتولوژیِ عمومی میگشاید، که نه تنها دیگر از زبانشناسی عمومی بیرون گذاشته نشده، بلکه بر آن مسلط بوده و آن را دربردارد.» (دریدا، 1396: 75)
دریدا از طریق واسازی سعی در تمرکز زدایی از شیوهی لوگوسمحوری داشته و در همین راستا تقابلهای دوتایی و اولویت قائل شدن برای یکی نسبت به دیگری را نیز زیر سوال میبرد. او معتقد است اولویت قائل شدن برای گفتار نسبت به نوشتار در طول تاریخ فلسفه منجر به تفسیرهایی نادرست شده است و این نظر را در مورد تقابلهای دیگر نیز دارد. همچنین تقابل میان دال و مدلول را نیز مورد تردید قرار میدهد و معتقد است در بسیاری از موارد مدلول میتواند به جای دال نقش ایفا کند. زیرا معنا مستقیما در نشانه حضور ندارد و ایدهی تعویق معنایش دقیقا همین است که هر دال میتواند ما را به دال بعدی برساند بنابراین معنا میتواند تا بینهایت به تعویق بیفتد. آنجا که او در عبارت معروفش میگوید چیزی بیرون از متن وجود ندارد، به همین مسئله اشاره میکند که جهان سراسر متن به حساب میآید و از این رو ما همیشه با دلالتها سروکار داریم؛ میتوان اینگونه تعبیر کرد که عالم چیزی جز نوشتار نیست پس گفتار هم بخشی از نوشتار به حساب میآید.
دریدا در فصل سوم، گراماتولوژی به معنای علم نوشتار را مطالعهی چیستی نوشتار، خاستگاه آن و تفاوتش با سایر صورتهای ارتباطی مانند گفتار میداند. گراماتولوژی ما را در مسیر فلسفه به متافیزیکِ حضور میرساند. یعنی همان سنت فلسفهی غربی که همیشه درپی یافتن بنیانی برای واقعیت است و آن بنیان حضور است. بنابراین دریدا مفهوم حضور را به عنوان معیاری برای برتری دادن به امور زیر سوال میبرد و به نقد آن میپردازد. او میگوید هر آنچه به عنوان حضور درک میشود خود نشات گرفته از تفاوتها و تعویقها است؛ هیچ حضور نابی وجود ندارد. او در تلاش است تا از نوشتار که در طول تاریخ فلسفه نمایندهی غیاب بوده اعادهی حیثیت کند. بنابراین، با نقد تفکر افرادی مانند افلاطون، سوسور و روسو و با استفاده از علم گراماتولوژی که علم نوشتار است در جهت از میان برداشتن اولویت قایل شدن در دوگانهها و واسازیِ لوگوسمحوری و متافیزیکِ حضور گام برمیدارد.
بستن *نام و نام خانوادگی * پست الکترونیک * متن پیام |
05:54:53
07:26:15
12:20:00
17:12:25
17:33:24