


آن روز که اسحاق نيوتون اين جمله را گفت، شايد نمي دانست که روزگاري، در آينده اي نه چندان دور، خود او هم يکي از آن غول ها خواهد شد و بزرگ تر از همه يِ آن ها. او متواضعانه اين سخن را در موردِ تأثيري که از انديشه هاي کپلر آلماني، گاليله ي ايتاليايي و کپرنيک دانمارکي گرفته بود مي گفت؛ و اين بخت را در ميانِ دانشمندانِ هم عصرش داشت که پيش از مرگ مزدِ تلاش هايش را بگيرد، هرچند آن قدر نماند که نتيجه ي ايده هايِ جاويدان اش را بر انسان و تأثيري را که طرزِ فکرِ جديدش بر جهان گذاشته بود ببيند. آن روز نيوتون شايد نمي دانست که انسانِ آينده، او را به عنوانِ برترين دانشمندِ تمامِ اعصار و قرون بر خواهد گزيد؛ و به حق که اين جامه تنها برازنده ي اوست!
دنياي مدرن در همه ي جوانب اش مديونِ نيوتون است، نه فقط براي قوانينِ حرکت و حسابِ ديفرانسيل.بدهکاريِ انسان به او بسيار بيشتر از آن چيزي ست که خودش از غول هاي گذشته وام گرفته بود؛ بيش از همه به خاطرِ اين که نيوتون «چگونه» ها را به جايِ «چرا» ها نشاند، و «علتِ فاعلي» را به جايِ«علتِ غايي» برگزيد و انديشه ي ارسطو و استادش افلاطون را براي هميشه به کنجِ کتاب ها و کلاس هايِ تاريخِ علم فرستاد. ارسطو و افلاطون و علمايِ قديم، براي هر پديده اي به دنبالِ چراها بودند. آن ها وقتي مي ديدند که سنگ به سمتِ زمين سقوط مي کند، مي پرسيدند: «چرا؟» و هدفِ علم از ديدِ آن ها پاسخ به اين چراها بود. ارسطو در پاسخِ اين که «چرا سنگ به زمين سقوط مي کند؟» مي گفت: «سنگ از عنصرِ خاک است و هر چيزي ميل دارد که به اصلِ خود باز گردد؛ پس سنگ به سويِ زمين سقوط مي کند» نيوتون اما نخستين کسي بود که در مقابلِ ارسطو و افلاطون ايستاد و به سادگي گفت: «مهم نيست که چرا سنگ به زمين سقوط مي کند؛ مهم اين است که چگونه سقوط مي کند» همين جا-به-جاييِ به ظاهر ساده بود که به قوانينِ حرکت و جاذبه انجاميد؛ و بعدها چون سيلي بنيان کن ريشه ي پوسيده ي تفکراتِ افلاطوني را در فيزيک و ديگر علوم از جا کند. جست-و-جو در پيِ چگونگي پديده ها و نه چرايي آن ها، چنان تغييرِ مؤثري بود که به مدتي کوتاه، در علومِ تجربي و انساني جاي خود را باز کرد و اگر تاريخ را داورِ خوبي بدانيم، به نظرِ من تنها انديشه هايي از بوته ي آزمايش سربلند بيرون آمدند که وامِ انديشه ي نيوتون را ادا کرده بودند.
برايِ مدتِ کوتاهي پس از رياضيات و فيزيک، نوبت به تأثيرِ نيوتون در ديگر علومِ تجربي رسيد و از رهگذرِ نگاهِ جديد به جهان، علمِ شيمي با کنار گذاشتنِ چهار عنصرِ قدما متولد شد. زيست شناسي مدرن و نظريه ي تکامل هم مولودِ همين طرزِ فکر جديد بودند. در حوزه ي علومِ انساني، با نگاهِ «چگونگي» به جهان، انديشه هاي سياسي و اجتماعي جديد به وجود آمد. ليبراليسمِ کلاسيک -آن گونه که جان لاک و ولتر پايه نهادند، به جايِ چراييِ حقوق و تکاليفِ انسان ها، به چگونگي آن پرداخت؛ در علومِ سياسي، روشِ حکومت گري دموکراتيک کشف شد و تلاش برايِ کشفِ اين که «چه کسي بايد حاکم باشد و چرا ؟» تبديل شد به «چگونه بايد حکومت کرد؟»؛ در روان-شناسي، جامعه شناسي، حقوق و ديگر شاخه هايِ علومِ انساني هم کمابيش اين انديشه پايه ي تمامِ انديشه هاي ماندگاري شد که هنوز بشرِ مدرن از آبشخورِ آن ها سيراب مي شود.
مي بينيم که ماجراي سيبِ نيوتون -که به گمانِ من تنها يک خيال-پردازي شاعرانه از يک تاريخ نگار است که جدي گرفته شده- زاينده و پرورنده ي همه ي آن چيزي ست که امروزه به نامِ مدرنيته مي شناسيم.نيوتون مي گفت که بر شانه ي غول هاي علم ايستاده است و نمي دانست که در پسِ اين جمله ي تاريخي اش -که شايد از سرِ تواضعي «دانشمندانه» ادا کرده بود- چه پيش بيني بزرگي نهفته است. سده هاي شانزدهم تا بيستمِ ميلادي، عصرِ غول هاي علم و عمل بود. مدرنيته با سرعتي باور نکردني مرزها را پشتِ سر مي گذاشت؛ روشنگري آرام-آرام تأثيرِ خود را در اروپا نشان مي داد و با رسوخ در عمقِ ذهنِ توده هاي بي شکل اروپايي، آن ها را با مفهوم هاي جديدي آشنا مي کرد که بن-مايه ي موفق ترينِ آن ها انديشه ي «علتِ فاعلي» بود که غولي به نامِ اسحاق نيوتون به بشر آموخته بود.
دستور زبان پدیدارشناسی بر شانه غول ها ایستاده است تا بتواند مشکلات زندگی انسان معاصر را حل کند.
بستن *نام و نام خانوادگی * پست الکترونیک * متن پیام |
05:54:53
07:26:15
12:20:00
17:12:25
17:33:24