


سامانیان، سلسلهای ایرانی که در سال 261ق، در شمال شرقی ایران تأسیس شد و آرام آرام نواحی مختلف از جمله جرجان را در زیر سلطه خود گرفت.
پس از روی کار آمدن سلسله غزنوی در سال 384ق، شرایط برانداختن سامانیان فراهم شد و سرانجام در سال 395ق، با سقوط اسماعیل منتصر سامانی، دولت سامانی از هم فرو پاشید.
قدرتیابی محمدبنزید (287-270ق)، همزمان با اقتدار امیر اسماعیل سامانی در ماوراءالنهر و عمرولیث صفاری در سیستان و خراسان بود. همین تقارن، سبب اصطکاک سیاسی و در نهایت نظامی در ولایت جرجان و تبرستان شد.
برخورد میان رافع بن هرثمه و نایب او، محمدبن هارون، موجب درگیریهایي طی یک دهه تا سال 287ق، گردید، تا جایی که پس از عزل رافع بن هرثمه، وی با علویان تبرستان همراه شد و در 283ق، در نیشابور به نام محمدبن زید خطبه خواند. این نکته میرساند که زمامداران علوی در جرجان، سیطرهي زمامداران خراسان را بر این مناطق برنمیتافتند و منتظر فرصتی بودند تا خودمختاری خود را از خراسانیان عملی سازند. این خواسته زمانی فراهم شد که عمرولیث، زمامدار خراسان، در پیکار بلخ، از امیر اسماعیل سامانی شکست خورد و به اسارت درآمد. محمدبنزید، فرصت را مناسب ديد و در پی تصرف برخی از نواحی خراسان، پس از استقرار در جرجان، سپاهی با بیست هزار مرد را به قصد تصرف برخی از نواحی خراسان آماده کرد. اسماعیل سامانی نیز محمد بن هارون را که سابقه نظامی در این منطقه داشت، به مقابله با دفع محمد بن زید به جرجان فرستاد. در ناحیه جرجان در سال 287ق، جنگی بزرگ رخ داد و سپاه سامانی با تدبیر نظامی، بر نیروهای وسیع علویان پیروز شدند و آنها را قلع و قمع کردند. پیکر نیمه جان محمدبنزید علوی را چون به جرجان رسانیدند، درگذشت و او را در محلی به نام «گور داعی» دفن کردند. فرزندش، زیدبنمحمد، به اسارت درآمد و او را به بخارا فرستادند تا در آنجا به اکرام زیست و دخترحمویه بن علی را نیز به ازدواج درآورد. محمدبن هارون از سوی سامانیان به فرمانروایی تبرستان و جرجان منصوب شد، اما وی نيز پس از چندی بر سامانیان عصیان ورزید (289ق) و بلافاصله به سوی ناحیه ری گریخت، اما سپاهیان سامانی، او را در ری شکست دادند و او به سوی دیلم کوچ کرد. در همین زمان، مکتفی، خلیفه عباسی، جانشین معتضد شد و منشور حکومت بر جرجان و تبرستان و ری را نیز برای امیر اسماعیل سامانی فرستاد.
اسماعیل سامانی، برادرزادهي خود، ابوصالح منصور بن اسحاق را بر حکومت شهر ری گماشت، شهرت دارد که او در شش سال حکومت بر ری، به دلجویی از محمدبن زکریای رازی پرداخت. پس امیر اسماعیل سامانی، فرزندش احمد را به ادارهی ولایت جرجان و ابوالعباس عبدالله بن محمد را بر حکومت تبرستان گمارد و هر دو را در سرکوب محمد بن هارون مأموریت داد. محمد بن هارون که با ناصر کبیر (داعی علوی) بیعت و با جستان و هسودان (از داعیان دیلمی) نیز متحد شده بود، به همراه مردم بسیاری از دیلم، به سوی آمل رفت. اما در نبرد با سپاه سامانیان شکست خورد و عده زیادی از سپاهیانش کشته شدند. این پیروزی سبب افزایش قدرت سامانیان در ولایت جرجان و تبرستان شد. کیاست و تدبیر ابوالعباس، موجب تحکیم هرچه بیشتر حکومت سامانیان بر این بلاد شده بود. بار دیگر، محمد بن هارون و جستان و هسودان، براي استخلاص تبرستان و جرجان از سلطه سامانیان، سپاهی بزرگ را فراهم ساختند. پس ابوالعباس از قوای سامانی در جرجان به رهبری احمد بن اسماعیل سامانی کمک طلبید، اما وی در همراهی تعلل ورزید. با این حال، ابوالعباس بر قوای داعی و محمد بن هارون غلبه یافت. سپس به امیر سامانی نامهای فرستاد و از سستی فرزندش شکایت کرد. پس امیراسماعیل سامانی، بلافاصله فرزندش را مؤاخذه کرد و از حکومت جرجان، معزول ساخت و شخصی به نام پارس (بارس الکبیر) را به حکومت جرجان منصوب کرد. در سال 290ق، وقتي پارس، از حاجبان بزرگ امیراسماعیل، به حکومت رسید، به طرح نقشهای براي پایان بخشیدن به غائله محمد بن هارون و دستاندازی علویان بر خراسان اقدام کرد. وقتی او را به تدبیر دستگیر نمود، بلافاصله به بخارا اعزام و سپاهیانش را تار و مار کرد. محمد بن هارون، وقتي به بخارا رسید، او را در شهر گردانیدند، سپس در سردابی کرده و درب آن را بستند تا به جرم خیانت، از تشنگی و گرسنگی جان داد. عصر حاکمیت ابوالعباس عبداللهبنمحمد بر جرجان و تبرستان، به گفتهي ابناسفندیار، شرایط مناسبی را برای مردم به وجود آورد و عدل و انصاف سامانیان بر این منطقه مستولی گشت، به طوری که مردم تبرستان و جرجان در هیچ عهدی ندیده و از اسلاف خود نشنیده بودند. در همین زمان، دستههایی خودسر از اقوام روس به سواحل تبرستان هجوم آوردند و ابوالعباس، این نیروها را سرکوب کرد که البته این تهاجمات در سالهای بعد نیز به همراهی کشتیهای روسی ادامه یافت.
با فرمانروايي احمدبن اسماعیل سامانی، پارس، حاکم جرجان که اموال و خراج ری و تبرستان را به بخارا فرستاده بود، چون خبر درگذشت امیر اسماعیل سامانی را شنید، بلافاصله این اموال را از نیمه راه بازگردانید و فراری شد. چون راه نجاتی ندید، به خلیفه عباسی پناه برد و اموال را به او تقدیم کرد. در حدود سال 301ق، امیر سامانی از حکام جرجان و ساری خواست که به کمک قوای خراسان، به مقابله با تهاجم نیروهای روس در سواحل جنوبی دریای خزر بپردازند. در سال 306ق، احمدبن سهل که بر امیرنصر دوم سامانی عصیان کرده بود، چندی بر جرجان حاکمیت یافت، ولی این زمان کوتاه بود تا این که سرکوب شد.
حادثه تازهای که در آغاز قرن چهارم قمری در تبرستان به ویژه ولایت جرجان به وقوع پیوست، ظهور ناصر کبیر (اطروش) و قدرتیابی گستردهی او بود. یکی از سرهنگان سپاه ناصر، لیلی بن نعمان دیلمی بود که از سوی وی به امارت جرجان منصوب شد. لیلی با شکست قراتکین، حاکم رانده شدهی سامانی از گرگان، زمینه را برای هجوم به نیشابور و تسلط بر آن جا فراهم کرد. مجدداً لیلی به شکست قراتکین توفیق یافت و بر شهر نیشابور مسلط شد و در سال 308ق، به نام داعی صغیر خطبه خواند. امیرنصر سامانی، سپهسالارش حمویهبنعلی را برای سرکوب لیلیبننعمان به خراسان و نیشابور اعزام کرد. دو سپاه در ناحیه توس با یکدیگر جنگيدند و سرانجام سپاه لیلی در مقابل سپاه سامانیان درهم شکسته شد. لیلی دستگیر و گردن زده شد و حمویه، از بلندپایگان همراه سپاه خواست تا فرمان نابودی همه سرداران علوی را بدهد، اما آنان نپذیرفتند. از جمله سرداران همراه لیلی بن نعمان که امان یافته و از مرگ رهایی یافتند، اسفار، ماکان، مرداویج، وشمگیر و پسران بویه بودند. این شکست سپاه علویان چندان سنگین بود که عدهای از بزرگان تبرستان را بر آن داشت تا حتی داعی صغیر را از میان بردارند. بنابراین، پس از استیلای چهارده سالهي سامانیان بر جرجان و تبرستان و با قدرتیابیناصر اطروش، این روزگار به پایان رسید. بنابراین تا هنگامی که اطروش در قید حیات بود، سامانیان را بر تبرستان و جرجان راه نبود، اما با شکست لیلیبن نعمان از سپاه سامانی، ناخشنودی سرداران نظامی چندان بالا گرفت که قصد توطئه علیه داعی یا انزوای او را کردند. بدین ترتیب، ظهور مدعیان تازهي دیلمی در صحنه تبرستان و جرجان، همزمان با سامانیان بود. سیاست تازهی سامانیان در تبرستان مبتنی بر حمایت از سرداران برجسته دیلمی و بهرهبرداری از این زمینه بود، ولی این تدبیر، پاسخ روشنی نداد و این سرداران پس از چندی، خود مدعیان تازه علیه سامانیان شدند، از جمله اسفار که در سال 311ق، قصد هجوم گسترده به تبرستان را داشت، ولی با شکست وارده، به خراسان متواری شد و عقب نشست.
هجوم سامانیان به تبرستان به فرماندهی نصر دوم سامانی نیز نه تنها توفیقی حاصل نکرد، بلکه سپاه سی هزار نفری او را نیز دچار سختی و غافلگیری نمود. پس امیرنصر در مصالحهای در سال 314ق، با پرداخت بیست هزار دینار به داعی، سپاه خود را از مخمصه خلاصی بخشید. امیرنصر سامانی، دوباره سپاهی را در سال 316ق، به سرداری ابن محتاج و به همراهی اسفار بن شیرویه برای چیرگی بر تبرستان، به آن جا اعزام کرد. در نبردهایی که صورت گرفت، اسفار توانست داعی صغیر را به قتل برساند و بر تبرستان چیره شود و به نام نصر سامانی خطبه بخواند. بدین ترتیب، اسفار به یکباره خود را بر سرزمینهای تبرستان و جرجان و ری و قزوین و زنجان مستولی دید. بنابراین منتظر شد تا بر تخت فرمانروايي بنشيند و در ری تاجگذاری کند. اما زیادهخواهی اسفار موجب طرد او از سوی مردم و سپاهیانش شد، تا جایی که یکی از سردارانش به نام مردوایج، او را به قتل رسانید و دولت آل زیار را در دیلم و گیلان تثبیت کرد (319 ق).
ماکان بن کاکی نیز که در حفظ اقتدار خود تلاش بسیار کرد، مدتی حکومت جرجان را در این زمان به دست داشت، ولی از آن جایی که توان مقابله با مرداویج را نیافت، جرجان را رها کرد و به نیشابور پناه جست. هجوم مشترک ماکان و سپاه سامانیان نیز موجب استخلاص جرجان نشد. پس ماکان از سوی آل سامان به حکومتداری کرمان اعزام شد. در این جا بود که برخی از سرداران ماکان، همچون پسران بویه، از او رخصت طلبیده و به خدمت مرداویج درآمدند. مرداویج در سال 321ق، از شهر ری به سوی جرجان لشکر کشید و ابوبکر چغانی را که بر آن استیلا یافته بود، راند. امیرنصر که خود در این هنگام در نیشابور بود، قصد هجوم به جرجان و نبرد با مرداویج را کرد. پس ابوالفضل بلعمی به مطرفبنمحمد جرجانی (وزیر مرداویج) نامهای نوشت تا او را به سوی خود جلب کند. مرداویج وقتي از این خبر آگاهی یافت، مطرف را به قتل رساند. بلعمی نامهای به مردوایج نوشت و در آن، او را از عقوبت رویارویی با نصر سامانی هشدار داد. در این نامه، بلعمی به مردوایج پیشنهاد کرد که جرجان را ترک کند و در قبال حکومت ری، مالیاتی را سالیانه بپردازد. مرداویج این پیشنهاد را پذیرفت و با سامانیان صلح نمود.
بدین ترتیب، حکومت جرجان نیز در سپهسالاری ابوبکر محمد بن مظفر چغانی درآمد و مرداویج در دو سال باقیمانده از عمرش، هیچگاه متعرض ولایت جرجان نشد و توجه خود را به نواحی غرب ایران معطوف کرد. پس از قتل مرداویج در سال 323ق، سپاهیان زیاری بر گرد برادرش وشمگیر اجتماع کردند. وشمگیر فردی به نام بانجین را به حکومت جرجان اعزام کرد. او توانست قوای سامانی را از منطقه بیرون کند. تهاجم ماکان بن کاکی و ابوبکر چغانی به جرجان در سال 324 ق، در وهله اول منجر به شکست شد، اما پس از درگذشت بانجبین (سردار دیلمی)، ماکان بر جرجان استیلا یافت. او نیز پس از اندک زمانی بر سامانیان تمرد ورزید. تاریخ چهار سالهی جرجان بین سالهای 28-324ق، کمی مخدوش و فراموش شده است. در محرم 328 ق، نصر سامانی، ابوعلی چغانی را به جرجان فرستاد و پیکاری به طول هفت ماه بر دروازه جرجان ادامه یافت تا این که سامانیان بر جرجان استیلا یافتند. سپس ابراهیم سیمجور به ولایتداری جرجان منصوب شد. در سال 331ق، با درگذشت امیرنصر سامانی، حسن فیروزان که صلح میان ابوعلی چغانی و وشمگیر را نمیپذیرفت، سر به مخالفت برداشت و بر سپاهیان ابوعلی که عازم نیشابور بودند، ضربه سختی وارد ساخت. در سال 333 ق، امیر نوح سامانی، در فرمانی، ابوعلی چغانی را به یاری وشمگیر برای هجوم بر شهر جرجان و بیرون راندن حسنبن فیروزان فرستاد. وشمگیر که به دربار نوح سامانی پناهنده شده بود، با کمک سامانیان بر جرجان استیلا یافت، ولی چندان استقرار نپایید. پس دوباره در سال 335ق، به همراه سپاهی انبوه از آلسامان بر تبرستان یورش برد و جرجان را تسخیر کرد. حاکمیت بر شهر جرجان در این سالها ثبات نداشت و زمام امور آن چندین نوبت دست به دست تغییر کرد. با سقوط بخارا در این سال، ابوعلی که عصیان بر امیر سامانی را آغاز کرده بود، زمام شهر بخارا را به دست گرفت و این تحولات، نشانگر رخنهي ضعف و شورش در نظام زمامداری سامانیان بود. همانگونه که سقوط بخارا حاکی از ناتوانی رو به فزونی دولت سامانی بود، حکایتگر ضعف سامانیان در ادارهی امور سایر ولایات هم بود، از جمله جرجان که در معرض توجهات دیلمیان و خاصه آلزیار و آلبویه قرار داشت. با استقرار مجدد نوح بر بخارا پس از صد روز، منصور قراتکین (سردار ترک سامانیان)، مأمور تسخیر جرجان شد. در همین زمان، محمدبن عبدالرزاق متواری شد و به نزد رکنالدوله (که در جرجان به سر میبرد) رفت و امان طلبید. منصور قراتکین به همراه وشمگیر برای رهایی جرجان، عازم تبرستان شد. زمام امور جرجان در این حال در دست حسن فیروزان بود. منصور طرح مصالحه با فیروزان را گذاشت و وشمگیر را در جرجان گذاشته، خود به نیشابور بازگشت. پس از این ایام، تبرستان و جرجان، عملاً تحت تسلط آلبویه قرار گرفت و در سال 344ق، رکنالدوله وارد شهر جرجان شد و وشمگیر به خراسان هزیمت کرد. اما با صلح میان سامانیان و آلبویه در سال 344ق، آلبویه در برابر دریافت مبلغی سالیانه، از متصرفات شرقی خویش چشم پوشید، اما در سال 351ق، رکنالدوله به تبرستان و جرجان هجوم آورد و بر آن سلطه یافت و وشمگیر نیز به دیلم و گیلان پناه جست.
با کشته شدن وشمگیر در سال 357 ق، چون فرزندش بیستون به حکومت آلزیار دست یافت، از سوی خلافت عباسی نیز تأیید و ولایات تبرستان و جرجان و رویان بدو واگذار شد و لقب «ظهیرالدوله» گرفت. صلح میان آلبویه و سامانیان که نزدیک به سی سال به طول انجامید، در سال 361ق، منعقد شد. در همین احوال (در سال 371ق)، چون فخرالدوله، حاکم آلبویه بر تبرستان، به مخالفت با برادرش عضدالدوله در حذف برادر دیگرش عزالدوله پرداخت، با تهدید عضدالدوله، به سوی جرجان متواری گشت. عضدالدوله نامههایی به قابوس نوشت و تقاضای تحویل برادرش فخرالدوله را کرد، اما قابوس نپذیرفت، پس مؤیدالدوله به سوی تبرستان و جرجان لشکر کشید و بر آنجا استیلا یافت. قابوس و فخرالدوله به خراسان و نزد سامانیان پناه جستند. حسامالدوله تاش، سپهسالار سامانی، به همراهی فائق و قابوس، عازم جرجان شدند. جرجان به محاصرهي قوای سامانیان درآمد، ولی مؤیدالدوله تسلیم نشد. در همین هنگام، با درگذشت عضدالدوله و سپس مؤیدالدوله بویه، جنگ داخلی دودمان آلبویه آغاز شد. سامانیان که قصد بهرهبرداری از این شرایط را داشتند نیز دچار همین معضل شدند و درگیریهای داخلی در دولت آنها نیز به وجود آمد. در این حال، فخرالدوله در پناه سامانیان در خراسان بود که صاحببن عباد در نامهای، او را به فرمانروایی تبرستان و نشستن بر کرسی ولایت جرجان فراخواند. فخرالدوله در جرجان تثبیت و استقرار یافت. ابوالعباس تاش نیز چون از خراسان متواری شد، به جرجان نزد فخرالدوله رفت و فخرالدوله خود به ری رفت و جرجان و دهستان و استرآباد را به تاش واگذار کرد. در این میان، بیماری وبای شدیدی منطقه جرجان را دربرگرفت که تاش و بسیاری از یارانش به هلاکت رسیدند. مردم که دچار عذاب بسیار شده بودند، بر یاران تاش شوریده، بسیاری را کشتند و اموالشان را غارت کردند. در حوادث سال 384ق و درگیریهای داخلی سامانیان، ابوعلی سیمجوری به سوی جرجان و به پناه فخرالدوله دیلمی رفت. صاحب بن عباد، فخرالدوله را متقاعد کرد که ابوعلی را اکرام و احترام کند. این در حالی بود که غزنویان تمهیدات لازم برای قدرتیابی خویش را در خراسان فراهم میکردند. فخرالدوله بهتر دید که ابوعلی را تجهیز کند و به خراسان بازگرداند. ابوعلی، دوباره از جرجان به فتح نیشابور مبادرت ورزيد. پس از چندی که درگیریهای داخلی سامانیان در خراسان بالا گرفت، ابوالقاسم سیمجور که از سوی محمود غزنوی متواری شده بود، به جرجان آمد و از سوی فخرالدوله نواخته شد و مقرری دریافت کرد. جرجان پس از این روزگار، پناهگاه سرداران متواری شدهی سامانیان در برخی از ادوار شد، چنان که بکتوزون (سردار بزرگ و مدعی ترک) از مقابل سپاهیان ترک غزنوی به جرجان پناه برد (389ق) و پس از چندی دوباره به خراسان بازگشت. در سال 390ق، آخرین امیر سامانی، یعنی امیراسماعیل منتصر، در پی هجوم محمود غزنوی، به سوی جرجان و به نزد شمسالمعالی قابوسبن وشمگیر عقب نشست و پناه گرفت. قابوس از وی استقبال کرد و پس از چند روز، او را به ترک جرجان و حرکت برای تسخیر ری تشویق کرد، اما اسماعیل منتصر در میانه راه، به سوی تسخیر نیشابور تغییر مسیر داد. از استقرار او در نیشابور چند روزی نگذشت که سپاه غزنویان از راه رسید و اسماعیل مجبور به عقبنشینی مجدد به سوی جرجان شد، اما این بار قابوس بر خلاف دفعهی گذشته، او را از ورود به جرجان منصرف ساخت و از خود راند. بنابراين اسماعیل به سوی سرخس حرکت کرد و پس از آن، دچار شکستهای پیدرپی شد، تا این که سرانجام منتصر در سال 395ق، در ناحیه مرو، پس از تحمل ضربات پیاپی و شکستهای بسيار، از پای درآمد و دولت سامانیان نیز به خاموشی گرایید.
• اوضاع فرهنگی
خط به کار رفته در کتیبههای مکشوفه در منطقهی جرجان و تبرستان، نشانگر حضور جدی خط و زبان پهلوی تا نخستین قرون اسلامی در کنار زبان فارسی و خط عربی بوده است، چنان که کتیبه برج رسکت در ناحیه دودانگه مازندران، برج رادکان در ناحیه کردکوی در قرن چهارم قمری، همزمان با استیلای سامانیان، به دو خط کوفی و پهلوی نوشته شدهاند. وجود کتابهایی همچون قابوسنامه، حاکی از نفوذ و حضور زبان دری و خط پارسی در این منطقه است، اما در مورد گویش اصیل گرگانی اطلاع دقیقی در دست نیست. برخی از جغرافیدانان مسلمان در قرن چهارم اشاره دارند که : «زبان مردم گرگان و قومس (دامغان کنونی) نزدیک است و «هـ» زیاد به کار میبرند.» در کتاب حدودالعالم نیز اشاره شده است که: «مردم در آن جا به دو زبان سخن میگویند: 1. لوترای استرآبادی 2. پارسی گرگانی.» چنانچه پیرامون مردمان این جا در قرن چهارم آورده است: «مردمانی درست صورت و جنگی و پاکجامه و با مروت و میهماندار دارد.»
به جرأت میتوان گفت که زبان این منطقه، دچار چالش جدی میان دو دورهي باستان و عصر اسلامی شده است، به حدی که نمیتوان به صراحت بر جدایی میان این زبان و زبان رشد یافته دری خراسانی اصرار کرد، ولی نمیتوان آن را با وجود این که هنوز تا قرن دوم قمری، بیشتر مواریث فرهنگی ایران ساسانی در آن زنده بود، خارج از آن تصور کرد. پس ادبیات محلی جرجان به سبب ضرورتهای سیاسی شرق خلافت و تأثیرات فکری و ادبی خویش، ناچار به پیروی از خط فارسی خراسانی یا به تقلید از دربار سامانی شد، اما هویت زبانی خود را به ویژه به دلیل محصور بودن در ارتفاعات البرز، تا اندازهای بکر و دستنخورده نگه داشت. از این رو، تلاش لهجههای این منطقه برای باقی ماندن، بینتیجه نمانده است. پس از سرکوبی نهضت زیدبن علی در عراق و سپس یحیی بن زید در خراسان در نیمه قرن دوم، دین و مذهب، بسیاری از شیعیان را به منطقه گرگان و استرآباد کشانید. با آغاز قرن سوم و شهادت امام رضا(ع) در خراسان، بسیاری از یاران و پیروان شیعی ایشان نیز به دلیل حصار بودن این منطقه، بدان ناحیه سوق پیدا کردند و پناه گرفتند. بدین ترتیب، یک رویکرد جدی شیعی به تدریج در این منطقه صورت پذیرفت که با نگرش مذهبی دولتهای وقت در قرن سوم و چهارم قمری مغایرت داشت. این روند، در قرن چهارم قمری، همزمان با حاکمیت سامانیان به صورت جدی و حتی تهدیدآمیز درآمد، به گونهای که شهر گرگان که در آن هنگام از دو قسمت در دو سوی رود گرگان برخوردار بود، طیف مذهبی شیعی و سنی را در دو سوی خود جای میداد. بخشی که سنینشین بود و تحت نام بکرآباد خوانده میشد و بخش دیگر شهرستان که مذهب شیعه زیدی داشته و پیرو معتزله بودند، ولی در فقه با اهل سنت و جماعت توافق داشته و از باب مسالمت و مدارا زندگی میکردند. برخی جغرافیدانان این روزگار نیز بیشتر مردمان این منطقه را برخوردار از مذاهب شیعی زیدی و حنفی برشمردهاند. چنانچه در کنار اکثریت حنفی منطقه گرگان، نحلههای دیگر دینی همانند نجاریان و کرامیان را نیز میتوان ديد.
• اوضاع اقتصادی
کشاورزی منطقه گرگان، در ردیف حاصلخیزترین زمینهای ولایات ایران به شمار ميرود و به این دليل، بهرهبرداری از محصولات مختلف و مرکبات در این ناحیه در گذشته تاریخی نیز سابقه داشته است. حتی زمینهای آماده موجب شد تا منابع، از وجود انبوه درخت خرما در اینجا یاد کنند. بسیاری دیگر از محصولات و میوهها نیز در قرن چهارم قمری در اینجا کشت میشد و از وجود زیتون و انار و خربزه و بادمجان در این روزگار خبر داریم. همچنین آمده است که: «اصل ابریشم تبرستان از ولایت گرگان به دست میآید و در آنجا خرما و ترنج و میوههای سردسیری و گرمسیری و انجیر و زیتون و میوههای دیگر به دست میآید.» بنابراین در ایام مقارن با حاکمیت سامانیان نیز شاهد حاصلخیزی و بهرهبرداری از زمینهای وسیع و برداشت محصولات چند از این منطقه هستیم، اگرچه میتوان بر محصولات دیگر این ناحیه در این عصر نیز اشاره کرد که کمتر در منابع این دوره به آن اشاره شده است. به سبب در معرض مسیر بودن منطقه گرگان بر سر راه تمدنهای مشرق به غرب دنیای آن روزگار، امروزه یافتههای چندی از این منطقه، حاکی از وجود صنعت پیشرفته در قرن چهارم قمری مقارن با قرن دهم میلادی است. هر چند که این منطقه از سابقه سفالگری هزاران ساله برخوردار بود، این روند در ایران دوران اسلام نیز تداوم یافت. کاوشهای باستانشناسی در سالهای پیش از انقلاب اسلامی در منطقه جرجان نیز گواه بر وجود این صنعت است. البته سفالگری در این عصر، با اقتباس و تقلید از دورهي ایران باستان بوده است. طرح و نقوش سفالینههای مکشوفه، شامل نقوش حیوانی و با استفاده از خمیر سفال به رنگهای مختلف است. اهمیت سفال گرگان تا حدی بوده است که این شهر را با نام سفالهای آن نیز میشناختهاند. تعداد سفالهای مکشوفهی گرگان در موزههای مختلف ایران و جهان، نشان روشنی از این ادعاست. بنابراین میتوان گفت که حتی کشمکشهای سیاسی و نظامی این عصر، پیامدهای منفی بر روی صنایع این منطقه در قرون سوم و چهارم قمری نگذاشته بود. بر اساس آثار به دست آمده، صنعت شیشهسازی نیز همزمان با روزگار سامانیان، از رونق خوبی برخوردار بود، چنان که حتی رونق شیشهگری موجب شهرت آن نسبت به دیگر نقاط ایران در این عهد بود. افزون بر آن، صنعت ابریشمبافی و تولید صنایع در پهنهی چوب نیز در این عهد از رونق کافی برخوردار بوده است، چنان که یعقوبی از ابزارهای چوبی و جامههای حریر گرگان یاد کرده است. سفرنامهنویسان بزرگی به وجود صنعت ابریشم عالی در این منطقه همزمان با عصر سامانیان اشاره دارند که در جای خود موجب تأمل و تحسین مردمان این ناحیه است. ظاهراً پس از قرن چهارم قمری، این صنایع دچار رکود چشمگیر شد.
• مشاهیر
رشد و تحولات علمی در قرون چهارم تا ششم قمری در منطقه گرگان شایان توجه است. تربیت نخبگان شاخص در عرصههای فکری و فرهنگی در این ناحیه به گونهای است که میتوان از آن به عصر طلایی اندیشه و دانش یاد کرد. توسعه مدارس علمی و حلقههای دانشوران در علوم مختلف در این روزگار قابل توجه است. وضع دانش به نحوی بود که مفاخر علمی جهان همچون ابوریحان و ابوعلیسینا را نیز به سوی خود کشاند و آنها مدتی در این دیار به سر بردند. مفاخر بزرگی همچون ابوسلیک گرگانی در عرصه ادب و شعر، در اینجا درخشیدند. وجود قاضی ابوالحسن گرگانی، ابوالقاسم حمزهبن یوسفبن ابراهیم سهمی گرگانی، ابوعبدالله محمد استرآبادی، ابوبکر صولی گرگانی، شیخ ابوالهیثم احمدبن حسن گرگانی، ابوسهل گرگانی (معروف به ابوسهلبن یحیی مسیحی گرگانی، از پزشکان بزرگ و از همراهان ابنسینا بود که در کنار وی جان باخت)، لامعی گرگانی، شیخ ابوالقاسم گرگانی، سیداسماعیل گرگانی، اسماعیلبن احمد اسماعیلی جرجانی (از فقهای بزرگ قرن چهارم) و صدها فرزانهی فرهیختهی این منطقه در روزگار مصادف با حاکمیت سامانیان، نشان از رشد و توسعه علوم و فرهنگ و هنر در این دوران داشته است. از بزرگان دنیای سیاست نیز میتوان به قابوس بن وشمگیر در سال 367ق اشاره کرد که از برجستگان عالم ادب نیز به شمار میرود.
05:54:53
07:26:15
12:20:00
17:12:25
17:33:24