


حقیقت چیست؟ سپاه متحرکی از استعارهها، مجازهای مرسل و انواع و اقسام قیاس به نفس؛ در یک کلام: مجموعهای از روابط بشری که به نحوی شاعرانه و سخنورانه تشدید و دگرگون و آرایش شده است، و اکنون، پس از کاربرد طولانی و مداوم، در نظر آدمیان امری ثابت و قانونی و لازم الاتباع مینماید. حقایق، توهّماتی هستند که ما موهوم بودنشان را از یاد بردهایم، استعارههایی هستند که از فرط استعمال فرسوده و بیرمق گشتهاند، سکههایی که نقش آنها ساییده و محو شده است و اکنون دیگر فقط قطعاتی فلزی محسوب میشوند و نه سکههایی مضروب. (36) عبارات فوق تیر خلاصی است بر پیکر حقیقت، در این جملات نیچه به تعریف حقیقت میپردازد، ولی کدام حقیقت؟ حقیقتی که چیزی جز استعاره و مجاز و توهم نیست. حقیقتی که در نهایت ()خطاهای ابطال ناپذیر آدمی است؛ و در چنین جهانی ()راستگو بودن یعنی استعمال استعارههای رایج و مرسوم. نقد نیچه از متافیزیک حقیقت، به رغم شکل پراکنده و از هم گسیختهاش -که به لحاظی با محتوای این نقد کاملا خواناست-اساسیتر، مخربتر و انفجاریتر از آن است که بتوان به راحتی «مهارش» کرد. هر تلاشی برای فهم یا بیان منظم این نقد، به سرعت ما را به مرزهای واقعیت و تفکر مدرن میرساند و حتی تجاوز از این مرزها را اجتناب ناپذیر میسازد. (37) شیء فینفسه (که منظور از آن حقیقت ناب مستقل از همه پیامدهاست) از دید فرد خالق زبان امری تماما غیر قابل فهم است که به هیچ وجه ارزش جستجو و تلاش را ندارد. چنین خالقی فقط نسبتهای میان اشیاء و آدمیان را مشخص میسازد، و برای بیان این نسبتها استعارههایی بس غریب و نو را به کار میگیرد. (38) اما وجود معرفت و حقیقت مستلزم شکلگیری مفاهیم انتزاعی و تفکر مفهومی است در حالی که ()هر مفهومی برخاسته از برابر دانستن چیزهای نا برابر است. همانطور که گفته شد، نیچه این شکلگیری را بر اساس عملکرد مکانیسم علی توضیح میدهد که از طریق آن تحریک حسی و عصبی به تصویر، تصویر به کلمه و استعاره، و سرانجام استعاره به مفهوم بدل میگردد. هریک از این جهشها یا استحالهها خصلتی سرا پا مجازی یا استعاری دارد؛ یا به قول دوسوسور و دیگر ساختگرایان، پیوند و نسبت میان دال و مدلول کاملا تصادفی و دلبخواهی است. نسبت میان کلمه و تصویر، یا ذهن و عین، صرفا نسبتی زیباشناختی است، زیرا به قول نیچه ()میان دو حوزه کاملا متفاوت، نظیر دو حوزه ذهن و عین، هیچ علیتی در کار نیست. به اعتقاد نیچه کل این فرآیند در میل و نیاز آدمی به آفرینش و کاربرد استعارهها ریشه دارد. اما آدمی، چون خواهان شناخت (علم) و کاربرد (تکنولوژی) عینی اشیا و امور است، به تقلیل جهان به مفاهیم ذهنی میپردازد و این کار مستلزم یکی دانستن استعارهها با خود اشیا و امور و از یاد بردن خصلت مجازی () واقعیت عینی جهان بشری است. (39)
فقط با از یاد بردن این جهان بدوی مجازی است که آدمی میتواند در آرامش، امنیت و نظم زندگی کند: تنها به لطف انجماد و دلمهبستن تودهای از تصاویر که نخست همچون مایعی آتشین از قوای آغازین تخیّل بشری جاری شدند؛ تنها به لطف ایمان راسخ به این امر که این خورشید، این پنجره، این میز حقیقتی فی نفسه است؛ در یک کلام، تنها به لطف فراموش کردن این واقعیت که او سوژه یا فاعلی است که [جهان را] به شیوهای هنری خلق میکند، آدمی میتواند در آرامش و امنیت و نظم زندگی کند. (40)
بدین سان میبینیم که در نظر نیچه معرفت و علم از همان منبعی سرچشمه میگیرند که زیبایی و هنر. (41) اما این حقایقی که دست یابی بدانها برای ابنای بشر ممکن است، با توصیف اشیای واقعی مستقل از ذهن، که واجد اعتبار جاودان است، چه بسیار فاصله دارند. اگر بخواهیم ایدئال معرفتشناختی آغازین خود را حفظ کنیم، باید چنین نتیجه بگیریم که یگانه حقایق راستینی که در دسترس مایند، همانگوییهای صوری یعنی صرفا پوستههای توخالی معرفتاند؛ و اما در مورد آن حقایق بشری که با قدرت استعارهسازی بهدست میآوریم، باید گفت که آنها در دل هیچ واقعیت مستقلی نفوذ نمیکنند و از آنجا که ()معرفت چیزی نیست مگر کارکردن با استعارههای مورد پسند ما، پس ()طبیعتا، نمیتواند به درون قلمرو حقیقت نفوذ کند. (42) مقاله ()در باب حقیقت و دروغ به مفهومی غیر اخلاقی که بخشهایی از آن مورد اشاره قرار گرفت، یکی از معدود نوشتههایی است که نیچه در آن نظریه حقیقت خویش را به طرزی نسبتا مفصّل و منسجم بسط میدهد. اما برخی با نگاهی عمیقتر به واکاوی نقد نیچه از معرفت و حقیقت پرداختهاند: نقد نیچه از متافیزیک حقیقت، حاوی عناصر و مراحل نامتجانس است. همین امر برخی را بر آن داشته است تا از وجود یک «مرحله پوزیتیویستی» در تحول فکری او سخن بگویند. با این حال، وجود عناصر و رگههای ناتورالیستی در کلیه آثار نیچه، بهیژه آثار دوره میانی، تردید ناپذیر است. عبارات پراکندهای که حاکی از تفسیر زیستشناختی و داروینوار تاریخ و فرهنگ و تفکر است، تجلیات بارز حضور همین رگههای ناتورالیستی است، و البته در متن همین عبارت است که تفکر نیچه با روندهای ایدئولوژیک دورانش، بهویژه علمپرستی و نژادپرستی و مردسالاری، گره میخورد. توصیف وی از چگونگی تبدیل ادراکات حسی به تصاویر، و تصاویر به استعارهها را میتوان نمونهای ناتورالیسم تقلیل گرا به شمار آورد و آن را به عنوان تلاشی برای تقلیل حقیقت به امور صرفا طبیعی و زیستی دانست. ولی نکته جالب توجه آن است که میتوان همین توصیف از زنجیره ادراکات، تصاویر، استعارهها را نوعی استعاره تلقّی کرد. زبان اندیشه نیچه و همچنین شکل پراکنده و نامنظم بیان آن، مؤید چنین تعبیری است. آثار نیچه در واقع نمونه بارز «منطق واسازی» اند، زیرا این آثار با سست کردن پایههای تفاسیر ناتورالیستی نهفته در آنها، به واسازی و تخریب خود میپردازند. حاصل این فرآیند تخریب و واسازی، که در آثار متأخر نیچه به اوج خود میرسد، نفی هرگونه مبناجویی و عینیگرایی، و ایجاد تزلزل در همه بنیادهای عقیدتی است. استعارههای بازیگوش و رام نشدنی او، آرامش و جدیّت خام حقیقت جویان را بر هم میزنند. هر چند نباید از یاد برد که قصد نیچه بیشتر تأکید نهادن بر وجود تفاوت و تناقض در بطن تفکر و زبان است، تا اتخاذ نوعی استراتژی آگاهانه برای کنار هم چیدن تفاسیر متناقض. (43)
بستن *نام و نام خانوادگی * پست الکترونیک * متن پیام |
05:54:53
07:26:15
12:20:00
17:12:25
17:33:24