


همانطور که مشاهده شد، ازنظر هایدگر، آلثیا یا همان چیزی که ما به آن حقیقت میگوییم، فیالواقع بهترین توصیف برای هستی است. هایدگر با تحلیل این واژه، ارتباط اصیل آن را با اندیشیدن به هستی نشان میدهد؛ بنابراین، ازنظر او اساساً پرسش از ذات حقیقت، همان پرسش از هستی در معنایی اصیل است. هایدگر در جهت چهارم بررسی ذات واژۀ آلثیا، این واژه را برمبنای «گشودگی» و آزادبودن معرفی کرد. برخلاف سایر جهات بررسی واژۀ آلثیا، این جهت بهظاهر مبنایی در خود واژۀ یونانی ندارد و میتوان آن را جنبۀ هایدگری تحلیل واژۀ آلثیا دانست. حقیقت در این نگاه بهمثابۀ گشودگی هستی است که وضعیت و شرایط را بر ناپنهانشدن و آشکارشدن هستها فراهم میسازد و ارتباط اصیل هستها با هستی و ذات انسان را نشان میدهد. گشودگیای که در ذاتش مبنای فراموشی هستی را هم بنا مینهد.
«هستی بهمثابۀ گشودگی، همۀ انواع ناپنهانبودگیها را در خود حفظ میکند و همچنین [هستی بهعنوان گشودگی] آن تصمیم و حکم آغازین که بهواسطۀ آن، ناپنهانبودگی، یعنی حقیقت هستها بهمثابۀ یک کل را هستی به انسان اعطا میکند، پنهان میسازد». این بدین معناست که هستی در یک تصمیم ازلی که تاریخ هستی با آن شروع شده است، خود را در آنچهـهست پنهان ساخته است و انسان در ارتباط با هستی است که انسان شده است. انسان در این نگاه «کسی است که هر آنچهـهست، برای او خود را گشوده میسازد» و بدینگونه توجه او را بهسمت هستی معطوف میسازد. انسان در این گشودگی یا هستی است که «سکونتگاه ذاتی خود را برقرار میسازد». این بدین معناست که انسان در نظر هایدگر، هستیافتهای خاص است که همیشه متوجه هستی است. انسان ازپیش در رابطه با هستی قرار گرفته و هر انسانی هستی را میفهمد و در گشودگی هستی قرار یافته و ایستاده است. هستی در این معنا از انسان و از هر آنچهـهست جداییناپذیر است؛ زیرا هر آنچهـهست در هستی است و در حقیقتِ هستی گشوده شده است. هستی یا حضور همواره گشودهساختن آنچهـهست است.
وقتی متفکران نخست یونان برای اولین بار در تاریخ تفکر غربی شروع به پرسیدن کردند که «هستها (موجودات) چیستند؟»، تاریخ هستی آغاز شد؛ زیرا از این زمان است که از هستی برای نخستین بار پرسش شد و یونانیان توانستند فهم خودشان از هستی را بیان کنند. فهمی که سببساز دورههای بعدی تفکر غربی شد. هایدگر معتقد است که یونانیان هستها را بهمثابۀ چیزهایی که در ناپنهانبودگی حاضر میشوند، میفهمیدند. پس آلثیا یا ناپنهانبودگی برای آنان خصیصۀ مبنایی هستهاست. حقیقت در مفهوم یونانی تنها به گزارهها، حکمها و تصدیقها برنمیگردد. حقیقتْ مبنایی است که هر واژهای، هر تصوری، هر عملی و هر نظری ذات خود را از آن میگیرد. آلثیا بهمعنای صدق و کذب و یا حقیقت دربرابر ناحقیقت نیست؛ بلکه بهمثابۀ هستیداشتن دربرابر هستینداشتن و نیستبودن است. همهچیز در حقیقت است. حقیقت یا گشودگی هستی چیزی نیست که ما بتوانیم آن را فراهم آوریم، آن را به چنگ آوریم و به آن بیندیشیم. حقیقت ساختۀ دست ما نیست؛ بلکه این ماییم که ازآنجاکه هستیم، در حقیقت و گشودگی هستی قرار گرفتهایم. اگر هستی بر ما گشوده نمیشد، ما هستی نداشتیم؛ اما ما بهمثابۀ انسان همیشه هستی را میفهمیم؛ زیرا ذات ما این است که هستی بر ما آشکار میشود. ما همواره در درون این گشودگی هستی یا حقیقت پرتاب شدهایم. این امر چیزی نیست که ما بخواهیم یا بتوانیم آن را انتخاب کنیم؛ بلکه انتخابهای ما همواره منوط به هستها یا سایر چیزهایی است که آنها هم دربرابر هستی گشوده شدهاند؛ انتخابی که خود ریشهیافته از گشودگی هستی در ما دارد. ما بهمثابۀ آنچهـهست یا موجود چیزی هستیم که هستی یا وجود به ما اعطا شده است؛ اما در این اعطاشدن، در طی این هستیافتن ما، هستی بهطور کامل خود را به ما اعطا نمیکند؛ بلکه همواره همانطور که اعطا میکند، گشوده میکند و آشکار میکند، همچنین پنهان میکند. هر آنچهـهست، حدی از هستی را گشوده میکند؛ اما هیچیک از هستها، هستی را بهطور کامل عرضه نمیکند. آنچه گشوده شده است، خود ذات گشودگی نیست. هستی، بهمعنای گشودهساختن، همواره خود را در هستها و امور گشودهشده پنهان میکند.
«هنگامی که خود را در هستها آشکار میکند، هستی به واپس میرود».
هایدگر همچنین در سمینار زهرینگن به معنای واژۀ εὐκυκλέος اشاره میکند که در بیت 29 قطعۀ 1 پارمنیدس در کنار واژۀ آلثیا آمده است. ترجمۀ رایج این واژه «کاملاً گرد» است که ازنظر هایدگر، معنای مناسب این واژه را منتقل نمیکند؛ بلکه این واژه بهمعنای احاطهکننده و کاملاً دربرگیرنده است که باتوجهبه قرارگیری آن در کنار واژۀ Ἀληθείης (متعلق به آلثیا) توصیف آلثیاست. آلثیا آن دربرگیرندگی و احاطهکنندگی است که آشکارکننده و افشاکنندۀ هر آنچهـهست است.
آلثیا آشکارکنندۀ دربرگیرنده است. نه فقط یک آنچهـهست در یک لحظه و در یک موقعیت که ظاهر میشود و آشکار میشود، بلکۀ دربرگیرنده و آشکارکنندۀ آنچهـهست بهمثابۀ کل که هر آشکارشدنی در درون آن رخ میدهد و سرپناهی است برای آن چیزهایی که آشکار میشوند.
«[این] گشودگی که در آلثیا سکونت دارد است که نخستین بار اجازه میدهد هستها برآیند و پدیدار شوند و بهمثابۀ آنچهـهست به حضور برسند. تنها انسان متوجه این گشودهبودن است. بهطور مشخصتر انسان درحالیکه همیشه خود را به هستها معطوف میکند، همواره گوشهچشمی و نگاهی اجمالی به این گشودگی دارد؛ چه این هستها در معنای یونانی بهمثابۀ آنچه پدیدار میشود و به حضور میآید [فوسیس] فهم شوند، یا در معنای مسیحی [و قرون وسطی] بهمثابۀ ens creatum [موجود مخلوق]، یا در معنای مدرن بهمثابۀ ابژهها. در این معطوفکردن خود به هستها، ازپیش انسان همواره امر گشوده را با سکونت درون گشودگی و گشودهشدن پرتو هستی را میبیند. بدون گشودگی که ساحت بهحضورآمدن خود هستی است، هستها نه میتوانند ناپنهان شوند و نه میتوانند پنهان شوند. تنها انسان درون امر گشوده را میبیند؛ هرچند بدون اینکه بتواند [ذاتِ] آن را در نظر گیرد».
در پایان مفید است به ترجمهای که هایدگر از ابیات انتهایی پیشدرآمد شعر تعلیمی پارمنیدس ارائه میدهد توجه شود. سپس این ترجمه برمبنای تحلیل هایدگر از آلثیا سنجش شود:
در دست خود گرفت؛ سپس سخن گفت و مرا خطاب کرد،
به این راه: «ای انسان، همراه ارابهرانان مرگناپذیر
نثار تو باد! زیرا تقدیری شیطانی نیست که تو را به پیش فرستاده،
برای سفر در این مسیر ـو بهراستی این راه از انسانها دور
و بیرون از مسیر (گامزدهشده) آنان استـ بلکه قاعده و نظم. بههرحال،
ضرورتی وجود دارد که تو همهچیز را تجربه کنی؛
هم قلب بیلرزش ناپنهانبودگی بهتمامی دربرگیرنده را
هیچ اتکایی بر امر ناپنهان وجود ندارد. همچنین اینکه بههرحال
تو خواهی آموخت که تجربه کنی: چگونه درخشش [آشکارگی]
درون همهچیز و (ازاینرو) به این راه همهچیز را به کمال میرساند.
هستی یا امر گشوده بهمثابۀ ذات آلثیاست که هایدگر در ترجمۀ قطعۀ 1 به آن اشاره میکند. آلثیا بهمثابۀ گشودگی یا «درخشش آشکارگی» است که «میدرخشد درون همهچیز» و همۀ هستها را بهمثابۀ یک کل عرضه میکند و با این کار «همهچیز را به کمال میرساند». این تقدیری که پارمنیدس را به خانۀ آلثیا یا خانۀ هستی فرستاده است، تقدیری شیطانی نیست؛ بلکه ازنظر هایدگر، این تقدیر هستی است که متفکر را به خانۀ آلثیا میرساند. راهی که متفکر برای رسیدن این خانه طی کرده است، راهی بسیار دور از سکونتگاه عامۀ مردم است؛ زیرا انسان معمولاً خود را با هستها سرگرم میکند؛ اما پارمنیدس کسی است که به هستی میاندیشد و این اندیشه او را به خانۀ آلثیا رسانده است؛ زیرا آلثیا همان آشکارشدگی هستهاست. آلثیا خودـظاهرکننده است و ازاینرو ماهیت او نگاهکردن به نور یا آنچه از درون تاریکی آشکار شده، است. آلثیا هم آشکارکننده و فاشکننده است و هم دربرگیرنده و پناهدهنده. این الهه است که این الهام را به پارمنیدس، متفکر هستی، عرضه میکند. تفکر هم «قلب بیلرزش ناپنهانبودگی بهتمامی دربرگیرنده»، یعنی حقیقتِ هستی را تجربه خواهد کرد، و هم «ظاهرشدن در ظهورش برای میرندگان را که آنجا هیچ اتکایی بر امر ناپنهان وجود ندارد» و آنچهـهست را. این دو راه بر او عرضه شده است و او باید بیاموزد که این راهها را از هم متمایز کند. درنهایت او باید بیاموزد که هستی در درخشش چگونه ازپیش فراخواندهشده به درخشیدن است. چگونه خود را اعطا میکند و خود واپس مینشیند. هستی همواره در پس هستها خود را پنهان میکند.
همانطور که هایدگر در سمینار زهرینگن اشاره میکند، هدف از توجهش به پارمنیدس و اینکه در آلثیای پارمنیدس بهدنبال ذات آشکارگی میگردد، برای شنیدن آنچه او گفته است و طریقی که او به هستی اندیشیده، است؛ طریقی که نهتنها از دست نرفته است، بلکه ازنظر او اساس تاریخ هستی ما را همین طریقی که پارمنیدس به هستی اندیشیده رقم زده است. تاریخ هستی در پژواک کلام پارمنیدس است که منعکس شده است. برای توجه به تاریخ هستی و یا برای پرسیدن از هستی «به هیچ چیز اضافه بر چرخیدن بهسوی پارمنیدس نیاز نیست. بازگشت در پژواک پارمنیدس رخ میدهد که بهمثابۀ آن شنیدنی است که خود را به کلام پارمنیدس گشوده میسازد»؛ ازاینروست که بررسی آلثیای پارمنیدس برای هایدگر این است که پرسشگر، خود را از چهارچوب تفکر عصر حاضر جدا کند و ریشۀ آن را بجوید. پرسشگر هستی به هیچ چیز جز توجه به آلثیای پارمنیدس نیاز ندارد.
هایدگر بهدنبال ارائۀ تفسیری آکادمیک از پارمنیدس نیست. او تفسیر خود از پارمنیدس را تفسیر درست و یگانه نمیداند؛ بلکه او در آلثیای پارمنیدس، مبنایی برای تفکر به حقیقت هستی پیدا میکند. آلثیا، گشودگی هستی که بهمثابۀ آشکارگی اندیشیده شده است، یک الهه است، یک θεά (تئا) که نگاهکننده است به آشکارگی از دل ناپنهانبودگی و پناهدهنده و افشاکنندۀ هستهاست. هایدگر بهدنبال این نیست که بگوید یونانیان همچنین خدایی را میپرستیدند و یا همۀ یونانیان به وجود چنین خدایی معتقد بودند؛ بلکه «آلثیا یک الهه است؛ اما درواقع برای یونانیان و حتی میشود گفت برای اندکی از متفکران آنان» قیقت بهمثابۀ افق و مبنایی است که هستی در آن به هستها هستیشان را اعطا میکند. در این معنا برای متفکران آغازین، یعنی برای کسانی که به هستی هستها میاندیشیدند، آلثیا الهه است. آلثیا اساساً آن ارتباط ذاتی و اصیلی است که هستی و هستها را به هم مرتبط میکند. آلثیا به گشودگی امر گشوده اشاره دارد و اینگونه است که در آلثیا اساسیترین فهم متفکران یونانی از هستی و حقیقت آن را میتوان فهمید.
اما تا چه حد تفسیر هایدگر از الهۀ شعر پارمنیدس قابلاستناد است؟ آیا خارج از چهارچوب فکری هایدگری از چنین ادعایی میتوان دفاع کرد؟ برای پاسخ به چنین سؤالاتی بررسی دیدگاه الکساندر مورهلاتوس، یکی از پارمنیدسپژوهان برجسته میتواند کمککننده باشد. او در کتابی با عنوان راه پارمنیدس (1970) بهطور موشکافانهای بررسی دقیق زبانشناسانهای از شعر پارمنیدس ارائه داده است. مورهلاتوس با اشاره به معانی مختلف آلثیا دو جنبۀ اصلی برای این واژه در یونان باستان ذکر میکند. جنبۀ نخست اشاره به آلثیا نزد هومر دارد که بهمعنای «حقیقتِ روایتشده» است که در تقابل با دروغ، فریب، تحریف و سوءتفسیر است. در جنبۀ دوم که در کنار جنبۀ نخست در دورۀ آرخائی رواج داشته است، این واژه معناهایی چون حقیقت بهمثابۀ اصیلبودن، استیلاداشتن و یا واقعیت، در مقابل با ناهنجاری، پنهانگری، توهم و یا صورت ظاهر داشته است. حقیقت در این معنا یک امر اسمی نیست؛ بلکه مفهومی قیدی است؛ حالتی یا درجهای از هستی چیزهاست.
او ترجمۀ دقیق آلثیا را «non – latency» «نانهفتگی میداند و «ناپنهانبودن» را هم بهعنوان ترجمهای صحیح میپذیرد. ازنظر او، نانهفتگی واژهای خنثی است که ساحتی جدید به شئ موردشناسایی و یا فرد شناسنده اضافه نمیکند؛ بلکه تنها بر نبودن عوامل ابهامآمیز اشاره دارد که ما را از شیء آنگونه که هست جدا کند و بههمیندلیل باید گفت آلثیا معنایی سلبی دارد. او برگرداندن این واژه به un-verborgenheit را که هایدگر انجام داده است، زمینهساز ایجاد بار معنایی اضافهای بر واژۀ آلثیا معرفی میکند:
«ابهام موجود در verborgenheit احتمالاً باعث موفقیت نظریۀ خاصی شد که در ابتدا هایدگر آن را مطرح کرد و اکنون موردعلاقۀ تعدادی از محققان آلمانی است. مطابق با این نظریه، آلثیا حالتی از هستی است که بهطور مستقیم به چیزها کیفیت و رجحان میبخشد و از ارتباط با کفایتداشتن یا مطابقبودن «چیزهای حقیقی» و بازنمودهای آنها مجزاست. این نظریه معتقد است که آلثیا نسبت ویژهای با مفاهیمی چون «نور» و «درخشش» دارد. فیالواقع معادلی مجازی برای فاینسثای است که بهعنوان «درخشیدهشدن» فهمیده شده است».
مسئلۀ موردتوجه مورهلاتوس بهخصوص به جنبۀ چهارم تحلیل هایدگر از واژۀ آلثیا اشاره دارد. همانطور که پیش از این گفته شد، این جنبه بیشتر از آنکه تحلیل واژۀ آلثیا باشد، بیشتر هایدگری است و هایدگر در این جنبۀ تحلیل آلثیا را با دلون و فاینسثای با اشاره به شواهدی از ارسطو و افلاطون پیوند زده است. البته هدف هایدگر همانطور که اشاره شد، این است که از معنای unverborgenheit گذر کند و به معنی Entburgung برسد. ازنظر مورهلاتوس «همۀ این چیزها بیش از آن حدی است که توسط مفهوم «نانهفتگی» یا با شواهد زبانشناسی از کاربرد این واژه قابلدفاع باشد. وضعیت یا حالت «نانهفتگی» تنها فقدان عوامل ناهنجار، ناواضح، تحریف یا ابهام را نشان میدهد که ما را از شیء آنگونه که هست، جدا کند. این اصطلاح بدین معنی نیست که خود متعلّق [ابژه] در آن وضعیت بهطور علّی مسئول نانهفتگی خویش است. همینطور بدین معنی نیست که ما، بهعنوان شناسنده، درقبال کشفشدن یا آشکارشدن آن مسئولیم... نانهفتگی درمقابل این دیدگاهها خنثی است».
هرچند که این مسئله غیرقابلکتمان است که تحلیل هایدگر از حقیقت میتواند زمینهای برای تفسیری ابژکتیو یا سابژکتیو از رابطۀ ما و آنچهـهست ایجاد کند، با توجه دقیق به آثار هایدگر و کوششی که او برای رهایی کامل از دوگانۀ سوژه/ابژه میکند، باید اینگونه تفسیرها را سوءتفسیر از هایدگر دانست. در تحلیل هایدگر از این مسئله آنگونه که در این پژوهش به آن پرداخته شد، حقیقت یا آلثیا هرچند نقشی خنثی ندارد، ازآنجاکه اساساً ازنظر هایدگر آلثیا توصیفی اصیل برای هستی است، صحبت از هر شکل دوگانۀ سوژه/ابژه در نسبت با آن منتفی است. آلثیا در این معنا صرفاً معیاری برای شناسایی صحیح ازطریق مطابقت امر ذهنی با امر بیرونی نیست؛ بلکه بستر و زمینهای است که هرگونه شناسایی در آن رخ میدهد؛ ازاینرو دغدغۀ مورهلاتوس معطوف به مسئلهای است که جایی در تفکر هایدگر ندارد یا دستکم باید اذغان کرد که هایدگر تلاش کرده است جایی در تفکرش نداشته باشد.
اما فارغ از این تفاوت، شباهتهای زیادی میان تفسیرهای این دو از آلثیا مشاهده میشود. مورهلاتوس بهگونهای متفاوت با هایدگر بر ارتباط واژۀ آلثیا با هستی تأکید میکند. «آلثیا و تو ائون [هستی و یا آنچهـهست] برای پارمنیدس معادل هم هستند». او نیز مانند هایدگر آلثیا را در تضاد تمام عیار با دوکسا قرار نمیدهد؛ بلکه ازنظر او، تضاد آنها نشاندهندۀ رابطۀ عمیق این دو است. او همچنین بیان میکند که حقیقت در جهان یونانی بدین معناست که «ما باید همیشه برای آلثیا کاوش کنیم یا جویای آن باشیم؛ همانگونه که باید این کار را برای فوسیس چیزها بکنیم».
مورهلاتوس همچنین در مسئلۀ نام الهۀ پارمنیدس، دیدگاهی مشابه با هایدگر دارد. ازنظر او، آنجا که الهه میگوید «تنها راه پژوهش که برای اندیشیدن، در ابتدا راه هستی هست و نیستیِ نیست است، این مسیر یقین [پِیثو] است؛ زیرا او ملازم حقیقت [آلثین] است» (B2)؛ منظور از تنها راه پژوهش «کلام خود الهه» است. یعنی راه حقیقت یا یقین موضوع کلام خود الهه است. مورهلاتوس و هایدگر هردو بهدنبال شخصیتبخشی به واژههای یونانی و پیداکردن الهۀ شعر پارمنیدس هستند؛ اما تفاوت آنها در این است که هایدگر آلثیا را الهۀ شعر معرفی میکند، درحالیکه مورهلاتوس Πειθώ (پیثو) یا یقین را نام الهۀ شعر معرفی میکند. آلثیا ازنظر مورهلاتوس، ملازم و همراه الهۀ یقین است.
ازنظر هایدگر و مورهلاتوس، حقیقت امری بدیهی نیست. برای هایدگر حقیقت باید ناپنهان شود و از پنهانبودن بیرون بیاید و ازنظر مورهلاتوس برای رسیدن به یقین و حقیقت باید مسیر آن طی شود. «مسیر یقین همچنین مسیری است که انسانهایی آن را میپیمایند که متوجه یقینی هستند که الهۀ یقین [پیثو] خود آن را وقف امر واقعی کرده است». یکی دیگر از پژوهشگران در حوزۀ پارمنیدس، ویلکینسون، شباهت دیدگاه مورهلاتوس و هایدگر را اینچنین شرح میدهد:
«برای هر دو فیلسوف ”حقیقت“چیزی است که باید ”پیموده شود“ و ازاینرو انسانی فانی اگر بهدست یقین برانگیخته شده است، باید اطلاع و هشیاری صحیحی از ”حقیقت“ داشته باشد؛ اما اگر ”حقیقت“ باید ”ناپنهان شود“ یا ”پیموده شود“ پس حقیقت بهوضوح بهطور آماده حاضر و در دسترس نیست.
البته باید دقت کرد که در آثار متأخر هایدگر و بهخصوص پارمنیدس که در این پژوهش به آن پرداخته شد، ازنظر هایدگر حقیقت و یا بهطور دقیقتر شمّهای از حقیقت، در جزئیترین و سطحیترین فعالیتها ازپیش حاضر است؛ ازاینرو دیدگاه ویلکینسون کاملاً دقیق نیست. همچنین باید اذعان کرد که توجه اصلی مورهلاتوس در تفسیرش از شعر پارمنیدس بر نمایۀ «میهمان» و یا جوان غریبه متمرکز است که او آن را جنبۀ هومری شعر پارمنیدس میداند و مسئلۀ نام الهۀ پارمنیدس دغدغۀ اصلی او نیست. بااینحال و باوجودِ تفاوت اساسی نگرش هایدگر و مورهلاتوس در نگاه به شعر پارمنیدس، شباهتهای این دو میتواند نشان دهد که تفسیر هایدگر، هرچند گاهی اوقات از پشتوانۀ شواهد زبانشناسی کافی برخوردار نیست، میتواند نگرشی نو و جدید برای فهم متفکران یونان باستان ارائه دهد؛ نگرشی که میتواند به فهم پارمنیدس و جهان یونان کمک کند؛ هرچند که باید بهدیدۀ انتقادی به آن نگریست و پارمنیدس را در تفسیر هایدگر خلاصه نکرد.
همچنین ذکر این نکته حائز اهمیت است که شواهد زیادی مبنیبر الههبودن آلثیا در یونان باستان وجود دارد. شواهدی که بهنوعی میتواند مکمل ادعای هایدگر باشد و از غرابت آن بکاهد. برای مثال، پیندار که شاعری معاصر پارمنیدس است، آلثیا را دختر زئوس معرفی میکند و ازوپ شاعر و قصهپرداز یونانی که در داستانی که تنها نسخۀ لاتین آن به دست ما رسیده است، صحبت از وریتاس (ترجمۀ آلثیا به لاتین) میکند که بینقص و کامل بهدست پرومتئوس خلق شد. ادعای هایدگر جنبۀ تاریخی ندارد؛ بااینحال، چنین پشتوانههایی میتواند این مدعا را که شعر پارمنیدس از زبان الههای با نام آلثیا نقل شده است، تا اندازهای امکانپذیر جلوه دهد.
هایدگر در آثار متأخرش بهطور مفصل به تحلیل و بررسی متفکران نخست یونان و بهخصوص پارمنیدس میپردازد و تفسیر هایدگر از آلثیا بهعنوان الهۀ شعر پارمنیدس را باید قسمتی از تفسیر جامعتر او دربارۀ یونان باستان و تاریخ هستی دانست؛ ازاینرو، باید توجه کرد که برای پرداختن به همۀ جنبههای تفکر هایدگر دربارۀ این مسئله، به پژوهشها و بررسیهای بیشتری نیاز است. ازسوی دیگر، ادعای هایدگر دربارۀ اینکه آلثیا نام الهۀ پارمنیدس است، از شواهد زبانشناختی زیادی برخوردار نیست و باید اذعان کرد که پارمنیدس بهطور علنی نام الهۀ شعر خود را بیان نکرده است. البته گفتنی است که هدف هایدگر ارائۀ تفسیری تاریخی و دقیق از متن شعر پارمنیدس نیست؛ بلکه او بهدنبال آن است که با کمک شعر پارمنیدس راهی برای اندیشیدن به هستی پیدا کند. تحلیل او از آلثیا را باید راهی دانست که او برای اندیشیدن به «حقیقت» و فهمیدن ارتباط اصیل آن با هستی در پیش روی ما قرار میدهد. آنچه او در اینجا و در جاهای دیگر دربارۀ پارمنیدس و دیگر متفکران نخست یونان میگوید، تا حدودی مرتبط با این عقیدۀ وی دربارۀ افلاطون نیز هست که او (افلاطون) هستی را با توجه خاص به هستها در پنهانبودگی و محاق قرار داده است. در این تلقی هایدگر از افلاطون و همینطور در تفسیری که او از پارمنیدس و دیگر متفکران نخستین ارائه میکند، جای چون و چراهای متعدد وجود دارد؛ چنانکه نمونههایی هم ازسوی اهل تاریخ فلسفه و همینطور ازسوی کسانی چون گادامر در دست است.
در این پژوهش سعی بر آن بود تا نشان داده شود تفسیر هایدگر از آلثیا نزد پارمنیدس چه مسائلی را برای اندیشیدن ارائه میکند و همچنین اینکه این تفسیر چگونه میتواند در فهم شعر پارمنیدس کمک کند. هدف پژوهش حاضر این بود که راه را برای مسیری باز کند که در آن بتوان این دو پرسش را دنبال کرد؛ اما ارزیابی دقیق و مفصل پاسخهای هایدگر به هریک از این پرسشها، به بحث و بررسی بیشتر نیاز دارد. آیا تحلیل هایدگر از آلثیا به حل مسئلهها و مشکلات حقیقت کمک میکند؟ آیا تفسیر هایدگر از آلثیا نزد پارمنیدس، با سایر جنبههای شعر تعلیمی سازگار است؟ پرسشهای ازایندست، چنان که گفته شد، پژوهشهای مستقل میطلبد؛ اما بهعنوان یک اشاره و اظهارنظر صِرف، میتوان گفت که هایدگر در گزارشها و تفاسیرش دربارۀ پارمنیدس و دیگر متفکران نخستین، بهاندازۀ گزارشها و تفاسیر ارسطو «درست و نادرست» عمل میکند. یعنی اگر از منظر نظام فکری و فلسفی خودشان نگاه شود، «درست» میگویند و با خروج از این منظر، چون و چراهای متعددی از هرجانب دربرابر این تفاسیر قرار خواهد گرفت.
بستن *نام و نام خانوادگی * پست الکترونیک * متن پیام |
05:54:53
07:26:15
12:20:00
17:12:25
17:33:24