


مفهوم سلامت، وابسته به زیربنای پارادیمی تفکر است (Chuengsatiansup.K.2003)،
در برخورد با سلامت، دو الگوی اساسی(پارادایم)، مطرح گشته است؛
ü الگوی(پارادایم) زیست-پزشکی
ü و الگوی(پارادایم) زیستی-روانی-اجتماعی
در مدل غالب بیومدیکال( زیست–پزشکی)؛ که «از نظر فلسفی؛ در پارادایم مادی و تقلیل گرا ریشه دارد»(Chuengsatiansup.K.2003)، سلامت برحسب عملکردها و فرآیندهای معمولی زیستی درک و تعریف میشود؛ «حالتی از عملکردهای جسمی و فرآیندهای زیستی نرمال» بنابراین ویژگیهای چند بعدی حیات، در دنیای واقعی طب، تا ابعاد مادی آن(زیستی) تقلیل داده می شوند، به عبارتی، از دیدگاه زیست-پزشکی؛ «سلامت»، اساساً، عبارت است از؛ «نداشتن اختلال جسمی» (گراهام اسکمبلر.1386:مقدمه مترجم).
الگوی زیست-پزشکی (بیومدیکال)، اقدامات «سیاستگذاری سلامت» را، به سمت اصلاح مسیرهای زیست-شناختی منتهی به بیماری، یا اصلاح و درمان نقایص و آسیبهای بیولوژیکی(میکروبی) هدایت میکند، ازاین رو، به خاطر تاکیدی که بر جدا فرض کردن فرد از اجتماع و اجتناب از گنجاندن فرد در جامعه بعنوان عضوی فعال، داشته، مورد انتقاد قرارگرفته استLindau,StacyTessler&Others.2003)).
دیگر اینکه؛ تعریفِ مدل بیومدیکال از سلامت، مانع درگیر کردن ذینفعانِ توسعه اقتصادی- اجتماعی در فرآیندهای سیاست گذاری سلامت می شد. اما امروزه نه تنها، به ابعاد روانی اجتماعی سلامت توجه می شود بلکه حتی، به ابعاد روحانی آن نیز توجه شده است؛«سلامت: حالت دینامیکی از رفاه جسمی، روانی، اجتماعی و معنوی» (Chuengsatiansup.K.2003).
به هر حال، مطالعات انجام گرفته، در پارادایم های علمی جدید، در جهتِ ترکیب و تلفیق سلامت فردی در جامعه، و با هدف ایجاد نگاهی متعادل، به مفهوم سلامت، یک مسیر جدید پرس و جو را، ارائه می دارند که در آنها ؛ «به جای بیماری یا عارضه، «افراد» مرکز مداخله قرار میگیرند»(Lindau et al., 2003;WHO, 2001)
الگوی زیستی-روانی-اجتماعی بیشتر، برعواملی تأکید می ورزد که مقاومت متفاوت افراد در برابر بیماری را تعیین می کند، بویژه عوامل اجتماعی، روان شناختی، و رفتاری. این نوع نگاه تلویحاً، بیانگر تعریفی از سلامت است که عبارت است از؛ نوعی وضعیت تندرستی ذهنی، رضایت از توانمندی جسمی، و توانایی اجرای نقش های اجتماعی واجد ارزش، و مجموعه ای از متغیرهایی که اغلب با عنوان«کیفیتِ زندگی» بررسی می شود.
در حالی که، تبیین بر اساس الگوی زیست پزشکی از نقشِ عامل واحد، یعنی تقلیل گرایی زیست شناسیک حمایت می کند، الگوی دیگر، مشوق رویکردی چند بعدی و چند سطحی است، که در تبیین؛ مستلزم عوامل جامعه شناسیک، روان شناسیک و زیست شناسیک، در عین حال، تاثیرگذار بر یکدیگر است؛ بعنوان مثال بر پایه این رویکرد: «بیکاری و سلامت نوعی رابطه دیالکتیکی همراه با تاثیر متقابل دارند»
بنابراین، تصمیم گیری و برنامه ریزی در حوزهِ سلامت و مراقبت سلامت، امری صرفاً نظری یا بالینی که در حیطهِ عمل متخصصان و پزشکان یا جامعه شناسان پزشکی باشد نیست؛ بلکه، به راحتی، می تواند مانند هر جریان دیگری، تحت تاثیر و مداخله مقامات سیاسی و دولتی و مداخلات مقامات و منابع فاقد صلاحیت خارج از حوزه مذکور، قرار بگیرد.
آنچه امروزه، بيش از پيش نمايان گردیده؛ لزوم و اهميت ويژه نوسازی نظام های سياستگذاري عمومی، به سمت مرکزیتِ «سلامت عمومی» براي رسيدن به عدالتِ سلامتی بسيط تر، مي باشد، چراکه؛
دولتها از طریق سیاست گذاریهای عمومی، مسئولیت ویژه ای برای ایجاد شرایط بنیادین برای یک زندگی سالم و تسهیل انتخاب های سالم برای شهروندان دارند.
05:54:53
07:26:15
12:20:00
17:12:25
17:33:24