


وجود» و «حقيقت» مهمترين دل مشغولي هيدگر است، بگونهاي که بحث و تأمل پيرامون هر مسئله منوط به بررسي نسبت آن مسئله با «وجود» و «حقيقت» است. هيدگر در هستيشناسي خود براي رسيدن به معناي «وجود» و «حقيقت» از وصف پديدارشناسانه هرمنوتيک وجود خاص آدمي (=دازاين) Da-sain شروع نمود، به گونهاي که «دازاين» را آيينه قرار داد تا وجود را در آن مشاهده نمايد. در نظر وي پرسش از ذات «حقيقت» نيز در گرو توجه به نحوه وجود آدمي و مقام و موقعيت او در ميان ديگر موجودات است.
نکتهاي که در هستي شناسي بنيادين هيدگر بر روي آن بسيار تأکيد شده ارتباط بين «حقيقت» و «وجود» است، چيزي که به نظر او از سقراط و افلاطون و ارسطو به بعد مورد غفلت قرار گرفته است.
در متافيزيک غرب، «حقيقت»، «حقيقت منطقي» تلقي شده و وجود بصورت يک مفهوم و کليترين مفاهيم درآمده است و ميان وجود و موجود اشتباه شده و بشر به موجود اکتفا کرده است؛ اما در نظر هيدگر، منطق که وسيله تحقق «حقيقت» پنداشته ميشود، بيشتر آن را ميپوشاند زيرا از پيش، «حقيقت» را منحصر به «مطابقت فکر با خود فکر يا با واقعيت» ميسازد. هيدگر در وجود و زمان در پي خلاصي از شر کَژفهميهايي است که در معناي وجود و مفهوم «حقيقت» صورت گرفته است. از نظر هيدگر، مفاهيم، «وجود» و «حقيقت» که توسط سنت متافيزيک به ما منتقل شده مفاهيمي ناقص و نابسند و در نتيجه غيرقابل قبول است.
هيدگر بر آنستکه يونانيان پيش از سقراط «حقيقت» را «انکشاف حجب» ميدانستند و براي نخستين بار افلاطون بود که در تمثيل معروف غار مفهوم حقيقت را تغيير داد. در اين تمثيل، شخص ميبايستي از زندان غار به در آمده و به عالم نور ورود پيدا کند تا حقيقت اشياء براي او پديدار گردد. چنين حقيقتي صرفاً به حوزه ادراک، ديدن و بيان آنچه ديده ميشود، تعلق دارد. در افلاطون «حقيقت» به ايدههاي از پيش تعيين شده و ثابت و تغيير ناپذيري در مراتب بالا تبديل ميشود که ما تنها بايد گزارههاي خود را با آن تطبيق دهيم تا حقيقي باشند. بدين صورت تفکر افلاطون زمينه تغيير تلقي پيشين از «حقيقت» را فراهم آورد، بگونهاي که سرانجام با تفکر ارسطو، «حقيقت» به مطابقت ذهن با عين مبدّل گرديد، و تلقّي اصيل از «حقيقت» به فراموشي سپرده شد.
هيدگر در رساله در باب ذات حقيقت بحث خود را درباره حقيقت با تحليل حقيقت بمعناي رايج لفظ، يعني مطابقت منطقي، آغاز ميکند. اين قسم از حقيقت، که حاصل مطابقت حکم با واقع است، گرچه، توسط هيدگر مورد نقد قرار ميگيرد ولي هرگز بطور کلي نفي نميگردد. هيدگر ـ همانطور که توضيح آن خواهد آمد ـ تلاش ميکند که بنيادي وجودشناختي به اين تعريف بدهد.
هيدگر تأکيد دارد که موضوع بحث او در اين رساله «ذات حقيقت» است و مسئله ذات حقيقت هيچ عنايتي ندارد به اين که آيا حقيقت مورد نظر، حقيقت تجربهاي عملي است يا محاسبهاي اقتصادي يا دانشي سياسي و يا حقيقت علمي يا هنري؛ بلکه مسئله ذات حقيقت از همه اينها صرف نظر کرده و فقط به مطالعه هر «حقيقتي» از آن جهت که حقيقت است ميپردازد.
هيدگر براي جستجوي «ذات حقيقت» لازم ميداند تعريف متعارف و رايج حقيقت را تا اخيرترين منشأ آن (يعني منشأ قرون وسطايي آن) تعقيب کند.
در نظر هيدگر آنچه در الهيات مسيحي مطرح است و حقيقت را مطابقت شيء با صورتي ميداند که در عقل الهي است و آنچه در نظر کانت است که اعيان را مطابق علم ما ميداند، در همه اين موارد، «حقيقت» در اصل متضمن «توافق و موافقت» است.
هيدگر در نقد اين معناي از حقيقت که بکلّي مستقل از تفسير ذات هستي است، به تأمل در معناي «تطابق» ميپردازد و ميگويد که ما تطابق را به چندين معنا بکار ميبريم. گاهي از تطابق دو شيء سخن بميان ميآوريم مانند دو سکه پنج مارکي که روي ميز قرار دارد، آنها از جهاتي مطابق يکديگرند و گاهي از تطابق يک شيء و يک قضيه سخن بميان ميآيد مانند اين که ميگوييم «اين سکه گرد است»، و در اينجا سخن ما مطابق با شيء است. هيدگر در اين مورد که، نسبت مورد نظر، بين دو شيء نبوده بلکه بين يک قضيه و يک شيء است، ترديد روا داشته و ميپرسد که شيء و قضيه چگونه و در چه ظرفي مطابق يکديگر خوانده ميشوند، در حاليکه دو طرف نسبت از حيث نمودهاي بيرونيشان بکلي با يکديگر متفاوتند. سکه از فلز ساخته شده و در زمره اشياء قرار دارد، شکل ظاهري آن گرد است و معمولاً در بهاي چيزي پرداخت ميگردد؛ حال آن که سخن اساساً هيچ وضع مکاني ندارد و در زمره اشياء نيست. هيدگر ميپرسد چگونه چيزي که کاملاً ناهمانند است، يعني قضيه، ميتواند با سکه مطابقت داشته باشد.
آيا براي صحّت اين تناظر، قضيه بايد به صورت سکه درآيد که قضيه هرگز نميتواند چنين کند، چه در اين صورت ديگر نميتواند بعنوان يک قضيه با سکه مطابقت داشته باشد. پس قضيه لازم است همان چيزي بماند که هست.
هيدگر همچنان بر اين پرسش تأکيد دارد که چگونه قضيه ميتواند دقيقاً با حفظ ذات خود، با يک شيء (در اينجا يک سکه) مطابقت داشته باشد؟ بتعبير ديگر از لحاظ وجودشناسي اين مطابقت چگونه ميسّر ميگردد؟
هيدگر در پاسخ اين سؤال، به رابطهاي که بين قضيه و شيء (موضوعي که قضيه راجع به آن سخن ميگويد) برقرار است، توجه نموده و معتقد است که تعيين ذات اين مطابقت در گرو اين رابطه است. وي بر همين اساس تأکيد ميکند که مادامکه اين «رابطه»، Relation نامتعين بماند و در ذات خويش تقرّر نيابد، هرگونه بحث امکان و عدم امکان «تطابق» و ذات و مرتبه آن ابتر خواهد بود. اما، اين رابطه چگونه رابطهاي است؟ هيدگر از آن به رابطهاي ياد ميکند که در آن، قضيه خودش را بگونهاي به شيء مرتبط ميکند که آن شيء را بعنوان يک متعلَّق (ابژه)، پيش نهاده و منکشف نمايد و بيان کند که شيء پيش نهاده شده چگونه، براساس منظر خاصي که به آن رهنمون ميشود، عرضه ميگردد. عرضه کردن در اينجا يعني اين که به شيء امکان دهيم آنگونه که هست، در مقابل ما بعنوان يک متعلَّق قرار گيرد. براي اينکه شيء خود را آنگونه که هست نشان بدهد و منکشف گردد بايد به آن اجازه دهيم براي ما آنچه که هست، باشد.
هيدگر در وجود و زمان نيز متذکر اين نکته شده و ميگويد اگر بخواهيم وصف «حقيقت» را براي قضيه يا تصديق بکار بريم بايد آن را برحسب «انکشاف» تفسير کنيم. بر اين اساس قضيهاي صادق است که هستي موضوع (شيء) را نپوشاند و به آن اجازه آشکارشدگي و انکشاف بدهد.
نکته مهمتري که هيدگر مطرح ميکند اينستکه شيء در صورتي بعنوان ابژه در مقابل ما قرار ميگيرد، که در عين حال که موضع خود را بعنوان يک شيء حفظ ميکند، در عرصه باز با فتوح و گشودگيها برخورد کند و خود را بعنوان چيزي ثابت، آشکار کند.
بنابرين براي اين که درباره يک شيء حکمي صادر کنيم، بايد آن شيء خودش را نشان دهد، و براي آن که شيء خود را نشان داده و منکشف سازد، بايد درون قلمروي که هيدگر آن را قلمرو «فتوح» يا عدم خفا مينامد، وارد شود.
اکنون پرسش اينستکه پس از اين که شيء در عرصه باز قرار گرفت و منکشف گرديد، «قضيه» از کجا قواعد لازم را به دست ميآورد تا با متعلَّق خويش تطابق يابد؟
هيدگر در پاسخ اين سؤال ميگويد، آشکار شدن موجودات بواسطه نحوه تقرّر انسان است. وجود انسان بدليل آنکه ذاتاً از خود بيرون شونده است، اين امکان را ميدهد که موجودات در مواجهه با او قرار گيرند و آشکار شوند. بنابرين گشودگي و انکشاف دو طرفه است؛ بدين معنا که همانطور که اشياء در برابر انسان منکشف ميگردند و خود را به انسان نشان ميدهند، انسان نيز به طرف آنها منکشف و مفتوح بوده و آنها را مورد توجه قرار ميدهد. اين سخن هيدگر يادآور اصل پديدارشناسي هوسرل است که از آن به «حيث التفات» ياد ميکرد.
بستن *نام و نام خانوادگی * پست الکترونیک * متن پیام |
05:54:53
07:26:15
12:20:00
17:12:25
17:33:24