


فهرست يونانيان نامداري که به شهر شوش، اين ميعادگاه تاريخ وسرنوشت، پناه مي بردند، مقام و منزلت اين دربار را آشکار مي سازد. اين فهرست طولاني و به نحو شگفت انگيزي پرمعناست. هيپيياس جبار آتن و دماراتوس شاه اسپارت راه پناهنده شدن يونانيان را به ايران گشودند؛ اينان که از کشورهاي خود رانده شده بودند به شوش پناه آوردند و درآن جا مورد پذيرايي شاهانه قرار گرفتند.
پس از آن دو بايد از افراد زير نام برد:
ميلتيادس، حاکم جبار خرسونس، که پيش از آن که فرمانده پيروزمند سپاه آتن در ماراتون شود به عنوان سردار در خدمت ايرانيان بود.
تميستوکلس، فاتح سالاميس که آتني ها او را تبعيد کردند و از سوي اسپارتيان مورد تعقيب بود، به ايرانيان پناه برد و چنان که خواهيم ديد او را غرقه در شکوه و جلال کردند.
پائوزانياس فاتح پلاته، چنان در برابر اطرافيان شاه بزرگ چاپلوسي کرد که هموطنانش از خشم او را در همان معبد آته نا که به آن جا پناه بد زنده به گور کردند تا از گرسنگي مرد.
کالياس، برادر زن کيمون جانشين تميستوکلس و رئيس هيأتي که از آتن به سفارت در 469 ق. م به شوش آمده بود در بازگشت به نوبه خود متهم مي شود که خود را به ايرانيان فروخته است.
کتسياس مؤلف کتاب پرسيکا/ پارسنامه مورخ و پزشک، به خدمت اردشير خوش حافظه در مي آيد.
گزنفون شاگرد سقراط و مؤلف کتاب آناباسيس [لشکرکشي در داخل آسيا] در سپاه کوروش کوچک خدمت مي کند.
آلکيبيادس، متعصب ترين آتني [در اصل: آتني ترين يونانيان]، دست پرورده پريکلس و شاگرد سوگلي سقراط، سپهسالار آتن در ساموس و فاتح نبردهاي آبيدوس و کوزيکوس، توسط يونانيان محکوم به مرگ مي شود و مي گريزد، مهمان تيسافرن سردار ايراني مي شود و در ايالتي که فرناباذ شهرب ايراني آن است از دنيا مي رود.#
و نيز در شمار اين گروه مي توان از لوساندروس اسپارتي، فاتح آيگوس پوتاموس نام برد که با کمک مالي کوروش کوچک جنگ پلوپونز را پيروزمندانه به پايان مي رساند؛ و نيز کونون سردار آتني مغلوب در آيگوس پوتاموس که بار ديگر فرماندهي ناوگان ايران را در کنيدوس بر عهده مي گيرد (ماه اوت 394) و پيساندروس و اسپارتيان همراه او را شکست مي دهد.
همچنين درياسالارآنتالکيداس که در 386 به عنوان سفير به شوش مي آيد تا خواستار "صلح شاهانه" شود. پس از او لئون و تيماگوراس در دربار ايران به سفارت مي آيند، و سپس پلوپيداس تبايي است که او نيز در 366 به عنوان سفير يونان نزد اردشير به شوش مي آيد و او يکي از عاملان پيروزي در لئوکتروس است. و از همه مهم تر ارتش يونانيان ايوني و جاهاي ديگر است که از اولين روز تا آخرين روز امپراطوري هخامنشي، پس از ماراتون و سالاميس و حتي پس از ايسوس و آربل تا زمان غارت شوش توسط اسکندر مقدوني به شاه بزرگ وفادار مي ماند.
يک نکته ديگر را مورخان پيوسته فراموش مي کنند و آن اين است که اگر "صلح رومي" (پاکس رومانا) براي يونان در واقع صلح سقوط بود، بهترين روزهاي تاريخ آتن روزهاي پس از پيروزي بر ايران در آغاز قرن پنجم پيش از ميلاد نبود، بلکه از روزي آغاز شد که کالياس براي درخواست صلح به دربار شوش رفت و پيمان صلح را در سال 499 ق. م امضا کرد – اين همان پيماني است که با عادي سازي روابط ميان شوش و آتن، به آتن امکان داد تا از رقيب خود، اسپارت "صلح سي ساله" يعني «قرن» پريکلس را به دست آورد. نکته ديگري که مورخان فراموش مي کنند اين است که اسپارت، اين نماد اخلاقيات جدي و سخت، تنها هنگامي به بزرگي امپراتوري خود دست يافت که دوستي ايرانيان را کسب کرد و از کمک مالي ايشان بهره مند شد، و در اين مقام بلند باقي نماند مگر به برکت "صلح شاهانه" که در بامدادي بهاري در سال 386 – يعني يک قرن پس از ماراتون – تيريباذ فرمانرواي ايراني ايوني، به نام شهريار خود مواد پيمان آن را براي فرستادگان اسپارت و آتن و کورنتوس و آرگوس و تب، که براي شنيدن آن به سارد آمده بودند قرائت کرد. و آن گاه چنين مرداني همچون تيريباذ که از شوش و سارد صلح را بر دولت – شهرهاي يوناني تحميل مي کنند (دولت – شهرهايي که از سر رشک و کينه و جاه طلبي يکديگر را مي دريدند) به بازيچه هاي دسيسه هاي حرم تشبيه مي شوند.#
از زمان انتشار کتاب گفتار در باره تاريخ جهان بوسوئه تا امروز تقريبا يک کتاب مهم در باره روابط ايران هخامنشي با جهان يوناني منتشر نشده که نظير جمله زير در آن ديده نشود: «ميان سلطنت مرد سالارانه کوروش بزرگ يا داريوش اول و سلطنتي که اسکندر به آن حمله کرد گودال ژرفي وجود دارد»، (شرق و يونان باستان، انتشارات دانشگاهي فرانسه، 1953، ص 196) و حتي يکي از آنان به اين نکته توجه نکرده است که اگر فقط 52 سال پيش از واقعه گرانيک يونانيان، اين مردان آزاد براي يک بار متفق الرأي به آسيا مي شتابند تا شرايط صلح شاهانه را از زبان يکي از شهرب هاي او بشنوند و همه بي درنگ سوگند ياد کنند که آن را محترم بشمارند، از آن رو بوده که پادشاهي هخامنشي هنوز هم مانند گذشته سلطنت شاه بزرگ بوده که حيثيت سياسي و اخلاقي آن بي رقيب و عظيم و دست نخورده باقي مانده بوده است. و اين، نه به خاطر طلا و سلاح شاه ايران بود، که اين بار هيچ نقشي نداشتند، بلکه به دليل اعتبار و اقتدار شخصي او و از جهت نقش داوري يي بود که پيوسته يونان برايش قائل مي شد. اين دو امر توجيه شدني نيستند مگر با توجه به نيروي حياتي فوق العاده و درخشش تمدني که از بيست و پنج قرن پيش به ابن سو هميشه دانسته است که چگونه با فضايل و اخلاق نيک و شيوه زندگي خود تمام کسان را از دوست و دشمن که راه شناسايي آن را پيدا کرده اند تحت تأثير قرار دهد و شيفته خود سازد. تمدني که در برابر آشور و کلده و مصر فراعنه و حکومت هاي آتن و اسپارت و تب و سلطه جويي مقدوني و روم و بيزانس ايستاده و شاهد زوال آنها شده بي آن که محاسن و فضايل بنيادي خود را از دست بدهد، و بي آنکه هيچ گاه از اين که تمدني ايراني با زبان پارسي باشد باز ايستد. تمدني که جزر و مد هولناک هجوم هاي مقدوني و اعراب و درنده خويي هاي وصف ناپذير مهاجمان مغول و ترک و تاتار را تحمل کرده است بي آن که مانند بسياري از تمدن هاي ديگر براي هميشه نابود شود، بلکه حتي در پي اين تاخت و تازها پيروزمند بيرون آمده و در هر بار و در آخر کار اين تمدن ايراني بوده که زنده و پيروزمند باقي مانده است: اين اسکندر است که "ايراني مي شود" همان گونه که نخستين و بزرگ ترين فرمانروايان عرب يعني عباسيان و پس از ايشان جانشينان بلافصل چنگيز و تيمور نيز ايراني مي شوند.#
در اين باره نظر آرتور پوپ، مؤلف اثر گرانقدر و عظيم پژوهشي در هنر ايران و يکي از بهترين کارشناسان تمدن ايراني در خور توجه است. پوپ معتقد است که تاريخ يونان در مقايسه با طول تاريخ ايران چيزي جز يک واقعه شکوهمند نيست و عظمت روم فقط پرده اي از نمايشنامه جهاني است. پديده اي با چنين سترکي و نيرومندي آدمي را در صحنه تاريخ به اشتباه مي اندازد. نه تنها تاريخ آسيا، بلکه تاريخ جهان هم تا زماني که منابع قدرت ايران کشف و بيان و اندازه گيري نشوند و دامنه تأثير آن به سنجش در نيايد و درست فهميده نگردد غير قابل فهم خواهد ماند. به نظر من پوپ حق دارد؛ زيرا که تا زماني که ماهيت واقعي نيروهايي که ايران باستان را نخستين امپراتوري جهان و يکي از بهترين امپراتوري هاي سازمان يافته دوران باستان ساختند شناخته نشود، در شالوده تاريخ جهان معمايي وجود خواهد داشت.
تا وقتي ندانيم که چگونه ملتي واحد بابل را به مبارزه مي طلبد، مصر فراعنه را در زير فرمان در مي آورد، با افتخار در برابر آتن مي ايستد، اسکندر را مجذوب خود مي سازد، با امپراتوري روم و بيزانس پيکار مي کند، از تاريخ چيزي ندانسته ايم.
تا وقتي ندانيم که همان ايران پس از آن که از اعراب شکست خورد و بي سردار و بي دفاع ماند، و پس از آن که لگدمال گله هاي بيابانگرد مغول و تاتار و ترک شد که براي کشتن و غارت و سوزاندن آن چه از حمله اعراب باقي مانده بود آمده بودند، به برکت چه نيرويي توانست زنده بماند و با فکر و هنر خود يادگار عظمت باستاني و بازمانده صفات و خصوصيات اصلي خود را در جان ها و دل ها زنده و پايدار نگاه دارد، از تاريخ چيزي در نيافته ايم.
تا زماني که به تاريخ نه به عنوان دانش به سرنوشت بشريت در حال پيشرفت بلکه به عنوان گاهنامه اعمال فرماندهان و شاهان نگريسته مي شود، تا وقتي که به تاريخ با مجموعه اي از پيشداوري ها و گمراهي هايي نگريسته مي شود که ادبيات به اصطلاح تاريخي در باره تمدنهاي آسيا رواج داده اند، فهم تاريخ ممکن نخواهد شد.
تا زماني که بعضي از ادعاهاي بي دليل و پيشداوري ها که رنگ حقايق تاريخي به خود گرفته اند براي بينندگان و خوانندگان فاش نشوند تا هر کس از ياوه بودن آن ها بتواند ارزش واقعي آن ها را بشناسد، تاريخ چيزي جز يک دور باطل و مشرق زمين چيزي جز معمايي درک نشده نخواهد بود.#
من در بررسي خود از چين و هند سخني نخواهم گفت، زيرا که با آن که پيام معنوي آن ها مجذوب کننده و ميراث هنريشان استثنايي است، ناچارم براي بحث خود حدودي قائل شوم. در اين جا تنها از ايرانيان سخن خواهم گفت، همان ايرانياني که هر کودک غربي در نخستين صفحات کتاب درسي تاريخ خود با نام پارسي و ماد و تحت عنوان ننگين "بربرها" با ايشان آشنا مي شود؛ همان بربرهاي شکست خورده در سالاميس که مورخان غربي از سه قرن پيش تاکنون تکرار مي کنند که شکست آنان آزادي جهان را نجات بخشيد و سبب پيروزي قطعي روح بر ماده شد. مي خواهم اثبات کنم که اين عقيده غلطي است که ايران هخامنشي، چنان که معمولا مورخان مي گويند، مخالف با هر چه دوست داريم و مخالف با آن چه مايه افتخار آتن مي پنداريم، يعني مخالف با عشق به زيبايي و ستايش آزادي و فرهنگ معنوي بوده است. مي خواهم ثابت کنم که نبردهاي ماراتون و سالاميس هرگز آن اهميت و معنايي را که پسينيان از اکتشاف آن بر خود مي بالند، نداشته است. و سرانجام مي خواهم ثابت کنم که علت اساسي دشمني عميق و انکارناپذير يونان نسبت به حريف شرقي خود – که تاريخ هم نخواسته است با قضاوتي بي طرفانه لکه آن را بزدايد – ناسازگاري ريشه دار ميان دو جهان و دو گونه مختلف تفکر در آنها بوده است، يعني اختلاف هايي آشتي ناپذير در باره چگونگي رفتار آدمي و رسالت انسان در گيتي و آرمان او در باره مفهوم کلي زندگاني؛ و علت اين اختلاف، بر خلاف آن چه غالبا رياکارانه القا کرده اند، تباهي جانشينان کوروش نبوده است.
بستن *نام و نام خانوادگی * پست الکترونیک * متن پیام |
05:54:53
07:26:15
12:20:00
17:12:25
17:33:24