


با اينکه هنوز ديرينه شناسي و تبارشناسي به خوبي مورد تدقيق و تحليل قرار نگرفته است، ولي مي توان نارسايي هاي شناخته شده آن را به شرح زير ارائه کرد:
1- از نظر فوکو، گفتمان تابع قواعد است. اين اصل بر مبناي اين نظر است که کار ديرينه شناس را تنها توصيف کردارهاي گفتماني در حال تغييرات متناقض، يعني « توصيف خالصي از واقعيت گفتماني »، مي داند.
2- از اينکه فوکو از يک ديد به عنوان مورخ بي نظر و عيني نگر و از ديدي ديگر به عنوان منتقد و مبارز اجتماعي مطرح مي شود، « بر ايجاد نگرش متناقض وي منجر مي شود. ديرينه شناسي نمي تواند گفتمان گذشته يا حال را با استناد به صدق و کذب ( درستي يا نادرستي ) نقد کند ».
3- از آنجايي که هيچ توسعه و پيشرفتي در کار نيست، نمي توان تحليلي درباره گفتمان هاي آينده ارائه داد و اين نقدگرايي به پوچ انگاري خواهد انجاميد.
4- ديرينه شناسي « نمي تواند انتقال و تغيير عناصر مختلف گفتمان از يک دوره به دوره ديگر با استمرار گفتمان ها را فراتر از دوره هايي که بدان تعلق دارند، ببيند، زيرا در اين ديد هر گفتمان در داخل تا حدودي مشکل مي شود و محدود به آن است و هنگامي که دوره آن چهارچوب خاص شناختي به پايان مي رسد، علوم مربوطه به آن دوره نيز صورت ديگري مي يابند و علوم جديدي جاي آن مي نشيند ».
5- فوکو در تعبير خود از صورتبندي هاي گفتماني، دوگانگي هاي ذهن و عين را رد مي کند. به نظر وي، « مجموعه هاي قواعد گفتماني، نه قواعد صوري استعلايي و نه قوانين تجربي هستند ». اين انتقاد روشن نمي کند که خود وي چه تعبير مثبتي را پيشنهاد مي کند.
6- از نظر ساختارگرايي که اصول و قواعد در وراي پديده ها و در ديدگاه پديدارشناسانه در ذهن افراد جاي داشته و عمل مي کند، مشکل اين است که آيا اين قواعد توصيفي هستند و يا اثرگذار. با عنايت به تأکيد فوکو بر ارزش توصيفي قواعد، پس اثرگذاري اين قواعد چگونه است که فوکو آن را به روشني بيان نمي کند؟
7- فوکو نظام گفتماني را مجموعه پيچيده اي از روابط مي داند که به عنوان يک قاعده عمل مي کنند و آن را در سطح عميق تري از شکل گيري صوري علم مي داند و قدرت علّي قواعد و صورتبندي هاي گفتماني را به صورت ناموجهي به شرايط وجود اين صورتبندي ها تبديل کرده است.
8- اگر چه ديرينه شناسي درصدد توصيف خالص از واقعيت گفتماني است، ولي فوکو نتوانست « از عرضه ي تبييني شبه ساختارگرايانه درباره ي پديده هايي که کشف کرد، خودداري کند ».
9- فوکو از طريق ديرينه شناسي سعي دارد علوم انساني را از گرفتاري دوگانگي هاي گوناگون رهايي دهد، اما خود دچار وضعيت اجتناب ناپذيري مي شود که « در عين حال هم درون و هم در بيرون از گفتمان هاي مورد مطالعه خود باشد و در نتيجه هم دعاوي حقيقت معنادار آن گفتمان ها را بپذيرد و هم آن را موقوف و معلق سازد ».
10- در پديدارشناسي ادعا مي شود که مي توان افق روزمره ي کشف شده خود را به عنوان يک نظام معرفي کرد. به همين شکل در ديرينه شناسي فوکو نيز بر کشف محتواي اشکال محقق گفتماني تأکيد مي شود و در هر دو، بي ثباتي و تزلزل رخ مي دهد، زيرا به ناچار اقدام به حذف و تعليق مسئله حقيقت و معنا در همه ي گفتارها مي کند.
11- ديرينه شناسي معتقد است، با اجتناب از دعاوي حقيقت، خود را از نظريه هاي کلي معاف ساخته است و به ثبات دست يافته است. حال آنکه، « علم انساني فرامدرن معهود، نه تنها از بي ثباتي هاي ذاتي انديشه مدرن فارغ نيست، بلکه نشان مي دهد که خود نوع فرعي جديدي از نظريه ي اصلي کانتي است ». اين تعارضات دروني را نيز در تقسيم بندي دوره هاي تاريخي فوکو مي توان ديد و گفتمان ديرينه شناسانه علي رغم پافشاري به گسست عميق و عظيم ميان عصر نمايش و عصر انسان، نشانگر پيوستگي عميق با زمان حاضر است.
12- فوکو تلاش دارد در ديرينه شناسي دانش براي شناخت شناسي سوژه ي جانشيني را مطرح کند، اما هيچ گاه دقيقاً چيستي آن مشخص نمي کند.
13- با اينکه فوکو در پي يافتن يک « نظريه عام ناپيوستگي » است، از توصيف محض وقايع گفتماني به هوسرل نزديک مي شود، زيرا اين توصيف وي را به جستجوي وحدت سوق مي دهد. وي از سوي ديگر در توصيف روش شناسانه، « ناخودآگاه از دکارت، يکي ديگر از افراد منفور در نظر خويش، تقليد مي کند ».
در نتيجه فوکو با عرضه دو روش ديرينه شناسي دانش و تبارشناسي حقيقت و قدرت و نگرش جديد به ساير موضوعات مربوط به انسان، بنياد آنچه را تا به امروز علوم اجتماعي خوانده مي شود، در هم ريخته است. پيوندهاي فکري فوکو با نيچه، هايدگر، مرلوپونتي و ويتگنشتاين نشان مي دهد که نوآوري و بداعت انديشه هاي فوکو ريشه در انديشمنداني دارد که در زمان خود، به نوآوري شهره بوده اند. در هر حال فوکو را مي توان يکي از بحث انگيزترين چهره هاي فلسفي پايان قرن بيستم دانست که انديشه هاي جديد و بديع او توانسته است توجه اغلب صاحب نظران را به خود جلب کند.
05:54:53
07:26:15
12:20:00
17:12:25
17:33:24