


موضوع محوری دیگر و بُعد دوم بحران انسان معاصر و ازجمله مهم ترین مفاهیمی که در بحث هایدگر از تاریخ هستی پیش می آید مفهوم فراموشی هستی است. ما در دورانی زندگی می کنیم که هستی را از یاد برده ایم و حتی همین نکته را هم که هستی را از یاد برده ایم فراموش کرده ایم. هایدگر فراموشی هستی را، هنگاهی که مطلق، مؤکد و مزمن باشد، موقعیت نیست انگارانه نامیده است. به عقیده ی هایدگر از زمان افلاطون تاکنون هرجا از هستی پرسش شده، هستنده ای چون آب، آتش، خاک، اقنون اولیه، انسان، حیات، ماده، روح، صیروت، اراده، جوهر، انرژی یا بازگشت جاویدان همان مطرح شده است نه صرف الوجود. سپس به چگونگی این هستنده توجه گردیده و پرسشگری در آن متوقف شده است.
اما نیست انگاری اصیل کجا کار می کند؟ آنجا که انسان ها به هستندگان آشنا متوسل می شوند و باور می آورند که همین هستندگان بسنده اند و درنتیجه هستی را همچون هستندگان به شمار می آورند؛ زیرا آنهایند که هستند. اما با این عمل آنها مسئله ی هستی را منکر می شوند و هستی را به سان نیستی و آنچه هست که گوهر است می شناسند. در نظر گرفتن هستندگان و فراموش کردن هستی نیست انگاری است. (6) هستی نه خداست نه بنیاد جهان. هستی ذاتاً دور از همه ی هستندگان است و درعین حال از هر هستنده ای، اعم از اینکه صخره باشد یا جانوری، یا کار هنری یا ماشینی یا فرشته ای یا خدایی، به هستی انسان نزدیک تر است. هنگامی که تفکر، هستندگان را همچون هستندگان نشان می دهد، بی تردید خود را به هستی مرتبط می کند. اما در حقیقت چنین تفکری همواره به هستنده و ماهیت آن می اندیشد و کاملاً روشن است که هرگز به هستی و ماهیت آن نمی اندیشد. از همین روست که پرسش درباره ی هستی همواره در پرسش درباره ی هستندگان در جا می زند. اندیشه ی فلسفی با نظریه ای در گذر به سوی هستی، از هستندگان به هستندگان بازمی گردد؛ زیرا هرگونه عزیمتی از سوی هستندگان و هر بازگشتی به سوی آنها پیشاپیش در پرتو نور هستی قرار دارد.
به گمان هایدگر دوران مدرن فراموشی هستی را کامل کرده و پرسش هایی چون انسان کیست جای مسئله ی بنیادین را گرفته اند. در نخستین صفحه ی کتاب «هستی و زمان» چنین آمده است که از روزگار افلاطون و ارسطو مسئله ی هستی از یاد رفت. هنگامی که چیزی را از یاد می بریم آن چیز بر ما پنهان می ماند. اما در این کتاب میان پنهان ماندن هستی و فراموش کردن آن تفاوت ظریفی وجود دارد؛ دازاین این امکان را دارد که به هستی بیندیشد، اما از این اندیشه دست کشیده و آن را فراموش کرده است، بااین حال ممکن است کسی در زمانه ای به دنیا بیاید که مدت های طولانی از فراموشی هستی می گذرد و او هیچ تصوری هم از اندیشه به هستی ندارد و در این مورد خود هستی است که خود را پنهان کرده و در پله ای از تاریخ خود جای گرفته است که این پنهان گری ویژگی آن به شمار می آید.
جان کلام در «هستی و زمان» و فلسفه ی هایدگر آن است که به نام هستی است که هستی همه ی هستندگان همچون وابستگی ما به آب و هوا به آن بسته است. هایدگر ما را غرق در کلیت موجودات می کند تا در مرگ و نیستی برای فراچنگ گرفتن هستی دست و پا بزنیم. دازاین و همه ی بنیادهای آغازین هستی اش خود ما هستیم. همه ی ایسم ها و سیستم های فلسفی بعد از افلاطون و همچنین الهیات مسیحی در افتراق هستی شناختی مشترک اند. همه ی تلاش هایدگر آن بوده است که از هستنده به هر شکلی که باشد به هستی برسد.
به نظر او روش تحقیق در وجودشناسی (Onto-Logie) از افلاطون تا دکارت آن بوده است که حقیقت را در صحت و مطابقت بجوید؛ برای مثال فیلسوفی که معتقد است که حقیقت همان حیات است، کوشیده است درستی قولش را از طریق منطبق بودن این قضیه بر واقعیت ثابت کند. هایدگر می گوید این روش دور شدن از حقیقت وجود است؛ زیرا حقیقت وجود، مطابقت نیست. حقیقت مطابقت، وجود است. در همین جاست که مفهوم «آلثیا» ظهور کرد. آلثیا کشف بینشی است که نه بر علت و معلول، بلکه بر نسبت بطون و ظهور استوار است. موجودات فتح باب وجودند و وجود را آشکار می کنند و پرده از آن برمی دارند. یونانیان باستان حقیقت را با آلثیا یا ناپوشیدگی یکی می دانستند. خطای افلاطون ویرانگر و تعیین کننده است. او آغازگر فکری بود که به تنزل آلثیا به درستی و مطابقت منجر گردید و با اندیشه ی او آلثیا به زیر یوغ ایده و دیدار در آمد. آلثیا دیگر مشخصه ی موجودات نیست، بلکه همراه روح مقهور تشابه و مطابقت گردیده است. همین تشابه است که بعدها به مطابقت تنزل یافت و بدین قرار از زمان دکارت به بعد نسبت روح و اشیا به نسبت سوژه و ابژه تبدیل شد که بازنمود و واسط میان آنهاست. حقیقت به صحبت تبدیل گشت و دیگر جایی برای امر گشوده باقی نماند. (7)
بدین ترتیب می توان طرح هایدگر را در تقابل کامل با رهیافت تاریخی دوران جدید دانست؛ زیرا در تلقی معمول دوران جدید نیز دو مرحله ی اصلی وجود دارد؛ نخست آنکه میان انسان و جهان براساس اصل سوژه و ابژه جدایی کامل ایجاد شده است؛ دوم آنکه برای یافتن مضمون جهان علم جدید مدنظر قرار گرفته است و چون علم جدید حوزه ای مخصوص به خود دارد و مضمون کامل جهان را از آن نمی توان مطالبه کرد، تصویر جهان در علم جدید تصویری ناقص و نارساست و جنبه های متعدد دیگری را که جهان دارای آن است و انسان ذاتاً (چون جهانمند است) نیازمند آنها، در این تصویر مفقود شده است. مرحله ی نخست تلقی معمول دوران جدید انسان را بی جهان ــ و در اصل بی خانمان ــ کرده است و مرحله ی دوم، که مضمون درستی از جهان به انسان جدید ارائه نمی دهد، به نیست انگاری و بی معنایی منتهی می شود. هدف هایدگر این بوده است که در وهله ی نخست ثابت کند فرض انسان بی جهان نادرست است و میان انسان و جهان نه جدایی، بلکه پیوندی کاملاً ذاتی وجود دارد. او در وهله ی دوم کوشید نشان دهد با مراجعه به علم جدید نمی توان به مضمون جهان دست یافت، بلکه باید به جای علم جدید به حوزه های دیگر روی آورد تا مضمون جهان را فهمید و توصیف کرد.
این نکته ی بسیار مهم، اهمیت رسالت طرح هایدگری جهان را نشان می دهد؛ اینکه ما به چه حوزه ی دیگری روی آوریم تا مضمون جهان را به شکل کامل تری تحصیل کنیم. البته مستقل از این بحث درست است که توصیف مضمون جهان براساس علم جدید امری است ناکافی و نارسا، توجه کنید که هایدگر این توصیف را نادرست ندانسته، بلکه نارسا خوانده و به دلیل این نارسایی، که مانع برملا شدن سایر ابعاد جهان است، آن را مستلزم نیست انگاری دانسته است. (8)
اما چگونه انسان جهان را براساس مضمون اصیل و حقیقی آن بازمی یابد؟ هایدگر به تحلیل آثار هنری دست زده و سرانجام مضمون جهان را در شعر به معنایی که مدنظر اوست یافته است. هایدگر خود جهان را براساس شعر توصیف کرده و به جهان گوهری که به نظر او مضمون چهارساحتی جهان را بازمی نماید دست یافته است: قدرت نجات دهنده ی انسان جدید در شعر نهفته است؛ زیرا مضمون کامل جهان را ــ یعنی جهان گوهری ــ برای انسانی که ذاتی جهانمند دارد برملا می کند.
05:54:53
07:26:15
12:20:00
17:12:25
17:33:24