


از آن زمان که بشر به ساخت تفکر مدرن و نیست انگاری وارد شد، مثل انسانی را داشته است که در حال سقوز به اعماق دره برای نجات جان خود به هر شاخه خشکی متوسل شده است، و او را به ساختن بهشتی زمینی امیدوار ساخته است و حال که بهشت زمینی برای او به دوزخی مبدل شده و در جستجور آرمان شهر خود سر از ویران شهر درآورده است، بازهم در جستجوی مفری به آغوش خرافه و عرفانهای دروغین پناه برده است.
ترجمه و تفسیر لفظ پست مدرن(که ظاهراٌ در دهه سی قرن بیستم به کار رفته است) مشکل است و حتی پرداختن کوتاه به اندیشه های پست مدرن نیز در این اجمال ممکن به نظر نمی رسد و مجال گسترده تری می طلبد. لیکن باید توجه داشت که اولاٌ پست مدرن، مرحله ای از بسط مدرنیته است، که با نفی تمام مبادی، غایات و مبانی و ارکان نظری مدرنیته آغاز می شود و در اصل بحران فراگیر تمدن مدرن و خودآگاهی نسبت به این بحران است. این بحران نه از نوع بحران های زایا، بلکه از نوع بحرانهای انحطاطی است که در دوران افول یک سیستم رخ می دهد. از همین جهت است که نیست انگاری پسامدرن را «خود ویران گر» نامیده اند.
در نیهیلیسم پسامدرن آشکارا سوبژکتیویسم مدرن در آرای متفکرانی چون مارتین هایدیگر، میشل فوکو، ژاک دریدا، و حتی تئودور آدورنو و هربرت مارکوزه به نقد جدی کشیده می شود. که بازتاب اجتماعی این نفی گسترش نوعی «اسکیزوفرنگی فرهنگی» و تجزیه هویت است که بر عمق و شدت واکنش های «اضطراب افسردگی» مدرن و خشونت های لاقیدانه می افزاید. این نوع نیست انگاری نافی هر نوع نظام اخلاقی، و فراتر از آن هر بنیان، مبنا و امکان تفکری یا معرفت شناختی است. این نگرش باعث ایجاد هرج و مرج و بحران گسترده اخلاقی است که نمادی از یک انحطاط بوده و فاقد هر نوع چشم انداز ایجابی است و لذا شدیداٌ یأس آلود، سیاه و پوچ انگار است.
ادبیات نیهیلیستی این دوره به حد افراطی مأیوس کننده، وهم آلود و بیمار صفت است. آثار رمان نویسانی همچون کافکا، آلبرکامو و برخی آثار میلان کوندرا، گابریل گارسیا مارکز و مارگریت دوراس نمودهایی از این ادبیات یأس آلود نیست انگار هستندو این آثار اغلب نمایشگر بحرانی هستند که سوبژه مدرن در عصر سیطره نیست انگاری پسامدرن بدان مبتلا گردیده است که عمیقاٌ گرفتار بی اعتقادی، بی هویتی و فقدان پایبندی به اعتقادات و آرمانهاست که این ویژگی را تحت عنوان «مخالفت با تعصب» پنهان می کرد. چنین فردی به نازل ترین مراتب حیوانیت خود تنزل کرده و گرفتار احساس تنهایی ناشی از بیگانگی با حقیقت هستی است. این تنهایی رنج آور، تلخ ترین حس رنج و پوچی را به همراه می آورد. قهرمانهای این داستانها اسیر یک چرخه بی حاصل و عمیقند و در این دور باطل نیست انگارانه، از درون تحلیل می روند و فرو می پاشند. در این آثار ادبی فضایی گیج، مبهم و سردرگم یک جامعه پسامدرن نیست انگار توصیف می شود.
به این عبارات آلبرکامو توجه کنید:
سرشت پوچی در آغاز است و در انتها.
شعور نیز به طریقه خود به من می گوید که این دنیا پوچ است.
خود را می کشند زیرا زندگی به زیستنش (هم) نمی ارزد.
تیپ شخصیتی که در واپسین دوران حیات غرب مدرن و در دوره نیست انگاری خود ویران گر پست مدرن پدید آمده، شخصیت «شیزوفرن نیست انگار» است. انرژی معنوی این تیپ شخصیتی در حصار مدل سکولاریستی زندگی و اقتضائات نازل آن –غریزه گرایی، اصلت حیوانیت، از خود بیگانگی و ...- اسیر و محصور می گردد و صبغه ای مادی و حیوانی پیدا می کند؛ که موجب مسخ قابلیت های شگفت انگیز او در قلمرو سازندگی معنوی می گردد؛ و به یک انرژی مضطرب سرگردان پرخاشگر مبدل می گردد و تدریجا مدار حرکت این انرژی، صبغه ای ویرانگر و حتی خود ویرانگر پیدا می کند و به حرکت در مدار بیهودگی، ابتذال و یأس پوچ انگار می پردازد. این مدل شخصیتی، غصیر اصیل بوده و شخص را از ماهیت و هویت خود تهی می کند. در ادامه به برخی از خصایص این شخصیت که به صورت قالب «منش» و تیپولوژی روانشناختی- اجتماعی حاکم بر جوامع نیست انگار غربی درآمده است می پردازیم.
این شخصیت گرفتار گونه ای «افسردگی منتشر» و مستمر است که بیشتر خود را از توان افتادن انرژی معنوی و کمال گرایی قدسی و بسط بیهودگی و رنج ناشی از بی معنایی زندگی نشان می دهد. این حس بیهودگی باعث گونه ای ناخشنودی مداوم توأم با نارضایتی است.
در این میان کسانی پس از خودآگاهی از بحران، سعی در عبور از آن نموده اند. نیچه و هایدیگر در میان فیلسوفان از این قبلند. نیچه اگر چه نقاد تمدن سقراطی-مسیحی است، اما به سر منشأ متافیزیک غربی در یونان ماقبل سقراط همچنان دل بسته است و از این رو خود نیز گرفتار نیست انگاری است. شاید بتوان گفت اندیشه پست مدرن را او بنیان نهاده است.
05:54:53
07:26:15
12:20:00
17:12:25
17:33:24