


دیرینهشناسی در انتهای راه خود به ایراد بزرگ و اساسیای برخورد که قبلاً فوکو به خاطر آن به اندیشهی مدرن حمله نموده و معتقد به وجوب برچیده شدن طومار سوژهمحوری شد؛ مشکل غیرقابلحل، دوگانگی سوژه/جهانِ واقع بود که در شکلها و استراتژیهای مختلفی چون امر تجربی/امر استعلایی، حوزهی اندیشیده/حوزهی نااندیشیده و عقبنشینی و بازگشت اصل متجلی میشد، دیرینهشناس برای رفع این معضل سوژه را حذف کرد، اما در وادی پدیدارهای ذهن باقی و به جستوجوی قوانین آنها پرداخت؛ پدیدارهایی که در تعامل با پدیدارهای اذهان دیگر، گفتمان و دانش را شکل میدادند و نسبت به جهان ماده و امر واقع حالت استعلایی داشتند. فوکو به امر واقع اعتقاد داشت لکن بر این باور بود که جهان بیرون از درون شبکهی گفتمان درک و فهمیده میشود؛ گفتمان همچون عینکی است که امر واقع را به ما نشان میدهد و به ما میگوید سیبی که افتاد به خاطر نیروی جاذبه بود یا امر خداوند یا تقدیری دیگر. نتیجهی این رویکرد همان مشکل اندیشهی مدرن ولی در یک سطح پایینتر بود؛ دوگانگی امر استعلایی سوژه/امر تجربی این بار در دوگانگی امر استعلایی گفتمان/امر تجربی خودنمایی میکرد، پدیدارها از امر واقع اقتباس میشوند درعینحال به امر واقع معنا میدهند؛ بروز این دوگانگی فوکو را از دیرینهشناسی کمی دلسرد کرد، وی برای رفع این مشکل مجبور به برداشتن یک گام اساسی دیگر و فرود کامل بر زمین و انتخاب بدن بهعنوان موضوع سلسله مطالعات جدید خود شد.نگاه فوکو از پدیدارهای ذهن به سمت پدیدارهای حکشده بر روی بدن که حالات و کردارهای خاصی بدان میبخشند متوجه گشت. «پرسش فوکو این است که چگونه تن آدمی ممکن است بهوسیلهی جامعه به اجزائی بخش شود، مورد دستکاری قرار گیرد و بازسازی گردد» (دریفوس و رابینو، ۱۳۸۹: ۲۱۳). بدن موجودی کاملاً مادی است که در عالم ماده واقع شده و هیچ تفاوتی بین آنها نیست. گفتمانها و پدیدارهای ذهن در این رویکرد جدید صرفاً مکانیسمهای مغزی و بخشی از بدن بهحساب میآید. بدین طریق فوکو از فضای فکری که کانت بنا کرده بود خارج میشود، وی برعکس کانت که نقش جهان خارج را در شناخت کمرنگ کرده بود، سوژه و آگاهی را حذف میکند و بعد از دو قرن دوباره نگاهها را به جهان خارج برمیگرداند؛ دیگر به جای اینکه با آگاهی و حد و حدود آن درگیر باشیم، با بدنهای مادی واقع در جهان خارج و پدیدههای حکشده روی آن (نه پدیدارهای ذهن) سروکار داریم.طبیعتاً دیدگاه فوکو به بدن با اندیشمندانی چون هوسرل، هایدگر و سارتر که به حوزهی آگاهی جدای از بدن قائلند فرق دارد. از طرف دیگر کسانی چون مرلوپونتی و نیچه آگاهی را به بدن برگرداندهاند و به قول مرلوپونتی، وظیفهی فلسفه دیگر مطالعهی آگاهی که دارای بدن است، نیست، بلکه ازاینبهبعد کاوشها باید روی بدنی که آگاهی دارد متمرکز شود. طرز برخورد فوکو با بدن به این اندیشمندان بسیار نزدیک است، لکن اختلافاتی نیز یافت میشود.فوکو با طبیعتگرایان همسو نیست. این رهیافت، بدن انسان را ساختارمند و دارای نیازهایی ثابت میداند که هر فرهنگی قادر به پاسخگویی به بخشی از آنها است. از سویی دیگر مرلوپونتی در کتاب پرنفوذش یعنی پدیدارشناسی ادراک، در صدد اثبات این مطلب است که نه «من» استعلایی بلکه جسم در تجربهی زیستشدهی خود، تجربه را سامان میبخشد؛ لذا مفهوم پیکر کامل یا زیستمند را وارد ادبیات فلسفه میکند؛ این فضای فکری به دنبال میان وجوه مختلف کنش و حوزهیهای حسی گوناگون تطابق میبیند؛ ازاینرو مرلوپونتی قائل به عمومیت و غیرتاریخی بودن حوزهی ادراکی مانند تداوم و تغییرناپذیری در مقولهی اندازه یا عدم تقارن میان بالا و پایین بود و آنها را «مشترکات میان پیکرها» مینامید. فوکو با هر دوی این دیدگاهها مخالف بود، چراکه بدن را همچون زبان بهعنوان امری تاریخی میشناسد که بهمرور نیازها، ادراکات، حالات و کردارهای آن تغییر میکند. «در انسان هیچچیز حتی جسمش به قدر کافی از ثبات برخوردار نیست که مبنایی برای خودشناسی و یا شناخت دیگران قرار گیرد» (فوکو، ۱۹۷۷: ۱۵۳). میتوان گفت که این تغییرات در ژنتیک هر نسلی ثبت شده و به نسل بعد منتقل میشود، گونهای تکامل آهسته که در آن صرفاً پیوستگی نیست و بر گسستها نیز تأکید میشود.شاید بشود ادعا کرد که فوکو نظریهی کلاف ویتگنشتاین را در عالم ماده ازجمله بدن نیز پیاده کرده است. به خاطر نگاه تاریخی فوکو به بدن، دریفوس و رابینو اظهار داشتند: «به نظر ما فوکو احتمالاً ساختارهای تغییرناپذیر مرلوپونتی را برای فهم خصوصیت تاریخی روشها و ابزارهای پیکرساز، بسیار کلی و نامناسب میداند» (دریفوس و رابینو، ۱۳۸۹: ۲۱۳). فوکو صرفاً به این نمیاندیشد که بدن انسان را بهعنوان یک جسم میتوان به طرق مختلف به کار برد و یا اینکه تمایلات و علایق انسان در بستر فرهنگهای مختلف تغییر میکند، بلکه منظور وی، این ادعای شگفت است که وجوه مختلف بدن را در صورت وجود روشها و ابزارهای مناسب میتوان کلاً دگرگون کرد. «این دیدگاه که فوکو آن را به نیچه نسبت میدهد بیانگر یکی از مواضع افراطی ممکن دربارهی تغییر شکلپذیری پیکر انسان است... در این ادعا، دیدگاهی حتی افراطیتر هم نهفته است، یعنی اینکه پیکر جسمانی انسان حتی نمیتواند بهعنوان مبنایی برای خودشناسی به کار آید» (همان: ۲۱۲). بهعنوان مثال شاید بشر در گذشتههای دور دارای حسی بیشتر از حواس پنجگانهی کنونی بوده است، اما در فرایند تاریخ از دست داده است؛ یا برعکس، برخی از حواس انسان مثلاً حس لامسه در ابتدای امر نبوده و در روند تکامل پیدا شده است؛ اما به نظر میرسد پروبال دادن بیش از حد به این موضوع خلط بین گزارههای منطقی و گزارههای ارزشی و وارد کردن مفاهیم هنجاری و فرهنگی به حوزهی ساینس و عالم ماده باشد. اگر این ادعای افراطی درست باشد، باید بتوان بدن را با آموزش و تحت شرایط خاص قرار دادن، طوری بار آورد که مثلاً جهتها و بالا پایین را برعکس دریابد، یا اندازه را درک نکند؛ از همین رو است که مرلوپونتی قائل بود که «مشترکات میان پیکرها» در همه جا و همهی زمانها ثابت است.بههرحال، عقیدهی فوکو چه درست باشد چه غلط، وی با اندیشمندانی چون سارتر که معتقد به امکان دگرگونی خودسرانه و سراسری روزبهروز عادات بدن هستند نیز مخالف است، چراکه او علاقهمند است تا نظم و انضباطی تحمیلی از طرف سیستم قدرت بر ابدان را بررسی کند. واضح است که اگر بدن در هیچ شرایطی انضباط را حتی به طور موقتی نپذیرد، بههیچوجه نمیشود آن را داخل سیستم قرار داد. «باید گفت که وی از قرار معلوم نظر افراطی اصالت وجودی سارتر را هم رد میکرد. اگر پیکر جسمانی انسان تا بدان پایه بیثبات میبود در آن صورت جامعه به هیچ روی نمیتوانست آن را در طی زمان سازمان دهد و بر آن انضباط اعمال کند.» (همان: ۲۱۲)در نگاه کاملاً مادی فوکو که بدن را تنها نقطهی توجه خود قرار داده، جایی برای ابراز وجود سوژه و آگاهی و به تبع معانی عمیق مثل ماهیت، جوهر، پیشرفت و یا قصد فاعل نیست، طبیعتاً چنین نگرشی مجبور است به طور کامل در سطح حرکت کند، چراکه جسم مادی هرگز نمیتواند حامل معنایی یا هدفی غایی باشد و طاس بخت و اقبال تنها بازیگر صفحهی شطرنج میباشد. فوکو با اشراف کامل به این مطلب، میدانست که باید روش جدیدی برای خود اتخاذ کند که دارای نگاهی کاملاً سطحی و فاقد هرگونه جهتگیری معنایی باشد؛ او گمشدهی خود را در آثار نیچه و روش تبارشناسی او یافت.
05:54:53
07:26:15
12:20:00
17:12:25
17:33:24