


راغب اصفهانی در فصل پنجم مقدمه تفسیر، از گفتمانی سخن میگوید که نشان میدهد یکی از مسائل کلیدی او در تفسیر آیات روششناسی معنا و معنیشناسی است: فصل فی عامة ما یوقع الاختلاف و یکثر الشُّبه. در آن چیزهای که اختلاف پدید میآید و به فراوانی شبه ایجاد میشود. این مشکل از سه جا ممکن است پدید آید، یکی از ناحیه اشتراک الفاظ است و یکی از ناحیه دیدگاههای کلامی و اختلاف ناظرین است و یکی اختلاف مبنا در برخورد با لفظ از ناحیه معنا است، بعد میگوید، اگر میخواهیم این مشکل پدید نیاید، یا حل مشکل شود، باید مبانی خود را منقح کنیم که در اینباره چیست و چالش از کجا ایجاد شده وچه را واژههای غریب و مشکل ایجاد شده است. درباره اشتراک لفظی به شناخت شناسی ما نسبت به واژگان و الفاظ مشترک بر میگردد.
اما اختلاف نظر در حوزه کلامی و در برخورد با معنی، به روش شناسی شناخت معنی بر میگردد و باید این مبنا منقح شود که روش ما در اینباره چیست، زیرا، هر چند نزاعهای عقیدتی در مباحث جبر و اختیار، قضا و قدر، اسما و صفات، مسئله کلامی است، اما مشکل آن روششناسی است، (یعنی تا اصول آن ممنقح نشود، نمیتوان با سایر مداهب و ملل بحث و گفتگو کرد و صاحب عقیده را بر موضع واحدی دعوت کرد.) آنگاه سه دیدگاه را مطرح میکند و مبنای اساسی خود را در اینباره آشکار میسازد. او میگوید، چند گانگی دیدگاه مفسران در معنیشناسی سه جهت میتواند داشته باشد، یکی، آنکه کشف معنا از لفظ باشد. یکی از معنی به لفظ باشد، مانند کسانی چون خطّابی (م ۳۸۸) که در تفسیر آیات صفات الهی به ظاهر لفظ بسنده میکنند، وقتی الفاظی چون ید، وجه، عین
درباره خدا بکار میرود، به لفظ آن بسنده میکنند و همین نگرش مشکلساز میشود. و یکی، نظر حکمای الهی است که از ذوات اشیاء به الفاظ میروند، در اینباره چه باید کرد، راغب معتقد است، این مسئله مبنایی است. شناخت معنی بدون فهم حقیقت موضوع، راه به جایی نمیبرد. اهل حقیقت به درستی دریافتهاند، که اگر ما آن حقیقت خارجی را به خوبی نشناسیم، تطبیق لفظ بر آن موضوع درست انجام نمیگیرد. نمیتوانیم به قالب لفظ بسنده کنیم. وقتی خداوند میگوید: وجاءَ رَبُّکَ والمَلَکُ صَفـًّا صَفّا.
و پروردگارت و فرشتهها صف در صف آیند. این پرسش مطرح است که آمدن خدا یعنی چه، و صف در صف شدن الله و ملائکه چیست، این الفاظ چه کمکی به مفسر میکند. مشکل مُشبّهه، مُجسّمه و سلفیه از همینجا پدید آمده که از این الفاظ خواستهاند خداوند را بشناسند و معنای کلمه را دریابند، در صورتی که راغب معتقد است در آغاز باید خداوند را با براهین عقلی شناخت، خداوندی که منزه از جسم، تکثر و جوارح است، آنگاه به سراغ این الفاظ رفت، در آن صورت متوجه میشویم که دست خدا به معنای دست جسمی نیست، چشم او نیز و گوش او و صف ایستادن، همگی متناسب با حقیقت الهی است و بکارگیری این الفاظ از باب مجاز در لغت و استعاره و وسعت معنی است.
با این تحلیل از روش شناسیِ معناست که به اهمیت دیدگاه راغب و تاثیر آن در تفسیر و جهتگیری مهم مفسر در حوزه مباحث اعتقادی و کلامی پی میبریم و اگر دیده میشود راغب در جای جای تفسیر با جبریه، قدریه، مرجئه روبرو میشود و تفسیرهای آنان را به باد انتقاد میگیرد، ریشه در تفاوت نگرش معنیشناسی دارد، معنایشناسیِ که در چار چوب یک نظام زبانی و قاعده عقلی و به صورت همگانی است و با هر صاحب عقیدهای میتوان مواجه شد و از دلالت نشانههای واژگان، سخن گفته میشود. (درباره معناشناسی و رابطه آن با دانش تفسیر قرآن کریم ر. ک
) زیرا اگر در کشف معنا ما به گوینده و موضوع سخن و مخاطب آن توجه نکنیم، نمیتوانیم بفهمیم این سخن ناظر به چه چیزی بوده است؛ از اینرو راغب در اینباره به جنبه مهم روششناسی آن برخورد کرده است و در اینباره اصل مهمی را یادآور شده که باید از ذوات اشیاء به سراغ الفاظ رفت و نه از الفاظ به حقیقت ذوات اشیاء پی برد. لفظ مفهوم است و عینیت ندارد. لفظ نشانه است. مانند تابلویی که ما را به موضوع راهنمایی میکند و نباید به لفظ انجماد پیدا کرد. این عینیت است که لفظ را روشن میسازد، به همین دلیل، مصداق در کشف مفهوم و معنا اهمیت اساسی دارد.
بستن *نام و نام خانوادگی * پست الکترونیک * متن پیام |
05:54:53
07:26:15
12:20:00
17:12:25
17:33:24