


تاريخ زدگي و تاريخي گري با الزامي انگاشتن قوانين جبري حاکم بر تاريخ، راه را به خطا رفته اند و در واقع قوانين خود را بر واقعيت تحميل کرده اند که واقعيت عاري از آن قوانين است. به عبارت ديگر ، « آموزه تاريخي گرايانه که مي گويد وظيفه ي علوم پيشگويي مسيرها و پيشرفت هاي تاريخي است، به اعتقاد من قابل اثبات نيست، مسلماً علوم نظري پيشگويي کننده اند و مسلماً بعضي از علوم اجتماعي، علوم نظري محسوب مي شوند. ولي آيا اين مسلم بودن ( چنانکه تاريخي گرايان معتقد هستند )، مستلزم آن است که وظيفه علوم اجتماعي پيشگويي تاريخي بوده باشد؟ ظاهراً چنين مي نمايد: ولي به محض آنکه ميان آنچه من به نام پيشگويي علمي از يک سو و غيب گويي تاريخي از سوي ديگر، مي نامم تمايز قائل شويم، اين احساس از ميان مي رود. تاريخي گري نتوانسته است به اين تفاوت و تمايز قائل شدن برسد.
تاريخ گرايي در معناي پوپري ( جستجوي قوانين تغيير اجتماعي يا بلندپروازانه تر و جستجوي قوانين تاريخ ) نوعي جهان بيني است، شايد به قدمت تفکر. ولي با اين وصف، در قرن نوزدهم و به ويژه آغاز قرن بيستم به عرصه ي علوم اجتماعي مسلط مي شود.
عدم پيشگويي دقيق، به منزله دامي است که مي تواند به نااميدي کامل از تحليل هاي عقلاني و تفسيرهاي علمي بينجامد. عدم تدقيق در مفاهيم و خلط مباحث در اکثر موارد منجر به افراط و تفريط در پردازش نظريه ها و آرا مي شود. از اين رو تأکيد بر عدم قطعيت پيشگويي ها نبايد منجر به نفي کامل علوم اجتماعي از صحنه دانش شود. از ديدگاه جامعه شناسي تاريخي، شناخت تاريخ لازمه شناخت کامل و همه جانبه ي واقعيت هاست و اساساً بعد تاريخي يکي از بهترين ابعاد شناخت بشر است. بنابراين وظيفه ي علوم اجتماعي نظري عبارت است از: ترسيم واکنش هاي اجتماعي ناخواسته ي اعمال بشري برخاسته از خواست و اراده پس اساس کار پيامدهاي ناخواسته ي اعمال ماست.
از اينکه آيا فوکو اصولاً رسالتي در فهم و درک تاريخ به منظور گشايش راه هاي جديد در تفسير و تعبير پديده ها قائل است يا خير؟ بايد به تبارشناسي وي رجوع کرد. اگرچه تناقض در افکار و اعمال وي به ماهيت مبهم نظريات او يعني عدم غايتمندي ، مي افزايد، بي هدفي و گسستي که فوکو براي تاريخ قائل است، جايي براي بروز رفتارهاي سياسي و اجتماعي باقي نمي گذارد. از سوي ديگر فعال بودن هميشگي فوکو در صحنه هاي سياسي و اجتماعي ( شرکت در تظاهرات دانشجويي و اعتراضات نسبت به حقوق اقليت ها حتي بازداشت شدن، کتک خوردن از پليس ) به ابهام مسئله مي افزايد. حتي از نظر وي، « ديرينه شناس هرگز معنا و دعاوي مورد حقيقت را که در گفتمان روزمره مسلم فرض مي شوند، حذف نمي کند. بنابراين مي تواند و بايد علايق جدي مندرج در کردارهاي فرهنگي خود را چون ديگران بپذيرد ».
تاريخ سنتي تماميت گرا در گستره ي زمان و مکان مي کوشد همه رخدادها و تحولات تاريخي را در چهارچوب يک کليت به هم بسته و منسجم جاي دهد. از نظر زمان، نتيجه اين تماميت گرايي اين است که خط واحدي از نقطه اي فرضي در ابتداي تاريخ تا پايان آن کشيده مي شود و بدين ترتيب، حوادث نظير مهره هاي يک تسبيح حول اين خط و در طول آن به رشته کشيده مي شود.
با انتخاب ديرينه شناسي و تبارشناسي به عنوان يک روش تحليل بر مبناي گسست، بر عدم تداوم و عدم وحدت تکيه داريم. برخلاف روش هاي تاريخي متداول که در پي بررسي و کشف منشأ اشيا و تبيين روابط علّي بين پديده ها هستند، به تنوع و عدم پيوستگي رويدادها و پراکندگي هاي نهفته در آنها اشارت دارد. بنابراين هدف ديرينه شناسي به عنوان شيوه اي در تحليل قواعد نهفته و ناآگاهانه تشکيل گفتمان ها، « توصيف آرشيوي از احکام است که در عصر و جامعه اي خاص رايج هستند. آرشيو خود موجب مجموعه قواعدي است که اشکال بيان، حفظ و احياي احکام را مشخص مي کنند.
ديرينه شناسي نشان مي دهد که چه مفاهيمي معتبر يا نامعتبر، جدي يا غيرجدي شناخته مي شوند. هدف، کشف معنايي نهفته يا حقيقي عميق نيست و سخن از منشأ گفتمان و يافتن آن در ذهن بنيانگذار به ميان نمي آيد، بلکه ديرينه شناسي در پي شرح شرايط وجود گفتمان و حوزه ي علمي کاربرد و انتشار آن است. ديرينه شناسي با تکوين، تداوم و تکامل نظام احکام سرو کار ندارد و نمي خواهد به اجزاي پراکنده ي گفتمان وحدت ببخشد و يا با کشف خط مرکزي کلي و عامي تنوعات را تقليل دهد. هدف آن صرفاً توصيف قلمرو وجود و عملکرد کردارهاي گفتماني و نهادهايي است که صورتبندي گفتماني بر روي آنها تشخيص و قطعيت مي يابد. در ديرينه شناسي، سخن از گسست ها، شکاف ها، خلأها و تفاوت هاست، نه از تکامل و ترقي متوالي اجتناب ناپذير ».
بستن *نام و نام خانوادگی * پست الکترونیک * متن پیام |
05:54:53
07:26:15
12:20:00
17:12:25
17:33:24