


سیدمهدی جلیلی
«لازم است دانسته شود که این وصف صحیح نیست که در کلمات مفرد باشد، زیرا چنین فرضی به محال میکشد. یعنی نتیجهاش آن میشود که الفاظ مفردی که همان وضع لغوی میباشند، و در شکل و ساختمان و صدای حروف به وجود آمدهاند اوصافی باشند که قبل از نزول قرآن در آن الفاظ وجود نداشتهاند. و نیز صحیح نیست که وصف مذکور از جهت ترکیب حرکات و سکنات باشد، و به این صورت که مخالفان به آوردن کلماتی که از حیث توالی و ترتیبشان بر وزن کلمات قرآن باشد مورد تحدی و معارضه قرار گرفته باشند، زیرا این فرض موضوع را در مرحله ای وارد میسازد که "مسیلمه" از روی حماقت در آن وارد شد و گفت: "اِنا اعطَیناکَ الجماهر، فصَلِ لِرَبکَ و جاهِر. والطاحِناتِ طَحناً." و صحیح هم نیست که گفته شود اعجاز قرآن به این است که در حروفش آنچه بر زبان سنگین است پیش نیاید. مطلبی باقی نمیماند جز همان استعاره. و در امر اعجاز هم ممکن نیست که استعاره را اصل قرارداد و آن را مقصود و هدف کلام ساخت. زیرا نتیجه این میشود که بگوییم اعجاز در آیات معدودی است، و در مواضع مخصوصی از سورههای بزرگ وجود دارد. و چون این موضوع هم ممکن نیست؛ تنها یک مطلب باقی خواهد ماند: و آن این است که بگوییم: اعجاز در نظم کلام و تالیف آیات است. این معانی که عبارتند از استعاره و کنایه و تمثیل، و سایر انواع مجاز تماماً از مقتضیات نظم کلام است، و نظم کلام از آنها پدید میآید و با آنها موجود میگردد. و تصور نمیشود که از این معانی داخل در کلمات شود و مفرداتی باشند که در میان آنها حکمی نحوی منظور نگردد، و قابل تصور نیست که در کلام اسمی یا فعلی باشد که در آن استعاره داخل شده است اما بدون آن که با اسم یا فعل دیگری تالیف یافته باشد.
اگر گفته شود که فصاحت در لفظ است نه در معنی، حق آن است که وقتی در خصوص یک لفظ میگوییم: این لفظ فصیح است، این فصاحت در هر حال و در هر وضع و مقام برای آن ثابت باشد. اما معلوم است که مطلب خلاف این است. زیرا ما میبینیم که لفظی یک جا در نهایت فصاحت است، و همان لفظ عیناً در موضع دیگر هیچ نوع فصاحتی ندارد. این بدان جهت است که مزیتی را که ما در بحث خودمان به واسطه ی آن لفظ را توصیف میکنیم مزیتی است که ابتدا در لفظ وجود ندارد و بعداً پدید میآید. یعنی بعد از آن که کلماتی دارای نظمی میشوند آن مزیت هم ظاهر میگردد. و این امری است که اگر شما آن را در کلمات جست و جو کنید (کلماتی که به صورت مفرد آورده اید و در آنها نظمی منظور نکرده تالیفی برای آنها پدید نیاورده اید)، در پی امر محالی رفته اید. و چون مطلب چنین است لازم است به طور قطع و یقین بدانید که این مزیت در معنی است نه در لفظ.
ما بیان دیگری باز در این باب داریم: و آن این که با بررسی و تحقیقی که: هیچ شبهه ای در آن راه ندارد فهمیده ایم که فصاحت مورد بحث ما عبارت است از مزیتی که مربوط به متکلم است نه واضع لغت. و چون مطلب این است بنابراین ما باید به متکلم توجه کنیم که آیا میتواند از خودش در لفظ چیزی بیفزاید که لفظ در معنی لغوی آن را ندارد و متکلم از هنر خود به آن مزیتی میدهد؟ مزیتی که ار آن تعبیر به فصاحت میشود. و چون دقت کنید خواهید دید که متکلم به هیچ وجه نمیتواند با لفظ چیزی بسازد و نمیتواند در لفظ وصفی را پدید آورد. چنین چیزی اصلاًممکن نیست، و اگر چنین کاری را انجام دهد علیه خود سخن فاسدی را بر زبان رانده متکلم بودن خویش را باطل نموده است. زیرا او وقتی متکلم است که وضع لغوی را بر همان مبنایی که لغات وضع شده اند به کار برد. و همه ی ما متفق بودیم که فصاحت در بحثی که باز کرده ایم عبارت است از مزیتی که مربوط به متکلم است به طور قطع، بنابراین لازم است به ضرورت و قطع بدانیم که مخالفان ما گرچه در ظاهر استعمال فصاحت را برای لفظ قرار داده اند ولی آنها هم فصاحت را وصف لفظ در ذات خود، و از حیث این که لفظ صدای صوت و نطق زبان است ندانسته اند، بلکه گفته اند فصاحت مزیتی است که متکلم آن را افاده کرده است . و چون افاده ی متکلم چیزی در لفظ اضافه نمیکند آنچه باقی میماند این است که بگوییم: فصاحت عبارت است از مزیتی که در معنی است. خلاصه آن که: ما فصاحت را برای یک لفظ جدا شده و مقطوع از کلامی که این لفظ مرتبط با لفظ دیگر است، و معنی آن معلق به معنایی است که پشت سر آن قرار میگیرد نمیدانیم.»
05:54:53
07:26:15
12:20:00
17:12:25
17:33:24