


1) هرمنوتیک عام
بیشتر روشهایی که اندیشمندان دانش هرمنوتیک پیش از شلایرماخر برای فهم متون ارائه دادهاند، در مورد متون یک دانش خاص کاربرد داشته است؛ مانند متون حقوقی یا تاریخی یا متون مقدس. حرکت برای رسیدن به هرمنوتیک عام از مهمترین ثمرات تلاشهای شلایرماخر است (Riceur:1990,45).
شلایرماخر با نگاهی به علم هرمنوتیک تا زمان خویش، میگوید:
علم هرمنوتیک به عنوان فنّ فهم، تاکنون رشتهای عام نیست و فقط کثرتی از هرمنوتیکهای تخصصی است (Schleiermacher:1998,5).
او مدعی شد که این فنّ در ذاتش یکی است و از جهت انواع متن، تفاوتی نمیکند. متن میتواند سندی حقوقی باشد و یا کتاب مقدس، أثری دینی باشد یا أدبی. او معتقد بود که هر علمی ابزارهای نظری خاصی را برای حل مسائل خاص خودش دارد، امّا در زیر این تفاوتها وحدتی بنیادین نهفته است .(Ibid)
برای مثال صرف و نحو علمی واحد است که برای فهم تمامی متون قواعدی را ارائه میدهد؛ همه متون زبانیاند و از اینروست که صرف و نحو در همه آنها برای یافتن معنای جمله استفاده میشود. فرقی نمیکند که نوع سند چه باشد. حال اگر اصول فهم کامل زبان دقیقاً بیان شده باشد، این اصول تشکیل دهنده «هرمنوتیک عام» خواهند بود، و این علم میتواند زیر ساخت هر علم هرمنوتیک خاص باشد .(Palmer:1969,84)
2) تکیه بر فردیّت مؤلّف
شلایرماخر در آغاز سدة نوزدهم میزیست، و به جنبش رمانتیسم تعلّق داشت. به خاطر تعلّق شلایرماخر به رمانتیکها و نزدیکی فکری او با برادران شلگل، به شیوة اندیشه او دربارة هرمنوتیک عنوان «هرمنوتیک رمانتیک» دادهاند (احمدی، 1380: 75-76). فضای فکری حاکم بر دوران زندگی علمی شلایرماخر کاملاً تحت تأثیر جریان رمانتیسم است و او خود از سردمداران رمانتیسم آلمان به شمار میرود. از اینرو هرمنوتیک شلایرماخر هم به سختی تحت تأثیر نظریات رمانتیکی اوست. او با روحیة متأثر از رمانتیسیسم در هرمنوتیک قویاً بر استعداد خلاقه فردی و عنصر نبوغ مؤلّف تأکید میکند. از همین روست که او معتقد است متن ساختی از خصیصه شخصی مؤلّف است و از همینرو تنها مفسّری که در هماهنگی بسیار نزدیک و صمیمانه با مؤلّف است، میتواند امیدوار باشد که أثر را بطور کامل بفهمد. او بر «فهم همدلانه»[1] تأکید میکند .(Connolly:1988,11)
آثار ادبی موجود در زمان شلایرماخر، مالامال از سخنانی است که برگرفته از احساسات محض، فردگرایی و نظامگریزی رمانتیکی است و تخیّل و تجلّی فردیّت و نبوغ نویسنده در آنها موج میزند (فورست، 1375: 63). رمانتیسم بر این اعتقاد است که قرار دادن قالبها و ملاکهای مشخّص برای خلق یک اثر ادبی و هنری، با روح هنر سازگاری ندارد، بلکه یک اثر، زاییده روح خلاق صاحب آن و تجلّی زندگی فرد در ضمن اثر میباشد (همان:30-31). بدین ترتیب شلایرماخر در جایجای مباحث هرمنوتیکی خود، بر ضرورت فهم فردیّت و ویژگیهای مؤلّف تأکید فراوان میکند. اصرار او در فهم روان نویسنده و شرایط ویژة او، باعث شد که او به تناقضهایی در نظریاتش برخورد کند. بازسازی کامل شخصیت درونی مؤلّف برای مفسّرین ممکن نیست، از اینرو نمیتوان به این باور رسید که مفسّری کلام یک مؤلّف را فهمیده باشد. با این حال شلایرماخر ادعا میکرد که میتوان متن مؤلّف را حتی بهتر از خود او فهمید. نظریات هرمنوتیک فلسفی پس از او، همین ایده شلایرماخر را پرورش داده و با توجه به عدم امکان دستیابی به دنیای درونی یک مؤلّف و بازسازی واقعه فهم، به طور کلّی از فهم مراد متکلّم دست شستند.
3) اصالت سوءفهم
تا قبل از شلایرماخر تفسیر و تلاش برای فهم درست کلمات مؤلّف، صرفاً در جایی اتفاق میافتاد که متن ابهام داشته باشد و برای مثال تناقضی در کلام به چشم بخورد. هرمنوتیک تا آن زمان گمان میکرد خواننده هر متنی آنرا به خوبی درمییابد و تنها در نقاط ابهام نیاز به تفسیر است. امّا شلایرماخر با تأثیرپذیری از جریان رمانتیسم، رویکرد جدیدی را مطرح ساخت که طبق آن تا زمانی که نتوان أثری را بطور ضروری درک و ترسیم کرد، نمیتوان مدعی فهمیدن جزئی از آن بود (Muller-Vollmer:2002 ,9). فهم متن از نظر او با دیگران تفاوت داشت، زیرا او فهم متن را مواجهه با ذهنیّت مؤلّف و راه یافتن به دنیای ذهنی او میدید. به نظر او فهم نویسنده، یعنی درک فردیّت و قصد بنیادین او. همان قصد و تفکّری که برخاسته از زندگی مؤلّف است و در سرتاسر یک اثر به عنوان عامل وحدتبخش به آن اثر و مؤثّر در فهم آن دخالت میکند (Schleiermacher:1998,132). در اینصورت هر درکی متوقّف بر درک فردیّت و تفکّر بنیادین مؤلّف و تمام زندگی او است و تا آنها دانسته نشوند نمیتوان ادعا کرد که چیزی از متن فهمیده شده است (Gadamer:1994,189).
بدین ترتیب شلایرماخر با تأثّر از رویکرد رمانتیک و با تأکید بر تأثیر روحیّات درونی و روانشناختی و زندگی فردی او اعلام میکند که اصل در شناخت معانی القا شده توسط دیگران «سوء فهم» است، بدین معنی که نمیتوان بر فهم عرفی و اولیّه از کلمات دیگران در فهم مراد آنها اعتماد کرد، بلکه باید برای شناخت هر سخن صادر شده از دیگری، شخصیت فردی او را بازسازی کرد و درک فردیّت او هم جز از راه فهم زندگی او میسر نمیباشد .(Ibid: 6-7)
4) تفسیر دستوری و تفسیر روانشناختی
شلایرماخر فهم یک أثر را بازتولید و بازسازی فکر صاحب أثر میداند. برای این مهم باید فضای تاریخی و اجتماعی نگارش أثر که در ذهن نویسنده و در زبان متداول زمان او تأثیر بسزایی دارند، بازسازی شوند. همچنین باید تلاش شود تا شخصیت و فردیّت و نیّت بنیادین مؤلّف از تدوین أثر معلوم شود. او بیان میکند که مفسّر وقتی به فهم متن نائل میآید که فرایند اصلی و نخستینِ ذهن مؤلّف را، که منجر به آفرینش متن شده است، بازآفرینی کند و به درک فضای ذهنی حاکم بر مؤلّف هنگام تولید متن، واقف شود. او معتقد است ما تنها زمانی میتوانیم متن را بفهمیم که ضمیر مؤلّف را کشف نماییم .(Schleiermacher:1998,90)
این بازپردازی عام از طریق تفسیر دستوری و تفسیر روانشناختی حاصل میشود، زیرا سخن با دو حوزه در ارتباط است. اول حوزه زبان، یعنی مجموعة زبانی که متکلّم با آن سخن میگوید و میان او با دیگر افراد هم زمان و هم زبانش مشترک است، و دوم با تمام قصد و فکر و شخصیّت و زندگی مؤلّف. تفسیر دستوری، فهم سخن در مقام یک محصول زبانی است، و تفسیر روانشناختی فهم سخن در مقام حقیقتی است که در وجود گوینده، یعنی کسی که آن را تفکّر کرده، موجود است (Ibid: 8).
به این ترتیب روشن میشود که همت شلایرماخر در هرمنوتیک بر بیان این دوگونه از تفسیر و تعامل آنها و قواعد حاکم بر آنها میباشد.
شلایرماخر در تفسیر روانشناختی، بر بازسازی متن از طریق بازسازی افکار مؤلّف تأکید دارد و راه بازسازی افکار را شناخت فردیّت نویسنده معرفی میکند. او ادعا میکند که هر کس تجربة خاصّی در تلقّی مفاهیم داشته است و برای فهم معنای شکل گرفته در درون او باید تجربة درونی او بازسازی شود. «بازسازی فردیّت» نویسنده شاهبیت نگاشتههای روانشناختی شلایرماخر را تشکیل میدهد. از آنجا که به نظر شلایرماخر فردیّت و ویژگیهای درونی مؤلّف در سبک بیان او و همچنین در ایجاد عناصر ذهنی و درونی متن او تأثیر میگذارد (یعنی عناصری از متن که بیش از پرداختن به موضوع متن بیانگر احساسات و روحیات نویسنده هستند) .(Ibid: 257) راه شناخت فردیّت از سویی شناخت سبک بیان مختص به او، و از سوی دیگر جداسازی عناصر عینی (یعنی عناصری از متن که بیشتر به بیان موضوع متن میپردازند تا اینکه نمایانگر روحیات مؤلّف باشند) و ذهنی متن میباشد. مسأله دیگری که به عنوان ضرورت بازسازی فردیّت مؤلّف مدّنظر شلایرماخر است، کشف تفکّر و «قصد بنیادین» وی است (Ibid: 132). منظور از قصد بنیادین این است که هر نویسندهای یک تفکّر ویژه دارد که میخواهد آن را به مخاطب انتقال بدهد و آن تفکّر است که نویسنده را برای نگاشتن أثر به حرکت در میآورد و در سراسر أثر ایجاد وحدت میکند و شلایرماخر در نگاشتههای گوناگونش از آن به عنوان وحدت أثر یاد میکند .(Ibid: 90)
5) کلنگری در فهم متن
دیدگاههای زبانشناختی شلایرماخر نیز بر هرمنوتیک او تأثیر فراوان داشتهاند. او از سویی زبان را پدیدهای اجتماعی میدانست که معانیش را در ظرف جامعه مییابد و از سویی قائل به «کلنگری در معنا» بود. یعنی اینکه کلمه را به تنهایی حامل معنای مشخص جداگانه نمیدانست، بلکه برای هر کلمه یک قلمروی معنایی قایل بود. این قلمرو در هر متن با توجه به آن متن متعین میگشت و از این رو برای فهم معنای هر جزء نیاز به فهم کل متن داشت. او از سوی دیگر قائل به وحدت زبان و ذهن بود و از اینرو شناخت ذهنیّت فرد را تابع شناخت کامل زبان او و شناخت زبان را تابع شناخت محیط او میدانست. به این ترتیب شلایرماخر بین هر کلمه با متنی که در آن محقق شده و با زبان و محیط او به عنوان کل های بزرگتر زبانی ارتباط برقرار میکرد. یعنی او دانستن معنای هر کلمه و جمله را وابسته به فهم کل متن، و نیز وابسته به آثار دیگر مؤلّف، زبان مؤلّف و محیط و شرایط اجتماعی او می دانست.
6) دور هرمنوتیکی
در گفتارهای شلایرماخر به گونههایی از دورهای هرمنوتیکی برمیخوریم، که به اختصار به برخی از آنها اشارتی میرود:
6.1. دور جزء و کل در ساحت زبانی متن
شلایرماخر فهم هر کلمه و جمله را وابسته به مجموعههای بزرگتر زبانی شامل آنها میدانست. برای مثال نمیتوان با استفاده از یک جمله در یک سخنرانی و بدون توجه به کل مطالب به قضاوت در مورد مراد متکلّم از آن جمله پرداخت و از طرفی فهم کلی سخنرانی هم وابسته به فهم جملات آن میباشد. روشن است که فهم آن مجموعههای بزرگتر نیز چیزی جز فهم اجزایشان نیست. بنابراین فهم جزء وابسته به فهم کل و بالعکس خواهد بود. این وابستگی موجب حرکت ذهن از جزء بهسوی کل و سپس بازگشت به جزء و پیدایش فهم جدید از آن و در نتیجه پیدایش فهم جدید از کل و همینطور پیشرفت تکامل فهم متن است، تا جایی که پس از رفت و برگشت ذهن معنای جدیدی به جزء اضافه نشود و این حلقة هرمنوتیک پایان پذیرد (Schleiermacher:1998,24).
6.2. دور میان فهم تفرد مؤلّف و فهم فضای مکانی و زمانی او
همانطور که درک واحدهای کلامی وابسته به درک زبان و استعمالات و آثار مشابه است و بالعکس (دور جزء و کل در حوزه زبان) درک فردیّت روانی شخص هم در گرو درک واقعیات اجتماعی زمان اوست. تفرد مؤلّف و أثر نیز باید در متن واقعیات بزرگتر زندگی او و در تقابل با زندگیها و آثار دیگران ملاحظه شود (Palmer:1969,89).
این دور وقتی روشنتر میشود که ما فرض کنیم که راهی برای بدست آوردن شرایط اجتماعی زمان تکلم جز آثاری که از آن زمان به ما رسیده است در دست نداریم. در اینجا نیز همان دور میان جزء و کل برقرار است. کل واقعیات اجتماعی مؤثر بر تفرد نویسندگان و آثار آنها است، و جزءها خود فردیّتهایی هستند که میخواهند آن واقعیات را نشان بدهند. همان حرکت ذهن میان جزء و کل که در دور قبلی بیان شد، در اینجا برای فهم فردیّت مؤلّف رخ خواهد داد.
6.3. دور میان دو نحوه تفسیر دستوری و تفسیر روانشناختی
شلایرماخر بر این باور بود که زبان بر روان انسان و نوع نگرش او تأثیر دارد به گونهای که او حتی در هنگام تفکّر درونیش با خود سخن میگوید و فکر چیزی جز زبان نیست از همین رو انسان تنها در حوزهی زبان خودش میتواند فکر کند. از این رو تفسیر روانشناختی (یعنی فهم معنای سخن فرد بر اساس تفکّر او) وابسته به تفسیر دستوری (یعنی فهم معنای سخن بر اساس زبان او) میباشد. اما این تنها نیمی از ماجرا است زیرا از سوی مقابل زبان هر جامعه به همراه تمامی معانی و قوانیناش تابع سخنانی است که مردم آن زبان بر زبان جاری میکنند و بخاطر همین است که زبان رشد و تغییر میکند. بنابر این مجموعه زبان وابسته به مجموعهی سخنان فعلی متکلّمان به آن زبان است و از آنجا که سخنان افراد هم ریشه در تفکّر و شخصیت آنها دارد پس هر زبان وابسته به شناخت شخصیتهای افراد متکلّم به آن میباشد. به این ترتیب تفسیر زبانشناختی هم متوقف بر تفسیر روانشناختی است و برای شناخت ویژگیهای زبان در هر زمان باید متکلّم به آن زبان را شناخت .(Muller-Vollmer:2002 ,75-76)
این همان دور معروف هرمنوتیکی شلایرماخر میان دو ساحت تفسیر است.
7) حدس و مقایسه
روش حدس و مقایسه آخرین راه حل شلایرماخر برای فهم متن است که مکمل مجموعه روشهای قبلی است، روشهایی که بنظر میرسید نمیتوانند به شکل صددرصد مفسّر را به هدف برسانند. در این مرحله هم به گونهای دور هرمنوتیک دخیل است و حرکتی دورانی بین حدس و مقایسه برقرار میشود. از این رو شلایرماخر مینویسد:
برای یک روند کامل از ابتدا دو شیوه باید رعایت شود: حدس و پیشگویی و مقایسه. اگرچه که این دو شیوه را از آنجا که به یکدیگر بازگشت میکنند، نمیتوان از یکدیگر متمایز نمود.
او در ادامه یک نمای کلی از این دو مؤلّفه رابیان میکند:
روش حدس و پیشگویی روشی است که فرد در آن خود را تبدیل به دیگری میکند و تلاش مینماید تا عنصر فردیّت را مستقیماً دریابد. روش مقایسهای ابتدا فرض میگیرد که شخص باید به عنوان یک شیئ عام و جهانشمول فهمیده شود و سپس جهات فردی را بوسیله مقایسه با افراد دیگری که تحت همان جهان هستند مییابد .(Schleiermacher:1998,92-93)
حدس و مقایسه روشی برای برونرفت از تمامی دورهایی است که شلایرماخر در هرمنوتیک تصویر کرده است. زیرا با نگاه اجمالی و اولیه به جزء حدسی از معنا حاصل میشود که وجود آن وابسته به معانی طرف دیگرِ دور نیست. با مراجعه به طرف دیگر (که اجزاء دیگر یا ساحتهای دیگر است) آن حدس اولیه تأیید و تکذیب میشود و به این ترتیب حدس جدیدی حاصل میشود که غیر از حدس اول است و از این رو متوقف و متوقف علیه تفاوت خواهند کرد.
8) فراتر از مؤلّف
شلایرماخر میگوید:
فهم کامل بدست آمده در بالاترین شکلش، فهمی است از صاحب سخن که بهتر از فهم او از خودش است .(Ibid,266)
او معتقد است که با رعایت قوانینی که برای تفسیر ارائه نموده است یک مفسّر میتواند به فهمی برتر از خود نویسنده نسبت به متن او دست یابد به گونهای که مطالبی را از متن بفهمد که خود نویسنده نسبت به آنها آگاهی نداشته است و چه بسا اگر متن را در برابرش قرار داده و معنای متن را به او گوشزد نمایند خود به آنها معترف شود .(Ibid) این مسأله بنیانی را برای استقلال متن از مؤلّف ایجاد کرد و در سالیان بعد منجر به نظریات هرمنوتیکی نسبیتگرا و متنمحور یا مؤلّفمحور گردید.
بستن *نام و نام خانوادگی * پست الکترونیک * متن پیام |
05:54:53
07:26:15
12:20:00
17:12:25
17:33:24