


الف) فرایند تکلم
چنان که گفتیم، از دیدگاه عبدالقاهر، کارکرد اصلی کلام بیان دانش بشری و آشکارسازی و انتقال محتواهای پنهان آگاهی انسان است. این روشنگری و انتقال نیز به واسطۀ فرآیندی خاص روی میدهد؛ بدین طریق که شخص، نخست به مفاهیم و موجودات و ـ به قول عبدالقاهر ـ معانیای که از قبل میشناخته است، به وسیلۀ نشانهها یا کلماتی اشاره میکند (عبدالقاهر، دلائل، 22).
این نشانهها به صورت قراردادی وضع شدهاند؛ یعنی گویشوران یک زبان در دلالت یک نشانه به معنای خاص توافق کرده اند. مثلاً، اگر به جای ضرب به معنی زدن رَبض گفته میشد هیچ خللی به وجود نمیآمد (همان، 56). این نشانهها یا کلمات، اگر دارای معنایی نباشند، یا معنای آن را ندانیم، فقط آوایی هستند بیمحتوا که اندیشهای به آنها تعلّق نمیگیرد (همان، 60). این همان دیدگاهی است که روانشناس مشهور روسی، ویگوتسکی بیان داشته است: «کلمه بدون معنا، آوایی خالی است؛ پس معنا معیار کلمه و جزء لاینفک آن است» (ویگوتسکی، 163).
ب) معنا، واحدی یکپارچه
به اعتقاد عبدالقاهر جرجانی، اگر چه کلمات نشانه و دالّ بر معنایی از پیش موجود هستند، امّا اگر به صورت منفرد و بدون به کار رفتن در جمله و گفتمان استعمال شوند، فقط کارکرد اشاری و ارجاعی دارند و بر معنای مشخّص و معینی دلالت نمیکنند. به عبارتی، این جمله و بافت سخن است که به کلمات معنای مشخّص میبخشد (عبدالقاهر، دلائل، 336، 371، 391). این همان مطلب است که برخی زبانشناسان معاصر همچون آیور آرمسترانگ ریجاردز بر آن تأکید میکنند. عبارت ریچاردز در این باره بسیار گویا و بسی شبیه تعابیر عبدالقاهر است؛ آنجا که میگوید واژهها لزوماً واحدهای معنا نیستند و یک واژه به خودی خود جدای از یک پاره گفتار معنایی ندارد، یا این که معناهای ممکن زیادی دارد. تنها وقتی معناهای ممکنش با معناهای واژههای دیگر ترکیب شود، معنایی مییابد که میتوان گفت از آن متنفریم، یا از آن خوشمان میآید (ابودیب، 59؛ نیز رک: عبدالحسینی، «بررسی...»، 69).
عبدالقاهر جرجانی اظهار میدارد که اندیشه و مقصود گوینده با زبان ـ خواه گفتاری و خواه نوشتاری ـ و آن هم به صورت یک جمله ـ یعنی ترکیبی آگاهانه از کلمات ـ بیان میشود. حصول این ترکیب نیز، جز در چارچوب ساختار دستوری خاص هر زبان امکان پذیر نیست. به عبارتی، از دیدگاه او ساخت سخن بر مبنای قواعد دستوری، عملی فکری است که به صورت زبان متجلّی، و به شکل یک الگوی کامل صورتبندی میشود.
این فرایند نه از واحدهایی جداگانه که به هم پیوستهاند، بلکه از ساختی کامل تشکیل میشود که در آن، به واحدهای منفرد (هر کلمه) همزمان در ارتباط با یکدیگر فکر میشود. از نگاه او، گوینده به بنایی میماند که در حین ساختن، هیچ آجری را پیش از بقیه محکم نمیکند و همزمان چند آجر مختلف را در ذهن خود کنار یکدیگر میچیند و جفت و جور میکند؛ بعد، وقتی به تصویر ذهنی واضحی رسید، آن آجرها را همراه با یکدیگر بر جای مینهد و محکم میکند (رک: عبدالقاهر، دلائل، 87).
پ) تمایز اندیشه و گفتار
او توضیح میدهد که در این عمل فکری، عناصر کلمات چنان باهم پیوستگی مییابند و یکپارچه میشوند که یک مفهوم و معنا را به تصویر میکشند. بدین سان، معنای واژگان مفرد چنان در ارتباط با دیگر عناصر حل میشود که گویی کل عبارت یکسر تداعیگر یک مفهوم و معنا، و آن هم معنای برخاسته از کل سخن است. عبدالقاهر میگوید مَثَل واضع کلام، مثل کسی است که قطعهای طلا یا نقره را میگیرد و قسمتی از آن را در قسمت دیگر ذوب میکند و همچون قطعۀ واحدی در میآورد (همان، 305).
او در ادامه توضیح میدهد که در عبارتی چون «ضَرَبَ زیدٌ عمراً یومَ الجمعه ضرباً شدیداً تادیباً له» ـ یعنی زید عَمر را روز جمعه به خاطر این که ادب کند سخت زد ـ قرار است که در حقیقت از مجموع این کلمات برای مفهوم یا همان مقصود و معنای واحد نتیجهگیری شود. عبدالقاهر میگوید «چنان که برخی توهّم کردهاند، سخن از معانی متعدّدی در میان نیست...؛ بلکه مفهوم کلام از مجموع کلمات، یک معنی واحد است؛ معنای واحدی چون اثبات زید به مثابۀ فاعل ضرب برای عَمرْو در زمان خاص و به وصف خاص و متوجّه به غرض خاص. به همین دلیل است که میگویند این کلام، کلام واحدی است» (همانجا).
این دیدگاه عبدالقاهر، دقیقاً همان دیدگاه ویگوتسکی است که معتقد است اندیشه بر خلاف گفتار از واحدهای جداگانه تشکیل نیافته است. ویگوتسکی میگوید وقتی میخواهیم اندیشهای را مانند «امروز پسربچهای را پابرهنه و با پیراهن آبی دیدم که در خیابان میدوید» به دیگری منتقل کنم، هر جزء این جمله یعنی پسر بچه، پیراهن، رنگ آبی آن، دویدن پسر بچه، و نداشتن کفش را جداگانه در نظر نمیگیریم؛ بلکه همۀ آنها را در یک اندیشه به تصوّر میآوریم؛ گرچه معنا را در قالب کلماتی جداگانه قرار میدهیم» (ویگوتسکی، 197).
ت) نحو، بازتابانندۀ ساختار ذهن
نکتۀ ظریفتر آن است که از دیدگاه عبدالقاهر جرجانی، نحو و اندیشه جدای از یکدیگر نیستند. از نگاه او، وقتی از ترتیب معانی در نفس خود فارغ شدیم، دیگر نیازی نداریم که در ترتیب الفاظ، فکری را از نو شروع کنیم. ما خود میفهمیم که الفاظ برای ما مرتّب میشوند؛ چرا که الفاظ در خدمت معانی اند و تابع آنها. بدین سان، علم به موقعیتهای معانی در نفس و فکر، علم به موقعیت الفاظ دال بر آن معانی است در گفتار» (عبدالقاهر، دلائل، 58).
بستن *نام و نام خانوادگی * پست الکترونیک * متن پیام |
05:54:53
07:26:15
12:20:00
17:12:25
17:33:24