


فوکو روش هاي خود را در تحقيقات در قالب چهار اصل کليدي به اين شکل از هم متمايز مي سازد:
1- واژگوني: اين اصل نه تنها بر ساير اصل ها حاکميت دارد، بلکه اساساً پيش فرض آنها نيز محسوب مي شود. منظور از اين اصل، « عبارت است از آنچه انسان ممکن است در فرض مفهوم مخالف در ذهن خود احيا کند. بدين معنا که وقتي سنت يا مکتبي تفسير خاصي از رويدادي تاريخي عرضه مي دارد، مي توان با طرح تفسير و تعبير مقابل آن زمينه ي انديشه تازه اي را در آن خصوص مهيا کرد ».
2- گسست و انقطاع: فوکو روش تاريخي را از نگاه تبارشناسي، ثبت و ضبط منش ويژه و بي همتاي رويدادهاي تاريخ مي داند. پس تداوم و پيوستگي ميان رويدادها مطمح نظر نيستند. در حقيقت، او موضوع گسست و انقطاع ميان رويدادها را مجوز تحقيقات خويش در علوم طبيعي و علوم انساني دانسته است. از نظر وي، تاريخ فراگردي است پر نشيب و فراز و داراي جهش، تغيير و افت و خيز ». به عبارت ديگر، « کار ديرينه شناس آن است که سامان و انگاره دانايي هر روزگار را در سايه اسناد و مدارک مربوط همان دوران مطالعه کند ».
3- ويژگي و يا دگرسازي: در اين اصل فوکو بر ويژگي و خصوصيت گفتمان ها يا شکل بندي هاي استدلالي خاص تاريخي تأکيد مي کند. « اين ترفند متضمن واژگوني اين فرض متداول است که گفتمان نمود و نماد واقعيتي فراگفتماني است. در نظر فوکو، گفتمان چيزي نيست جز خشونتي که ما نسبت به پديده ها روا مي داريم. به عبارت ديگر، ما خواسته ها و رويه خويش را بر پديده ها همواره تحميل مي سازيم ».
4- برون بودگي: اين اصل نيز متضمن واژگوني اصول متعارف و ميثاق هاي علمي مسلط است، چنانکه از ديرباز انديشمندان درصدد فهم معنا و ماهيت امور بوده و حقيقت را در درون پديده ها جستجو مي کرده اند. اما در نظر فوکو، ژرف کاوي هاي دانشمندان موجب شده است که از جلوه هاي حقيقت که در سطح و رويه امور قرار دارد، مورد غفلت واقع شوند. به همين دليل فوکو از تلاش در فهم اعماق پرهيز کرده و به رويه محسوس وقايع پرداخت. به عبارت ديگر، « تبارشناس سويه دروني پديده ها را رها مي کند و به رمز و راز موجود در بيرون پديده ها مي پردازد، برخلاف نگاه افلاطوني، عميق ترين مسائل و امور را حقيقتاً سطحي مي يابد. کسي که خود را به لايه هاي عميق مسائل و پديده هاي مشغول مي دارد، ناگزير از حقايق و رويدادهاي ملموس اطراف خويش غافل مي ماند ».
05:54:53
07:26:15
12:20:00
17:12:25
17:33:24