


طرح مساله مرگ خدا از سوی نیچه، به معنای اعلام خدای محتضری بود که از قرن ها پیش، با آغاز سنت متافیزیک، رو به احتضار گذاشته بود. ریشه های مفهوم «مرگ خدا» در اندیشه نیچه، در سوبژکتیوسیم متافیزیکی که در تفکر سقراط، افلاطون و ارسطو مستتر بوده و در سنت دکارتی به اوج خود رسیده، در نیچه کاملاً به تمامیت خود می رسد و همچنین در افکار هر گونه تفکر حضوری و معنوی و از سوی دیگر، به تعبیر هایدگر، در روی برگرداندن از وجود و توجه به موجود در سنت نظری و تاریخی متافیزیک باید جستجو و پیگیری شود. نیچه معتقد بود با مرگ خدا افقی به روی بشر گشوده می شود. دیگر ایمان به خدای مسیحی همچون گذشته وجود ندارد و همه ادله برای اثبات خدای مسیحی قدرتش را از دست داده است. سوبژکتیوسیم متافیزیکی در نیچه نه تنها به مرگ خدا همچنین به مرگ حقیقت نیز منتهی می شود. «حقایق مسلم، درست همان چیزی است که وجود ندارد، ما تنها با تعابیر رو به روئیم»۱۸. آنچه به عنوان حقیقت تلقی می کنیم صرفاً چشم انداز های ماست و هیچ بنیاد مطلقی برای حقیقت وجود ندارد، بدین جهت می توانیم بگویم بسط سوبژکتیوسیم نه تنها به مرگ خدا بلکه همچنین به مرگ حقیقت و ارزش های اخلاقی منجر شد. مرگ اخلاق، به تبع بی بنیاد شدن اخلاق، راه را بر روی نیهیلیسم اخلاقی هموار کرد. مرگ خدا به مرگ مطلق و مرگ مطلق به مرگ حقیقت و مرگ حقیقت به مرگ ارزش های اخلاقی منجر شد. مرگ ارزش های اخلاقی راه را بر روی نیهیلیسم هموار کرد.
05:54:53
07:26:15
12:20:00
17:12:25
17:33:24