


سورسور در دورهی زبانشناسی عمومی که در سال 1915انتشار یافت بار دیگر به این پرسش بنیادین پرداخت که نشانه زبانشناختی چیست؟ او با تقسیم نشانه به اجزاش، نشانه را همچون سکهای انگاشت که یک روی آن دال(صوت -تصویر) و روی دیگر آن مدلول (مفهوم) است این نکته نشان میدهد که معنای نشانه غیر ارجاعی است یک نشانه حاکی از ارجاع یک واژه به یک شئی در جهان نبوده بلکه آمیزش دال و مدلول است ما در انگلیسی واژه tree را به خاطر آن به کار نمیبریم که لفظا به اشیائی درخت مانند در جهان اشاره دارد بلکه کاربرد دال آن(tree) تداعی کننده یک مفهوم معین است پس در این صورت باید نتیجه بگیرم که نشانهها اختیاریاند و معنامندیhamid haiatiشان نه به خاطر کار کردی ارجاعی، بلکه به خاطر کار کردشان در نظام زبانی موجود در هر موقعیت زمانی است. این زبان موجود در هر وهلهی زمانی است که به عنوان نظام همزمانی زبان مورد استناد قرار میگیرد، نه عنصر در زمانی زبان که در طول تاریخ تحول مییابد. انسانها به هنگام سخن گفتن یا نوشتن شاید بر این باور باشند که در حال ایجاد روابط ارجاعیاند اما در واقع در کار ایجاد ارتباط زبانشناختی خاصی (parole- پارول) برآمده از نظام همزمانی و موجود زبان (langue-لانگ )اند. مرجع نشانه نه خود جهان بلکه همین نظام است. بارت میگوید: لانگ جزء اجتماعی زبان است، جزئی که فرد نمیتواند آن را خلق کرده یا تغییرش دهد، لانگ اساسا الزامی جمعی است که برای برقراری ارتباط، باید کلا آن را پذیرفت. سوسور به دو محور اساسی در نظام زبان ( لانگ ) اشاره میکند- محور همنشینی که حاصل گزینش اصوات از هم دیگر است مانند واژه درخت از میان اصوات رخت و بخت و تخت... و غیره و محور جانشینی برگزیدن واژههای مشخص از میان واژههای ممکن است. هر پاره زبانی(پارول) توسط فرآیندهای آمیزشی در راستای محور همنشینی و فرآیندهای گزینشی در راستای محور جانشینی ایجاد میشود. سوسور در دوره زبانشناسی عمومی مینویسد: در زبان تنها تفاوتها وجود دارد. حتی مهم تر: یک تفاوت عموما خود حاکی از اجزای مثبتی است که تفاوت مذکور میان آن دو برقرار میشود؛ اما در زبان تنها تفاوتهایی عاری از اجزای مثبت وجود دارند. چه دال را در نظر بگیریم و چه مدلول را زبان حائز ایدهها یا اصواتی نیست که موجودیت شان مقدم بر نظام زبانی باشد، بلکه تنها حائز تفاوتهای مفهومی و آوایی نشات گرفته از آن نظام است. سوسور، در دوره زبانشناسی عمومی علم جدیدی را متصور میشود که به بررسی «حیات نشانهها در جامعه» خواهد پرداخت. او این علم را سیمولوژی (نشانهشناسی) مینامد. نشانهشناسی یا چرخش زبانشناختی سوسوری طرز تلقیهای مختلفی در علوم انسانی ایجاد کرد که میتوان آن را یکی از خواستگاههای نظریه بینامتنیت دانست. میخائیل باختین نظریهپرداز ادبی روس نظر متفاوتی در رویکرد به زبان با سوسور داشت. دغدغهی زمینههای اجتماعی تبادل کلمات امری است که اهم توجه او را بسوی خود جلب کرد. اگر سرشت رابطه بنیاد کلام برای سوسور از در نظر گرفتن زبان به عنوان یک نظام عمومیت یافته و انتزاعی ناشی میشود از نظر باختین این سرشت از موجودیت کلام در عرصههای اجتماعی مختلف ناشی میشود که خود موجد ایده بینامتنیت است. با این حال نه سوسور و نه باختین اصطلاح بینامتنیت را در آثار خود به کار نبرده و اعتبار ابداع این واژه نصیب ژولیاکریستوا میشود وی تحت تاثیر آراء این دو نظریهپرداز بود و میخواست نظریات عمده آنها را با یکدیگر تلفیق کند. که بعدا به آن خواهیم پرداخت. پس از سوسور، نشانه زبانشناختی دیگر یک واحد نامتحد، غیر ثابت و رابطه بنیاد بوده، فهم این نکته ما را به شبکهی گستردهای از روابط، تشابهی و تفارقی، رهنمون میسازد که نظام همزمانی زبان را شکل میدهند این نکته هر چند در مورد کل زبان است ولی در مورد نشانه ادبی نیز صدق میکند. کار مولفان آثار ادبی صرفا گزینش واژهها از میان یک نظام زبانی نبوده، آنان پیرنگها، صورتهای متنوع ژانری، خصوصیات شخصیتی، تصویر پردازیها، شیوههای روایتگری و حتی عبارات و جملات را هم از میان متون ادبی پیشین و از سنت ادبی بر میگزینند. مثلا اگر یک مولف مدرن شخصیتی شیطانی را در متن خود به نمایش بگذارد، به احتمال قوی بیشتر بازنمود جان میلتون از شیطان در شعر روایی بهشت گمشده، را مد نظر داشته تا هر تصور لفظی و واقعی دیگری از ابلیس مسیحی را. همان گونه که بارت و دیگران بحث کردهاند حتی متون ظاهرا «واقعگرا» نیز معنای خود را نه از بازنمایی مستقیم جهان فیزیکی بلکه از رابطهی خود با نظامهای ادبی و فرهنگی میگیرند. با در نظر گرفتن چنین رویکردی به متون میتوان گفت که یک اثر ادبی دیگر حاصل افکار اصیل یک مولف نبوده و ریشه در نظام در هم تنیده متون دارد. حاصل چنین نگرشی لاجرم ما را به این اندیشه رهنمون میکند که رولان بارت تحت عنوان مرگ مولف از آن یاد میکند بارت در این مورد میگوید: اکنون میدانیم که یک متن رشته کلماتی عرضه دارندهی یک معنای«خداانگارانه»ی واحد («پیام» مولف - خدا) نبوده، بلکه فضایی چند بعدی است که در آن طیف متنوعی از نوشتهها، بی آنکه هیچ یک اصیل باشند، در هم آمیخته و با هم مصادف میشوند. متن بافتهیی از نقل قولهای برگرفته از مراکز بیشمار فرهنگ است. نویسنده تنها میتواند به تقلید از حالتی بپردازد که همواره پیشین بوده، و هیچ گاه اصیل نیست. تنها توان او به هم آمیختن نوشتهها و رو یا رو ساختن برخی با برخی دیگر، به گونهای است که هرگز بر هیچ یک از آنها استوار نشود. اگر او بخواهد خود را بیان / برونفکنی کند، دست کم باید بداند که آن «چیز» درونییی که در اندیشهی «ترجمان» آن بوده خود تنها یک لغتنامهی آسان ساخته است که هر کلمهاش تنها از طریق کلمات دیگر قابل توضیح است، و این روند تا بینهایت ادامه دارد در اینجا اشاره صریح بارت این است که معنای کلام مولف نه از آگاهی یکهی او بلکه از جایگاه آن کلام در نظامهای زبانی- فرهنگی است. هرکلمهای که مولف به کار میگیرد،هر جمله، هر بند، یا کل متنی که میآفریند ریشه در نظام زبانی دارد که خود برآمده از آن بوده، و از این رو معنای خود را نیز براساس همین نظام کسب میکند. این نوع نگرشی که توسط بارت مطرح شده همان نگرشی است که نظریهپردازان هم عصر او آن را نگرش بینامتنی نامیدهاند.
همانطور که اشاره شد اصطلاح بینامتنیت نخستین بار در آثار ژولیاکریستوا مطرح شد و دورهی زمانی آن از اواسط تا اواخر دههی شصت فرانسه میباشد. آثار کریستوا در این زمان در کنار آثار بسیاری از دیگر متفکران پساساختارگرای بحثانگیز نظیر ژاک لاکان، ژاک دریدا، رولان بارت، میشل فوکو و لوئی آلتوسر قرار میگیرد. از نظریهپردازانی که کریستوا بسیار متاثر از او بود میتوان از باختین نام برد. باختین بر زمینههای اجتماعی، طبقات و گروههای خاص به کار برندگان زبان تاکید داشت. با آن که فرمالیسم در صدد تشریح «ادبیت» آثار ادبی و زبانشناسی سوسوری در صدد تبیین زبان به عنوان یک نظام همزمانی بوده به زعم باختین هر دو رویکرد این نکته را نادیده میگیرند که زبان در موقعیتهای مشخص موجودیت دارد. باختین میگوید زبانشناسی سوسوری بدون چنین توجهی به خصوصیت اجتماعی، همچنان در حد چیزی میماند که میتوان آن را «عینیتگرایانتزاعی» خواند و واژه وجهه اجتماعی و انسانمدار خود را از دست میدهد. باختین مینویسد: نه تنها گفته، بلکه نفس اجرای آن دلالت و اهمیت تاریخی و اجتماعی دارد همچنان که در کل نفس تحقق آن در این جا و آن جا و اکنون در یک شرایط مفروض، در یک وهلهی تاریخی معین و تحت شرایط اجتماعی مفروض از چنین دلالت و اهمیتی برخوردار است. نفس حضور گفته به لحاظ تاریخی و اجتماعی دلالتگر و حائز اهمیت است. زبانشناسی انتزاعی سوسور زبان را از ماهیت مکالمهایاش تهی میسازد، ماهیتی که در برگیرندهی سرشت اجتماعی، ایدئولوژیک، سوژه محور و سوژهنگر زبان است. حرف باختین در نهایت این است که زبان در ارتباط کلامی ملموس و نه در نظام زبانشناختی انتزاعی زبان یا در روان فردی گویندگان حیات و تکامل مییابد و در واقع موقعیت زبان یک وضع صیرورتی داشته که نهان و آشکارش در موقعیتهای اجتماعی است. در این جا آنچه به نظر بدیهی میرسد جنبه خطابوارگی کلام و گفته است که بایستی گرانیگاه مطالعه زبان باشد باختین میگوید: جهتگیری کلام به سوی مخاطب بینهایت حائز اهمیت است. در واقع، کلام یک کنش دو سویه است این کنش همان اندازه که با خود کلام تعیین میشود با توجه به طرف خطاب معیین میگردد. این کنش در قالب کلام، دقیقا حاصل رابطهی متقابل میان گوینده و شنونده، میان مخاطب کننده و مخاطب شنونده است. هر و همهی کلامها بیانگر «یکی» در رابطه با «دیگریاند» من قالب کلامی خود را از دیدگاه دیگری، نهایتا از دیدگاه اجتماعی که به آن تعلق دارم اخذ میکنم. کلام پلی است که بین من و دیگری زده میشود. اگر یک سر این پل به من متکی است، سر دیگر آن به مخاطبام اتکا دارد. کلام قلمرویی است که هم مخاطب کننده و هم مخاطب شونده، هم گوینده و هم طرف سخناش در آن سهیماند. اشاره باختین در اینجا همان چیزی است که وی ژانر گفتاری مینامد و تفاوتها را در طنین و آهنگ کلام معین میسازد مثلا ما در خوش آمدگویی به رئیس یک موسسه با خوشآمدگویی به یک دوست طنین و آهنگ کلام یکسانی بکار نمیبریم. واژههایی که ما بر میگزینیم در هر موقعیت خاصی حائز یک «دیگربودگی» در رابطه با خوداند باختین میگوید گوینده آدم کتاب مقدس نیست که تنها با موضوعات بکر و هنوز نام نایافته سر و کار داشته و برای نخستین بار نامی به آنها بدهد... در واقعیت... هر گفتهیی، علاوه بر مضمون خاص خود، همواره به شکلی از اشکال به گفتههایی از دیگران که مقدم بر آن گفته بودهاند (به مفهوم گسترده کلمه) پاسخ میدهد. گوینده (آدم) نیست و بنابراین سوژه گفتار او خود به ناچار به صورت عرصهای در میآید که نظرات وی در آنجا با نظرات شرکایاش (در گفت گو یا بحث بر سر وقایع روز مره)، یا با دیگر دیدگاهها، جهانبینیها، گرایشها، نظریهها و امثال آن (در سپهر ارتباطات فرهنگی) مقارن میشود. جهانبینیها، گرایشها، دیدگاهها و نظرات همواره بیانی کلامی دارند. این همه گفتار دیگران (به شکل شخصی یا غیر شخصی) است، و جز در گفته نمیتواند انعکاس یابد. گفته نه تنها موضوع خود، بلکه گفتار دیگران دربارهی آن، را مورد توجه قرار میدهد.
همین درک دگربودگی زبان است که مبین مهمترین مفهوم باختینی یعنی مکالمهگرایی، بوده و نشانگر سرشت بینامتنی آن مفهوم میشود به نظر باختین، مکالمهگرایی از مولفههای همهی زبانها است. البته این امکان هست که ابعاد اساسا اجتماعی و بین شخصی زبان ارتقاء یافته یا سرکوب شود. او در مارکسیسم و فلسفهی زبان به همراه وولوشینوف نشان میدهند که چگونه طبقهی حاکم میکوشد «نبرد میان داوریهای ارزشی اجتماعی را که {نشانهها}رخ میدهد مضمحل کرده یا به درون معطوف کند، تا به این وسیله نشانه را تکطنینی کند». در واقع بین نیروهای مرکزگرا که گفتمان مسلط را ارائه میدهند و نیروهای مرکزگریز تقابل وجود دارد برای مثال باختین در کتاب خود درباره رابله به بررسی این نکته میپردازد که چگونه سنتهای کارناوالی کهن همچون نیروهای مرکزگریزی در کار ارتقاء بخشیدن به ابعاد «غیررسمی» جامعه و زیستمان انسانی بوده و از راه کار برد زبانی نازل و نمایش «قشر به لحاظ جسمانی پستتر» صورت میدادند انگارههایی از بدنهای هیولایی، شکمهای برآمده، حفرههای جسمی، هرزهگی ها، میگساریها و بیبند و باریها همگی انگارههای کارناوالوارهاند. کارناوال از ره گذر چنین انگارههایی، شاکلهی جمعی و غیر رسمی مردم را پاس داشته و در برابر ایدئولوژی رسمی و گفتمان قدرت مذهبی و حکومتی میایستد. بحث باختین این است که، وارث مدرن این سنت غیر رسمی، شدیدا هزلگون و هجوآمیز و مکالمه بنیاد کارناوالگرایی را باید رمان دانست.
بستن *نام و نام خانوادگی * پست الکترونیک * متن پیام |
05:54:53
07:26:15
12:20:00
17:12:25
17:33:24