


وقتي شيئي ناشناخته اي به بچه بدهيد، اجزاء آن را از هم جدا مي کند تا بفهمد چگونه کار مي کند. يعني با درک اينکه اجزاء چگونه کار مي کنند، سعي مي کند درکي از کل بدست آورد. روش فوق، يک فرآيند 3 مرحله اي است :
1) چيزي که بايد شناخته شود، تجزيه مي گردد .
2) تلاش مي گردد رفتار اجزاء جدا شده از يکديگر، درک شود .
3) تلاش مي شود درک مربوط به اجزاء، جهت درک کل، مونتاژ گردد .
پس از رنسانس، روش فوق، روش غالب علمي شد و به آن تحليل گويند. دراين دوران، دانشمندان، جزء کوچکي را انتخاب و دقيق مي شوند. اين روش چنان غالب شد که ما امروزه "تحليل يک مسئله" را با "تلاش جهت حل يک مسئله" برابر مي گيريم. اگر از اکثر ما روشي جايگزين براي روش تحليل بخواهند، در مي مانيم. مشاهده و آزمون دو اصل مهم در اين دوران است. طبق روش تحليل، براي درک يک چيز، بايد آن را بصورت فيزيکي يا مفهومي تجزيه کنيم. سؤال اين است که اجزاء را چگونه بفهميم؟ جواب : اجزاء را نيز تجزيه کنيد. سؤال بعدي که مطرح مي شود: آيا اين فرآيند انتهايي دارد؟ براي کسي که معتقد باشد درک کامل جهان امکان پذير است، جواب سؤال فوق مثبت خواهد بود. اجزاء نهايي را عنصر مي نامند. اگر چنين اجزائي وجود داشته باشند و ما بتوانيم آنها و رفتارشان را درک کنيم، درک کامل جهان، ممکن خاهد شد. اعتقاد به امکان تقليل هر واقعيت به عناصر نهايي بخش ناپذير را تقليل گرايي گويند. تاثير روش فوق را در تاريخ تمام علوم مي توان مشاهده نمود : در فيزيک و شيمي : اعتقاد بر اين بود که همه اشياء فيزيکي قابل تقليل به ذرات غير قابل تقسيم ماده به نام " اتم " هستند. (مربوط به قرن 19 و جان دالتون) اعتقاد بر اين بود که اتمها دو ويژگي دروني بنام ماده و انرژي دارند. فيزيکدانان تلاش کردند درک خود از طبيعت را بر اساس درک خود از اين عناصر بنا نمايند. شيميدان ها نيز عناصر را در جدول تناوبي قرار مي دهند. در زيست شناسي: تمام موجودات زنده قابل تقليل به يک عنصر بنام "سلول" هستند. يکي از مباحثي که در برخي از رشته ها (مثل روانشناسي و جامعه شناسي) در مورد آن بحث فراوان شد، اين بود که عنصر در آن رشته چيست. يکي از مشکلاتي که در جزء گرايي بوجود آمد، اين بود که دانشمندان با هم مرتبط نبودند. هر کدام يک جزء را گرفتند و دستاوردهاي رشته هاي مختلف با يکديگر همخواني نداشت. وقتي عناصر چيزي را تعيين و درک نموديم، ضروري است اين درک را جهت درک کل، مونتاژ نماييم. براي اين کار نياز به تشريح روابط بين اجزاء يا چگونگي تعامل آنها داريم. در عصر ماشين اعتقاد براين بود که فقط رابطة علت و معلولي براي شرح تعاملات، کافي است. به عبارت ديگر اعتقاد براين بود که هر چيزي، معلول يک علت است و شانس يا انتخاب معني ندارد. علت، معلول را به طور کامل مشخص مي کند. اعتقاد فوق را تعيين گرايي گويند. طبق تعريف، وقتي رابطه علت و معلول بين دو چيز وجود دارد، بدين معني است که علت براي معلول شرط لازم و کافي است. معلول بدون اين علت رخ نمي دهد. اگر علت وجود داشته باشد، حتماً معلول هم وجود خواهد داشت. در اين دوران تلاش شد پديده هاي طبيعي را بدون استفاده از مفهوم "محيط" درک نمايند . مثلاً در قانون "سقوط آزاد اجسام"، اصطلاح "آزاد" بمعني سقوط بدون تأثيرات محيطي است. تحقيقات معمولاً در آزمايشگاه انجام مي شود که کمک مي کند از محيط تأثير نگيريم. تفکري که از تحليل استفاده نموده و معتقد به تقليل گرايي و تعيين گرايي باشد،تفکر مکانيکي ناميده مي شود. طبق اين تفکر، دنيا بصورت يک ماشين در نظر گرفته مي شود و معتقد است رفتار جهان بوسيله ساختار داخلي آن و قانون عليت قابل تعيين است. تفکر مکانيستي در علوم تجربي موجب پيشرفت هاي بسياري شد و علوم رشد کردند. بتدريج تفکر مکانيستي در علوم انساني و مديريت نيز بکار رفت ولي ماهيت موضوع اين علوم بگونه اي بود که با تفکر مکانيستي سازگار نبود.
05:54:53
07:26:15
12:20:00
17:12:25
17:33:24