


از دیدگاه هایدگر بیش از دوهزار سال است که تفکر فلسفی خدا، جهان و انسان را موجوداتی متمایز از هم تلقی کرده است. از نظر فیلسوفان پس از دکارت، جهان و موجودات داخل آن در یک سو قرار دارند و ما در مقام حیوان متعقل در سوی دیگر. هر یک از این دو اساساً جدا و مستقل از هم وجود دارند. اما هایدگر گفته است: هستی من از آغاز جدا از جهان نیست، بلکه ضرورتاً و شاید بتوان گفت ذاتاً خصلت آن در فرا روی به سوی جهان و موجودات است. (3) او از عصر تصویر جهان سخن گفته است. وقتی برای همگان یگانه راه تماس با جهان، پذیرش جهان همچون تصویر باشد، آشکار می شود ما در دوران خاصی زندگی می کنیم که با اصطلاح هایی چون مدرنیته و دوران مدرن مشخص می گردد. تصویر جهان به معنای جهانی است که از چشم انداز علمی خاصی دیده می شود. تصویر جهان امری در بنیان خود متعلق به روزگار مدرن است. در سده های میانه کسی جهان را به صورت تصویری نمی دید. در آن سده ها انسان ها جایگاه خود را در نظمی که خدا آفریده بود به آسانی تشخیص می دادند. به همین شکل در یونان باستان هم تصویر جهان وجود نداشت؛ زیرا در یونان، انسان رابطه ای نزدیک تر با هستی داشت. فرآیند تبدیل شدن جهان به تصویر همان فرآیند تبدیل انسان به سوژه است.
هایدگر مهم ترین ویژگی فلسفی دوران مدرن را روزگار باور به سوژه دانسته است. او در شرح دشواری هایی که دوران مدرن ایجاد کرده، آن را شب طولانی و ظلمانی خوانده و نشان داده که این دوران اوج فراموشی هستی است و انسان دیگر تصوری از حقیقت هستی در سر ندارد و مناسبات انسان به گونه ای نادرست تنظیم شده اند و استبداد باورهای همگانی شکل گرفته و برای انسان زیست بوم او فقط سرچشمه و منبع بهره است. خرد انسانی محاسبه گرانه و ابزاری شده است، و هیچ دشمنی برای اندیشیدن خطرناک تر از این خرد علمی مدرن نیست. با فلسفه ی دکارتی هستن به عینیتی تبدیل شد که فقط در رابطه ای که با سوژه، همچون فاعل شناسا که بازنمایی محاسبه گرانه دارد فهم می شود. من می شناسم دکارتی بیان سوژه باوری بود. نیروی خدایی سده های میانه این بار به شکل خرد انسان ظهور کرد. سوژه برای دکارت همان جایگاه گوهر واقعی چیزها در متافیزیک ارسطو را یافت. هایدگر برای رهایی از بی خانمانی انسان اثبات کرده که هستی او در جهان است. بدین منظور او در تحلیل نامعمول خویش، به جای واژه ی انسان، برای اشاره به هستی خاص او، از واژه ی دازاین استفاده کرد. دازاین به معنای هستنده ای است که سرانجام آن را انسان می نامیم و در وجود خود ممکن است فقط به این دلیل که در جهان هست. دازاین هستی خود را همچون هستنده ای نشان می دهد که در جهان خود هست، اما درعین حال به خاطر جهانی که در آن می زید هست. در اینجا وحدت خاصی میان در ــ جهان ــ بودن و دازاین می یابیم.
دازاین هستنده ای است که صرفاً در زمره ی هستنده های دیگر در نمی آید، بلکه وجه تمایزش از نظر اونتیکی است. اما این تقویم هستی دازاین اقتضا می کند که در هستنش با این هستی رابطه ای وجودی داشته باشد و این به خودی خود گویای آن است که دازاین این خودش را به شیوه ای و با نوعی آشکاری در هستنش فهم می کند. ویژگی این هستنده آن است که با هستنش و از طریق هستنش این هستی برایش گشوده است. فهم هستی خود یک تعین هستی دازاین است. وجه تمایز اونتیکی دازاین در این است که دازاین به گونه ای انتولوژیکی هست. (4)
هایدگر در بخش نخست کتاب «هستی و زمان» کوشیده است نشان دهد هستی دازاین، هستی ــ در ــ جهان بوده و ذاتاً یک پدیدار واحد است. این بیان هایدگر در مقابل فهم دکارتی از انسان قرار دارد که در آن انسان موجودی مرکب از اجزای جدا از هم نفس ـ بدن در یک جهان مادی صرف است. برای اثبات جهانمندی ذاتی انسان، هایدگر به تحلیل میان هستی دازاین و سایر هستندگان روی آورده است. او دو وجه هستی برای هستندگانی غیر از دازاین قائل است: هستی توی دستی و هستی فرادستی؛ چنانچه هستنده ای همچون ابزاری در دست دازاین باشد، هستی آن توی دستی، و در غیر این صورت فرادستی است. ابزار ذاتاً عبارت است از چیزی برای؛ در این برای، اسناد و ارجاع چیزی به چیز دیگر نهفته است. ابزار همواره ازآن رو که به ابزار دیگری تعلق دارد هست. همه ی هستندگان غیر از دازاین از هستی فرادستی برخوردارند و وقتی در قلمرو کاربردی در نظر گرفته می شوند هستی توی دستی می یابند. با ویژگی ابزاری جهان به صورت شبکه ای از ارتباطات و نسبت ها در ساحت حضور دازاین درمی آید و هر هستنده در این شبکه هویتی غیر از ابزاری بودن ندارد.
این اندیشمند آلمانی بر آن است که هستی ابزاری مقدم بر هستی غیرابزاری و بنیاد آن است و تمام بحث هایی را که دکارت و فیلسوفان دکارتی و دیگران درباره ی جدایی سوژه و ابژه و شک در وجود جهان و لزوم اثبات آن کرده اند خطایی است که از بی توجهی آنها به اولویت و تقدم جنبه ی ابزاری ناشی شده است. وی به این مطلب اشاره کرده است که یونانیان باستان شیء را پراگما می نامیدند که معنای کنش نیز می دهد. آنها بعدها کم کم شیء به معنای ابزار را فراموش کردند و به شناخت ذاتی شیء روی آوردند.
یونانیان باستان برای اشیا اصطلاح مناسبی داشتند: (پراگماتا)؛ یعنی آنچه انسان در سروکار داشتن دل مشغولانه ی (پراکسیس) با آن کار دارد. ما هستنده ای را که در دل مشغولی با آن تلاقی می کنیم ابزاری می نامیم. (5)
بستن *نام و نام خانوادگی * پست الکترونیک * متن پیام |
05:54:53
07:26:15
12:20:00
17:12:25
17:33:24